نردبانی تا بهشت

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

سفرعشق ۵۴

30 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_پنجاه‌وچهارم #سفر_عشق  سروصدام اینقد بلند بود که بابا با رنگ‌پریدگی سریع اومد سمتِ آشپزخونه. خواست بهم حرف بزنه که با دیدن شهاب، انگار دنیا رو بهش داده بودن ، شهاب رو بغل کرد و شروع کرد به قربون‌صدقه رفتن !! نگامو به مامان دادم‌ که دیدم… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۵۳

29 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_پنجاه‌وسوم #سفر_عشق  –آره عزیزم. سمن هنوز برنگشته، نگفت کی میاد؟! –نه مامان‌جون. بهش زنگ بزنم؟! –نه اگه تا نیم ساعت دیگه نیومد، خودم بهش زنگ می‌زنم.  مامان داشت از اتاق بیرون می‌رفت، بهش گفتم: –مامان می‌خوای بیام… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۵۲

28 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_پنجاه‌و‌دوم #سفر_عشق  وقتی از خواب بیدار شدم، همه جا تاریکِ‌تاریک بود. دستم رو بردم رو عسلی و گوشیمو برداشتم. با دیدن ساعت رو گوشی، تند از سرجام پریدم. بادستم زدم تو سرم و با خودم گفتم وااای خیلی خوابیدم  همه درسام مونده بودند، فردا هم… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۵۱

27 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_پنجاه‌و‌یکم #سفر_عشق  خیلی خوشحال بودم از اینکه بابا اجازه داده بود، فرزام بیاد خواستگاریم. با فکرهای که سراغم اومد، دلم هری ریخت. اگه فرزام شرطام رو قبول نکنه چی؟! من واقعا فرزام رو دوست داشتم و عاشقش بودم. درسته قبلا دوست بودیم، ولی الان فقط… بیشتر »
 22 نظر

پرواز

26 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​ حماسه ملت در ۲۲ بهمن آنقدر باشکوه بود، که گرگان وحشی را عصبانی کرد!! اینها نادانانی هستند، که هروقت می‌بینند ملت، چون همیشه پشت نظام است و خروشان، بانگِ “الله‌اکبر” و ” مرگ بر آمریکا ” سر می‌دهند، دست به خون و خونریزی می‌زنند.… بیشتر »
 2 نظر

انتظار

26 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​روزها چون برق می‌گذرند. عمرها یکی‌یکی تمام می‌شوند. ما همچنان منتظران زمین هستیم. زمینی که روزبه‌روز بیشتر با فساد خو می‌گیرد.  عده‌ای اسب چموش گشته‌اند، می‌زنند و می‌تازند.  برایشان مهم نیست، به زیرِ سمِ اسب‌هایشان، کودک است یا پیر و جوان!!… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۵۰

26 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_پنجاهم #سفر_عشق  بابا اومد تو اتاق و رو صندلیِ میزم نشست. با عصبانیت نگاهی به اطرافش انداخت و آه سنگینی کشید ! دعا می‌کردم، زودتر از اون فضا نجات پیدا کنم. چشمام رو به زمین دوخته بودم. یه چیزی گلوم رو فشار می‌داد. سکوت سنگینی تو اتاق حاکم… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۴۹

25 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهل‌و‌نهم #سفر_عشق  آیکون سبز رو کشیدم و با بغضی که تو گلوم بود، گفتم: –الووو فرزام.سلام. خوبی عزیزم؟!  –سلام سحرجون. قربونت برم. تو چطوری، خوبی؟! –نه! دلم برات یه ذره شده!!  –الهی بمیرم عزیزم، منم خیلی… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق ۴۸

23 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهل‌و‌هشتم #سفر_عشق  وقتی خانم موسوی کاراش تموم شد، اومد درِ اتاق بسیج و گفت: –سحرجون بیا بریم!! بدجوری پاهام درد می‌کرد، به سختی پام رو تکون دادم و بلند شدم!! لنگان‌لنگان رفتم پیش خانم موسوی!! –چی شده پاهات درد می‌کنه؟! … بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق۴۷

22 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهل‌وهفت #سفر_عشق  سحرجان حالت خوبه؟! با صدای خانم موسوی به خودم اومدم. چشام رو بستم و سرم رو به نشونه آره تکون دادم. رفتم ورودی نماز‌خونه وایسادم برا خوش‌آمدگویی. هانام نیم ساعت بعد اومد.  حس خوبی داشتم. حال دلم عالی داشت!! بعد از… بیشتر »
 نظر دهید »

الله‌اکبر

21 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
الله‌اکبر الله‌اکبر الله‌اکبر ✊ طنین گوش‌نوازی که بعد از چهل سال از هر بام و خانه‌ای به گوش ‌رسید. چهل سال به دنیا نشان دادیم، خدا بزرگتر از تمام طاغوتیان است. چهل سال با افتخار و سرافراز در برابر ابرقدرتهای شرق و غرب ایستادیم. چهل سال، هر سال قدرتمندتر… بیشتر »
 4 نظر

سفرعشق ۴۶

20 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهل‌وششم #سفر_عشق  لباسام رو عوض کردم و سویچ رو برداشتم.  از پله‌ها پایین رفتم. مامان تو آشپزخونه بود، بعد از سلام و صبح‌بخیر گفتن، رفتم سمت حیاط که دیگه راه بیوفتم که صدای مامانمو شنیدم –سحرجون صبحونه نخورده می‌خوای بری؟!… بیشتر »
 4 نظر

سفرعشق ۴۵

20 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهل‌و‌پنجم #سفر_عشق  آیکون سبز رو کشیدم و گفتم: –الووو سلااام زهرا جون. خوبی؟! –سلااام عزیزم. ممنون. چه خبر؟! –سلامتی.  –ببخش عزیزم مزاحمت شدم، سفارش کیک رو دادی؟! –آره ظهر رفتم شیرینی‌پزی، پنج کیلو سفارش… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق ۴۴

19 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهل‌و‌چهارم #سفر_عشق  درِ اتاقم رو باز کردم و از فرط خستگی، خودم رو انداختم رو تخت. اینقدر خسته بودم، نمی‌دونم چطور خوابم برده بود.  با صدایِ اذون گوشیم از خواب پریدم. خیلی خوابیده بودم. بخاطر تاریکی توی اتاق نمی‌تونستم، جایی رو… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق ۴۳

17 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهل‌وسوم #سفر_عشق  حالم خیلی بد بود، رو تختم دراز کشیدم، شاید خوابم ببره تا از این وضع نجات پیدا کنم، ولی فایده نداشت.  از رو تخت بلند شدم و رفتم دفترچه‌ام رو از تو کیف درآوردم، تا خودم رو مشغول نوشتن کنم.  داشتم کیکم رو می‌خوردم،… بیشتر »
 نظر دهید »

راز ماندگاری انقلاب

15 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
یکی از جنگ‌هایی که مشرکان با پیامبر به راه انداختند، جنگ احزاب بود. جنگی سخت و طاقت‌فرسا که از هرطرف دشمن، مسلمانان را محاصره کرده بود. مسلمانان از ترس چشمانشان از حدقه بیرون زده و جانهایشان به گلوگاه رسیده بود، اما با این حال به خداوند و رسول ایمان… بیشتر »
 6 نظر

سفرعشق ۴۲

15 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
#قسمت_چهل‌و‌دوم #سفر_عشق  وقتی رسیدم خونه ….. بابا تو پذیرایی نشسته بود. رفتم جلو سلام کردم. بعدم رفتم پیش مامان تو آشپزخونه.  –سلام مامان‌جون. –سلام عزیزم. خسته نباشی! –ممنون مامان!! نفس عمیقی کشیدم و با نازوادا… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق ۴۱

13 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهل‌و‌یکم #سفر_عشق  لکنت زبون گرفته بودم. حتی نمی‌دونستم چکار کنم. بهتر از این نمی‌شد، آقای سهرابی هم تو اتاق نشسته بودند!  با لرزشی که تو صدام بود، گفتم:  –ب ب ب ب خشید. مگه روزهای زوج بسیج برا خواهران نیست، پس چرا… بیشتر »
 4 نظر

سفرعشق ۴۰

11 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_چهلم #سفر_عشق  نمی‌دونستم چکار کنم؟! گرمی گونه‌هام رو حس می‌کردم. مطمئن بودم، الان مثل لبو قرمز شدم.  چند قدمی عقب رفتم و زیر لب با صدای آرومی گفتم:  –ب ب ب خشید آقای سهرابی. –خواهش می‌کنم، تقصیر من بود، بدجایی وایساده… بیشتر »
 6 نظر

سفرعشق ۳۹

10 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌ونهم #سفر_عشق  با شنیدن صدام ، چوب از دستِ بابام افتاد.  مامان و سمن هم دستپاچه اومدن پایین. بیچاره شهاب، بیهوش شده بود و سرش خونی بود. انگاری مقصر من بودم، بابا اینا شروع کردن به حرف زدن به من. دختر نمی‌شد یه خبر بدید که دارید… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق ۳۸

09 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌وهشتم #سفر_عشق  نگام رو به صفحه گوشیم دادم، با دیدن اسم هانا، هیییین بلندی کشیدم.  به کلی فراموش کرده بودم، بهش پیام بدم. آیکون سبز رو لمس کردم و گفتم: –الووو سلام هانا جون. خوبی؟! –سلام عزیزم. ممنون. چکار می‌کنی، چه… بیشتر »
 نظر دهید »

بهترین موسیقی

08 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
چشمانم را می‌بندم. غرق در شنیدن صدای طنین‌اندازِ باران می‌شوم. بهترین موسیقی است، که تا الان شنیده‌ام. صدای گوش‌نوازی دارد. با شروعِ نواختن، حرفهایی را به گوشمان می‌رسانند. گمان می‌کنم، امید را در درونمان زنده می‌کنند. اینکه به رحمت خدا بعد از توبه،… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۳۷

08 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌و‌هفتم #سفر_عشق  شام رو که خوردیم، بابا گفت: سحرجون با آقامجید برید توحیاط و باهم حرف بزنید. با شنیدن این حرف، بدنم خیس عرق شد، انگاری رفته بودم زیرِ دوشِ حموم. دست‌وپام به شدت می‌لرزید. آخه کی روش میشه با کسی که یه روز اینهمه تیکه بارش… بیشتر »
 4 نظر

اکسیرِحیات‌بخش

07 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
مولای‌من! قلبم به عشق وجودِ معطرتان می‌تپد و در هر تپش، نام و یاد شما را در رگهای یخ‌زده‌ام به جریان در‌می‌آورد. مولاجان! بندبندِ وجودم با اکسیرِ حیات‌بخش شما عجین شده و اگر زندگی در من جریان دارد به یمنِ وجود شما است. مولایِ‌خوبم! امید به زندگی با فکر… بیشتر »
 4 نظر

سفرعشق ۳۶

07 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌وششم #سفر_عشق  آخه چطور ممکنه؟! یعنی ایشون، پسر آقای سهرابی و هم‌بازی دوران بچگیمه!! تو حال خودم خشکم زده بود، که مامان نیشگونی ازم گرفت و گفت  –کجایی سحر؟! چرا هرچی صدات می‌زنم جواب نمیدی؟! بیا تو آشپزخونه کارت دارم. دنبال… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۳۵

05 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌وپنجم #سفر_عشق  –بفرمایید. –دخترم منم. با شنیدن صدای بابا، سریع از جام بلند شدم، رفتم در رو باز کردم. –سلام باباجون. خسته نباشید. بفرمایید بیاید تو.  –سلام عزیزم. اومدم بهت بگم، امشب آقای سهرابی اینا میان برا… بیشتر »
 5 نظر

سفرعشق ۳۴

04 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌وچهارم #سفر_عشق  گوشی رو برداشتم، یه زنگ به هانا زدم. بعد از چند بوق براشت. –الووو سلااام سحرجون. خوبی عزیزم؟!  –سلاام هانا.کجایی، میای دانشگاه؟! –تو راهم. برا چی؟! –هیچی اومدی، بیا اتاق بسیج بهت میگم. تلفن رو… بیشتر »
 2 نظر

زیارت

04 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
چه ذوق و شوقی پیدا می‌کنی، وقتی از جای زیارتی، توسط صاحب آنجا برایت دعوتنامه مخصوص فرستاده می‌شود. اینجا را داشته باشید، تا دلیل مخصوص بودنش را بگویم. برای زیارت دعوتت می‌کنند، اما بخاطر شرایط مجبوری دعوت را پس بزنی. دلگیری! چرا باید الان که فصل… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۳۳

03 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌وسوم #سفر_عشق  با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. اینقدر خوابم میومد، خواستم دوباره بخوابم که زنگ گوشیم نذاشت. بلند شدم، رفتم پایین صبحونه خوردم، سریع آماده شدم و رفتم. وقتی رسیدم دانشگاه، همه جا رو سیاهپوش کرده بودند. هرچی فکر می‌کردم،… بیشتر »
 نظر دهید »

پرواز

03 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​یادش بخیر کودکی چه روزهای شیرینی داشتیم. نه غمی داشتیم و نه غصه‌ای. روزهایمان را با بازی‌های کودکانه سپری می‌کردیم. بازی‌هایی که سالم بودند و نشاطمان را چند برابر می‌کردند. آنقدر سرگرم می‌شدیم، گذرِ زمان را درک نمی‌کردیم.  برای ناهار و شام به… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۳۲

02 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌ودوم #سفر_عشق  شاممون رو که خوردیم. بابا و دایی رفتن یه گوشه شروع کردن به صحبت کردن. ما بچه‌ها هم این‌ورتر نشسته بودیم و زیبا خانم مجلس رو به دست گرفته بود. مامان و زن‌دایی هم تو آشپزخونه بودند. یه لحظه چشمم افتاد به سمن، دیدم، فقط به یه… بیشتر »
 2 نظر

چشمانی که به روی دنیا بسته شد.

02 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​شهید محمود رضا بیضایی قبل از ازدواجش همیشه دوست داشت که در آینده دختری داشته باشد و اسمشو بذاره کوثر بعد از ازدواجش هم خدا بهش دختری داد و اسمشو کوثر گذاشت. شب یکی از عملیات ها بهش گفتند که امکان تماس با خانواده هست نمیخوای صدای کوثر کوچولوت رو… بیشتر »
 4 نظر

مادرسادات

02 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
این روزها همه جا عزادار است. زمین ، آسمان ، در و دیوار به سوگ نشسته است. زمین را بنگری، ضجه‌ای می‌کشد، از سرور زنان عالم که روزی، دیوصفتی بر او حمله‌ور شد و در مقابل چشمان کودکش نقش بر زمین شد. درها آهی جانسوز بر‌می‌آورند، از گرگانی که آتش بر آن زدند و… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۳۱

01 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌ویکم #سفر_عشق  با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. هاج‌وواج به اطراف نگاه می‌کردم. نمی‌دونستم روزه یا شب. گوشیم  رو برداشتم و به ساعتش نگاه کردم، وای چقدر خوابیده بودم. ساعت ۱۸ بود، این همه پیام و تماس رو گوشیم بود. داشتم پیام‌ها و… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق ۳۰

01 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_سی‌ام #سفر_عشق  بعد از رفتن سمن، حرفاش خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود. آخه چطوری میشه اینقد حالش بد بوده و من اصلا متوجه نشدم. نمی‌دونستم چکار کنم و چطور کمکش کنم؟! مشکلش رو به بابا اینا بگم یا خودم یه طوری حلش کنم. مامان صدام زد، سحر بیا ناهار… بیشتر »
 نظر دهید »
بهمن 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

نردبانی تا بهشت

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آیه قرآن
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • رهبری
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • حرمان هور
  • ندا فلاحت پور
  • نورفشان
  • یاس کبود
  • مشکاتِ جان

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 152
  • دیروز: 500
  • 7 روز قبل: 6669
  • 1 ماه قبل: 25900
  • کل بازدیدها: 487824

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • کربلا دلتنگتم
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • ترس از ترور
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • صبح‌انتظار
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • سفرعشق۵۲

رتبه کشوری وبلاگ

  • رتبه کشوری دیروز: 26
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 17
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 2
  • رتبه 90 روز گذشته: 61
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 3
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس