معطر کردن با...
خوشا راهی که پایانش تو باشی
قطار آرامآرام میرود و من،
خیره به جادهای هستم که انگار هر ریلش، یک قدم مرا به تو نزدیکتر میکند…
دلم میخواهد سرم را روی شیشه بگذارم و چشمهایم را ببندم،
اما مگر میشود؟
وقتی میدانم کمی آنطرفتر،
گنبدی هست که برای دیدنش
آدم باید هزار بار دلش را بشکند و دوباره جمع کند…
مشهد که نزدیک میشود،
انگار قطار هم آهستهتر نفس میکشد.
من اما بیقرارتر میشوم؛
انگار نه انگار این من نبوده ام که تازه از این راه برگشته ام…
مثل کسی که سالهاست کسی را ندیده
و حالا میداند چند دقیقهی دیگر
قرار است چشم در چشمش شود.
و بعد…
میرسم.
سرم را بلند میکنم
و اولین چیزی که دلم میخواهد ببینم،
همان گنبد طلاییست…
یا امام رضا…
چه رازیست در این بالا آوردن سر؟
آدم تا همین چند لحظه پیش
با هزار غصه آمده،
اما کافیست چشمش به گنبدت بیفتد
تا یادش برود برای چه غمگین بوده…
روبهروی پنجره فولاد که
زیر پایم گلهای قالی نشستهاند؛
همان گلهایی که نمیدانم چند مسافرِ خسته،
چند دلِ شکسته و چند آرزوی نگفته را تا مشهد بدرقه کردهاند.
دیگر چیزی برای گفتن ندارم.
فقط نگاه میکنم…
به آدمهایی که هرکدام قصهای دارند،
به دستهایی که گره خوردهاند به ضریح،
به چشمهایی که حرفهایشان را
به جای زبان، با اشک میگویند.
و من،
میان آن همه زائر،
یک نفرم؛
یک دلِ ساده
با یک دنیا حرف نگفته…
در صحن طلا که قدم میزنم،
دلم میخواهد زمان همینجا بایستد.
نه قطاری در راه باشد،
نه برگشتی،
نه خداحافظی…
فقط من باشم
و تو
و آسمانی که گنبد طلایت را
هر شب روشنتر از ستارهها میکند.
امام رضا…
من از راه دور نیامدهام؛
من از تمام دلتنگیهایم آمدهام.
آمدهام سرم را بالا بگیرم،
گنبدت را ببینم
و آرام زیر لب بگویم:
«آقا…
رسیدم.
همانقدر خسته،
همانقدر دلگیر،
همانقدر امیدوار…
فقط این بار،
دلم را هم آوردهام؛
مراقبش باش…
✍️یوسف وند مفرد
دار الفرح
حق و باطل
امام على عليه السلام:
لا يُؤنِسَنَّكَ اِلاَّ الْحَقُّ وَ لا يوحِشَنَّكَ اِلاَّ الْباطِلُ؛
مبادا جز حق، با تو اُنس بگيرد و جز باطل، از تو بهراسد.[نهج البلاغه، از خطبه ۱۳۰



