نردبانی تا بهشت

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

سفرعشق۸۲

31 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هشتادودوم #سفر_عشق فرزام همیشه حرفای عاشقانه قشنگی میزد ، الانم که با پیام های عاشقانه ای که برام فرستاد بی خوابم کرد و دیگه هرکاری کردم نتونستم بخوابم ، از روی تختم بلند شدم و رفتم سمت میز تحریرم و شروع کردم به نوشتن خاطراتم : دیگه هوا تاریک شده… بیشتر »
 4 نظر

سفرعشق۸۱

30 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هشتادو‌یکم #سفر_عشق  سعی کردم زیاد خرید آنچنانی نداشته باشم. هرجایی می‌رفتیم، مادر فرزام کلی اصرار می‌کرد برا خرید. با لبخندی جوابش رو می‌دادم و می‌گفتم: –مادرجون هرچی نیاز داشته باشم، میخرم.  مادر فرزامم کلی قربون صدقم می‌رفت و… بیشتر »
 6 نظر

اردوی جهادی

29 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
ساعت دو نصف شب بود، به محلِ اسکانمون رفتیم تا استراحت کنیم. به حدی خسته بودیم، که تا سرمونو گذاشتیم رو بالش، از فرطِ خستگی خوابمون برد. صبح که چه عرض کنم، بگم ظهر بهتره!! با هزار بدبختی از خواب بیدار شدیم!! “مثلا اومده بودیم اردویِ جهادی!! “… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق۸۰

28 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هشتادم #سفر_عشق  گوشیم زنگ خورد، با نگرانی بهش نگاه کردم. فرزام بود زنگ میزد… تماسو وصل کردم و با صدایی که توش اضطراب و نگرانی بود، گفتم: –الوو.سلام. حالتون خوبه؟! –سلام سحرجون. ببخشید دیر شد، تو ترافیکیم، نزدیک خونتون!! با… بیشتر »
 نظر دهید »

روز جوان

28 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
امشب ستاره‌ای در آسمانِ نورافشانی می‌کند و از نورش، تاریکی‌ و ظلمت برطرف می‌شود و روشنایی را به ارمغان می‌آورد. میلادش عطرِ نابی را در فضا پر کرده و بویِ دل‌انگیز آن، یادآورِ سالها پیش است و خاطره‌ای را در وجودشان زنده می‌گرداند. او شبیه‌ترین مردم به… بیشتر »
 2 نظر

اردوی جهادی

27 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
بعد از نماز مغرب، قرار شد استراحت کوتاهی داشته باشیم و ساعت 12 همه در نمازخونه برای تحویل سالِ نو جمع بشیم. باورم نمی‌شد، سال جدید رو با این معنویت خاص شروع کنم!! ساعت 12 از راه رسید، وقتی واردِ نمازخونه شدم، فضایش معطر به عطرِ عودی شده بود که هوش از… بیشتر »
 2 نظر

انتظار

26 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
بهار نو هم آمد و در حال سپری شدن است. و ما همچنان در انتظار تو هستیم؛ از پشتِ ابرهای غیبت، گرمایِ وجودت را، نثار جانهای یخ‌زدمان می‌کنی و شکوفه را به روانمان هدیه می‌دهی ؛ و بارانِ این ابرها، زمینِ خشک و بیابان روحمان را آبیاری می‌کند و طراوت و شادابی… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۷۹

25 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادونهم #سفر_عشق  نمازم رو که خوندم، یه نگاهی به گوشیم انداختم، فرزام پیام داده بود، ساعت ۴ میایم دنبالتون.  جواب پیامش رو دادم و رفتم پایین ناهار بخورم.  با صدایِ بلندی شروع کردم به حرف زدن که مامان‌جونم خیلی گشنمه… شهابم… بیشتر »
 نظر دهید »

اردوی جهادی

25 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​به یکی از پارکهای شهر که پر از کانکس بود، رفتیم. قرار شد با بچه‌های اونجا حرف بزنیم برای روزهای بعد. با خانمها که حرف میزدیم، از وضع بدِ زندگی تو کانکس می‌گفتند. از مشکلات خیلی زیادی که داشتند و شاید دیگه صاحب خونه نشند. تنها کاری که می‌شد براشون کرد و… بیشتر »
 نظر دهید »

بلایای طبیعی

24 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​سال نو فرا رسید… دیدوبازدیدها شروع شد… شادی و شعف در بین مردم موج می‌زد… با وجود گرانی و تحریم سنت حسنه صله‌رحم تعطیل نشد. همه سرگرمِ مهمانی بودند و فارغ از اتفاقاتی که قرار بود شادی را به کامشان تلخ کنند… ابرها یکی‌یکی آمدند،،،… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق۷۸

23 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادوهشتم #سفر_عشق  اینقد خوابم میومد، سجاده و چادرنمازم رو جمع کردم و رفتم رو تختم دراز کشیدم. بدون اینکه به چیزی فکر کنم پلکام سنگین شدن و خوابم برد. وقتی از خواب بیدار شدم بدنم کسل و کوفته بود. با دیدن عقربه های ساعت هین بلندی کشیدم و… بیشتر »
 نظر دهید »

اردوی جهادی

22 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
بعد از خوردن صبحونه، با خواهران تصمیم گرفتیم سفره هفت‌سین رو گوشه‌ای از محوطه دانشگاه، بچینیم… با وجودِ آبشارهایِ طلایی خورشید و گرمایی را که به زمین هدیه می‌دادند، اما بادِ بیکار نمونده بود و در مقابلِ ذرات گرمابخشِ خورشید، خودنمایی می‌کرد…… بیشتر »
 نظر دهید »

یاصاحب‌الزمان

21 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​🌺🌺🌺 عشق یعنی در مسیرش سر دهی بی‌توقع در پِی جانان روی 🌺🌺🌺 عشق یعنی چشم و گوش را بندی هر آنچه او خواست، با جان آن خری 🌺🌺🌺 عشق یعنی سربازِ حلقه گوشش شوی ور نه اینکه، برایش سربار شوی… بیشتر »
 نظر دهید »

اردوی جهادی

20 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
غروب که رسیدیم، با گذر از خیابونهای سرپل‌ذهاب و دیدن صحنه‌های باورنکردنی از پارک‌های پر از کانکس، به دانشگاه پیام‌نور رسیدیم. دانشگاهی که به دلیل داشتن ترک‌هایِ بزرگِ زلزله، قابل علم‌آموزی نبود و کانکس‌هایی برای آموزش، نمازخونه، آشپزخونه و سرویس‌های… بیشتر »
 نظر دهید »

روز پاسدار

20 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​این روزها، ایران عزیزم رنج می‌کشد… رنجِ بلایایی طبیعی از یک طرف و رنجِ دشمنی بدخواهان از طرف دیگر… به هرجای وطن می‌نگرم درگیر سیل و سیلاب است… خبرها را که می‌بینی قلبت به تلاطم می‌افتد… از دیدن کودکان گلی و زنان دست و پا فرو… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق۷۷

19 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادوهفتم #سفر_عشق  هرچی این‌ور و اون‌ور کردم خوابم نبرد!! از رو تخت بلند شدم و رفتم سراغِ دفترچه خاطراتم!! هنوز به اتوبوس خانم‌ها نرسیده بودیم، طوری که آقای طاهری هماهنگ کرده بودند قرار شده بود موقع نمازظهر کنار یه رستوران نگه دارن تا… بیشتر »
 نظر دهید »

یاصاحب‌الزمان

17 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​ دیوار زندگی را چیدیم. خشت روی خشت آن نهادیم  رضایت تو در نمایِ آن برایمان معنایی نداشت… پشت آن به انتظار  یک خبر نشستیم. خبری که آمدنت را ندا دهد اما دریغا!!  برای آمدنت به این سمتِ دیوار  نیامدیم  و  دریغ از تلاش و… بیشتر »
 6 نظر

اردوی جهادی

16 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​چون مسیرمون سرپل‌ذهاب بود، آقایون  هم از صبح رانندگی می‌کردند و خسته بودند، بعد از ناهار دیگه توقفی نداشتیم و مستقیم رفتیم به سمتِ مقصدمون. حدود ساعت ۶ رسیدیم سرپل‌ذهاب. محل اسکانمون دانشگاه پیام‌نور بود و چند تا کانکسی که برامون آماده کرده بودند.… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق۷۶

15 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادوششم #سفر_عشق  سکوت خسته‌کننده‌ای تو اتاق حاکم بود ،،، از این سکوت میترسیدم نکنه فرزام بگه نه ،،،، همش نگام روی لباش بود و منتظر بودم که لباشو تکون بده خیلی دلم می‌خواست بدونم فرزام چی میگه؟! بعد از کلی فکر کردن، لباش رو تکون داد، سکوت… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۷۵

14 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادوپنجم #سفر_عشق  با حرفی که بابای فرزام زد استرسم بیشتر شد و گرمای بدی رو توی صورتم حس کردم ،،، بابا نگاشو بین من و فرزام جابجا کرد و گفت – حتما و بعدش با اشاره به من گفت که پاشم و برم سمت اتاقم ،،، من چند قدم جلوتر رفتم و فرزام… بیشتر »
 9 نظر

اردوی جهادی

13 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​خدا را شکر می‌گویم، به خاطرِ فرصتی که در این سال جدید، به  این بنده روسیاهش عطا نمود! فرصتی از جنس نور و روشنایی، برای بهتر زیستن!  برای قانع بودن در آنچه خداوند به بنده‌اش ارزانی داشته است!! چه زیبا گفته‌اند: “شکر نعمت، نعمتت افزون کند… بیشتر »
 نظر دهید »

اردوی‌جهادی

13 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​بعد از خوردن ناهار، مسیر رو به سمتِ کرمانشاه و بعد سرپلِ‌ذهاب ادامه دادیم. مسیرها خیلی شلوغ بود و باید بااحتیاط رانندگی می‌کردند. دو همیارِ گلِ پلیس هم که باهامون بود، جرأت نداشتند یه ذره سرعت رو بالا ببرند یا سبقتی بگیرند شروع می‌کردند به جریمه… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۷۴

13 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادوچهارم   #سفر_عشق  رفتم آشپزخونه و منتظر شدم بابام صدام کنه تا چای ها رو ببرم‌!! خیلی استرس داشتم، دل تو دلم نبود. زمان به آرومی میگذشت و من دیگه کلافه شده بودم ،،، نمیدونم چقدر زمان گذشت ولی بالاخره صدام زدن تا چای ببرم. دست و پام… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۷۳

11 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادوسوم #سفر_عشق بالاخره بعد کلی ‌کل کل کردن با خودم یه لباس مجلسی فیروزه ای رنگ که کاملا پوشید بود رو انتخاب کردم … یه شال سفیدم انتخاب کردم و شروع کردم به عوض کردن لباسام ، شال رو با یه مدل مذهبی شیک روی سرم انداختم  نگاهی از توی… بیشتر »
 2 نظر

سفرعشق۷۲

10 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادودوم #سفر_عشق  منتظر موندیم تا اتوبوس خانم‌ها حرکت کرد و ده دقیقه بعدش از دانشگاه بیرون اومدیم!! با چهره درهم رفته، رفتیم پیشِ آقای طاهری و شروع کردیم به آه و ناله که ما از اتوبوس خانما جا موندیم!!!  آقای طاهری یکم با تسبیحی که… بیشتر »
 نظر دهید »

اردوی جهادی

10 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​ به محض رسیدن به دروود، فهمیدیم، یه ون سبز جلویِ فرمانداری منتظرمونه. بعد از انتقالِ چمدونها و ساک‌ها، سوارِ ون شدیم، اما چه سوار شدنی، از خنده روده‌بر شدیم چون بعضی صندلیاش فقط، نصف بدن رو پوشش می‌داد و بقیه حجم بدن بین آسمان و زمین معلق بود!! چاره‌ای… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۷۱

09 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادویکم #سفر_عشق  با صدای درِ اتاقم از خواب پریدم، با چشمای پف کرده رفتم در رو باز کردم!!  از بس گریه کرده  و با چشای گریون خوابیده بودم، حسابی پف کرده بودند!  شهاب بود در میزد. با حالتِ مسخره‌ای گفت: –دختر این چه… بیشتر »
 نظر دهید »

اردوی جهادی

09 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​دو سه روزی به اردو مونده بود، طلبه‌ای که بهم اصرار کرد ، به اردو برم، حالا پیام داده بود این اردو بدون هماهنگیه، ما نمیریم، شما هم نرید!!! حالم خیلی بد شد از این حرفش. با قاطعیت و لحن عصبانی بهش گفتم: روز اول من نمی‌خواستم بیام، شما اصرار کردی و شمارم… بیشتر »
 نظر دهید »

اردوی جهادی

08 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​سفرمون تموم شد:| واقعا سفر خیلی خوبی بود😍 از اون سفرایی که هرکس آرزوش اینه یه بار تجربه‌اش کنه. خب حالا اسم جایی که رفتیم رو براتون می‌گم;) تقریبا از یه ماه پیش بهم زنگ می‌زدند برا اردویِ جهادی به منطقه سرپل‌ذهاب!! واقعیتش ترسیدم و گفتم نمیام!!… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۷۰

08 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_هفتادم #سفر_عشق  با تردید یه قدم عقب رفتم و خواستم برگردم تا شاید بره ولی با فکری کردم، فهمیدم که کارِ اشتباهه!! برا همین سرم رو پایین انداختم و پله‌ها رو یواش‌یواش رفتم پایین !! داشتم از کنارشون رد می‌شدم که با شنیدن صداش سرِ جام خشکم زد!!… بیشتر »
 نظر دهید »

سفرعشق۶۹

05 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
​#قسمت_شصت‌ونهم #سفر_عشق  جلوتر رفتم و پریدم تو بغلش. دستام رو دور بازوهاش حلقه کردم و گفتم: –مبااااارررررکه زهرا جون!!! چه بی‌خبر؟! –سلامت باشی عزیزم. انشالله به زودی عروسی خودت سحرجون!! بخدا یه دفعه‌ای شد!! –حالا این دامادِ… بیشتر »
 2 نظر

دلیرمردان ایران

05 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
دشمن در خیالِ خام خود، فکر می‌کند، با جنگِ نرم می‌تواند ایران را از پای درآورد، اما زهی خیالِ باطل! ایران دلیرانی دارد که در لحظات سخت و طاقت‌فرسا، از جان و مالِ خود می‌گذرند تا گرگان به میهن عزیزمان حمله نکنند. امروز از دلیریِ پهلوانی شنیدم که بی‌درنگ… بیشتر »
 نظر دهید »

اردوی جهادی

02 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت
وقتی بین این مردم زلزله‌زده رفتیم، انگار آشنای‌ِ آشنایشان بودیم!! چه پذیرایی از ما کردند، شرمنده شدیم!! خدایا اینها سرپناه نداشتن، دلشان از مسئولین گرفته بود، اما هنوز مهمان‌نواز بودند!! ما فقطِ برای آموزشِ قرآن و احکام رفته بودیم ولی با وجود مشکلات… بیشتر »
 2 نظر
فروردین 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

نردبانی تا بهشت

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آیه قرآن
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • رهبری
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • ندا فلاحت پور
  • حرمان هور
  • نورفشان
  • یاس کبود
  • مشکاتِ جان

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 944
  • دیروز: 974
  • 7 روز قبل: 6230
  • 1 ماه قبل: 25841
  • کل بازدیدها: 485583

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • کربلا دلتنگتم
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • منجی
  • باشگاه بدنسازی
  • توکل بر خدا
  • حفظ قرآن رو رها کن برو معلم شو
  • دوراهی انتخاب
  • سال نو پیشاپیش مبارک 
  • دیوار زندگی
  • عیدتون مبارک
  • مناجات
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • ترس از ترور
  • مرز انجام مستحب
  • معرفی برای ازدواج در سرپل

رتبه کشوری وبلاگ

  • رتبه کشوری دیروز: 11
  • رتبه مدرسه دیروز: 2
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 20
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 2
  • رتبه 90 روز گذشته: 68
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 3
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس