یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

طلبگی

22 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​طلبگی یعنی قدم گذاشتن در مسیر عشق.

طلبگی یعنی سرباز شدن، سرباز بهترین فرمانده زمین.

فرمانده تنهاست. سرباز می‌خواهد نه سربار.

چند سالی است، بر پیشانیم مهر سربازی زده شده و هرکجا قدم می‌گذارم، بخاطر وصل شدنم به آقا، من را جور دیگری می‌بینند.

انتظارشان هم از من بالا رفته است. من دیگر آن آدم سابق نیستم. باید تلاش کنم، رسالت سنگینی بر شانه‌هایم قرار گرفته است.

رسالت تبلیغ دین را بر عهده دارم.

من را برگزیده‌اند، تا یار باشم نه خار.

روزها چه سریع می‌گذرند، تا به خود می‌آیی، زمان به پایان رسیده است و باید با کلاس درس خداحافظی کنی. اما، آیا انقضای سربازیم به پایان می‌رسد؟!

دانشجویی که قدم در دانشگاه می‌گذارد، بعد از چند سال که درسش تمام شد، دیگر تعلق‌خاطری به محل تحصیلش ندارد.

سربازی که به خدمت می‌رود بعد از پایان خدمت، انگار فرد دیگری است که تازه متولد شده است.

اما منِ طلبه، بعد از اتمام درس، وظیفه‌ام پایان می‌یابد؟!

مهرِ سربازی من همیشگی است. تا پایان عمر، باید طلبه بمانم.

باید برای مولایم سرباز خوبی باشم. نه تنها دین اسلام را به مردم شهرم بلکه آن را به جهان معرفی کنم.

باید مردم بدانند، دین اسلام زیباترین ایدئولوژی روی کره‌ی زمین است.

این امرِ مهم محقق نمی‌شود، مگر با سعی و تلاش من و تو.

من و تو باید ما شویم و با همکاری هم، لحظه ظهور را نزدیک گردانیم.

دائما ذکر “اللهم عجل لولیک الفرج” را بر زبان جاری کردن، دردی را دوا نمی‌کند. باید برخاست و کوشش کرد.

مولایمان سرباز می‌خواهد، پس با بالا بردن اطلاعاتِ کافی، برایش سرباز باشیم نه سربار.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#رسالت_طلبه_تبلیغ_دین
#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

رازماندگاری

22 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​چهل سال در برابر هجمه‌های دشمن ایستاده‌ا‌‌یم.

در این ایستادگی، گاهی چهره‌ها خندان بود و گاهی ناراحت.
هروقت ما خندیدم، دشمن چون موشی به لانه خود خزید.
پستی و بلندی زیادی دیدیم.
پستی‌هایی که چون ابر، چشمان را بارانی کرد و بلندی‌هایی چون نسیم بهاری، چهره‌ها را خندان.
اوایل انقلاب بود و دشمن نمی‌توانست، این پیروزی را ببیند.
منافقان را برای پیشبرد اهدافش به کار گرفت.
هدفشان شکست ایران بود. روزی مجلس را به خاک و خون کشیدند و روزی مردم و کودکان کوچه و بازار را.
مردم ایستادند و با وجود ترورهای زیاد، پای انقلاب ماندند.
دیدند، باید نقشه را عوض کنند.
گرگ‌صفتی را برای از پای درآوردن مردم فرستادند.
جنگی نابرابر اتفاق افتاد. تمام دنیا یک طرف بود و انقلاب ما یک طرف.
امام بانگ"هل من ناصر” سر داد و از هرکجای ایران پیر و جوان، زن و مرد لبیک‌گویان پشت انقلاب ایستادند.
روزها سپری شد و دشمن دید، با جنگ سخت توان مبارزه ندارد.
به جنگ نرم روی آورد، هدفش زنان و جوانان ایران بود.
به خیال خام خود در این اندیشه بود، کار انقلاب تمام است.
“زهی خیال باطل” این ملت در راه انقلاب خون داده‌اند.
آری برخی در این راه لغزیدند و جنایات آمریکا را فراموش کردند.
اما دو بال این انقلاب همچنان در آسمان ایران در حال پرواز است.
یکی رهبری امت است و دیگری حضور مردم.
درخت انقلاب با خون جوانان این مردم آبیاری گشته و اکنون درختی بارور شده است.
حال که ثمر می‌دهد، تبر بردارند و ریشه آن را قطع کنند.
این ملت تازه طعم موفقیت و پیشرفت را چشیده است.
فهمیدند با کمک دین می‌توان، قلعه‌های رفیع را پیمود و به اوج رسید.

#رسالت_طلبه_تبلیغ_دین

#رازماندگاری_انقلاب

#به_قلم_خودم

 4 نظر

سفرعشق ۲۴

20 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_بیست‌وچهارم

#سفر_عشق 
گوشی رو برداشتم و گفتم:

–الوووو سلام. خوبی؟!

–سلام سحر. حالت خوبه؟! آره ممنون. چه خبرا؟ زنگ زدم، ببینم فردا میای باغ شارلوتنبرگ؟!

–ساعت چند بیام؟!

–ساعت ۹ میتونی بیای؟! 

–آره. کاری نداری؟! شهاب منتظرمه باید برم؟!

–نه، فردا می‌بینمت. بای. 

یکی از جاذبه‌های گردشگری در برلین که در منطقه شارلوتنبرگ قرار گرفته، در اواخر قرن هفدهم میلادی ساخته شده، که یه باغ بزرگ پرتقال هم داره. جای خیلی دیدنیه.
رفتم پیشِ شهاب و ناهارم رو خوردم.

–کجا رفته بودی سحرجون؟!

–رفتم باغ حیوانات، چقدر این منطقه زیباست.

–پس بهت خوش گذشته؟!

–آره خیلی، فردا هم میخوام برم بیرون. 

–مراقب خودت باش خواهری. آخه اینجا غربته، کسی رو نمی‌شناسی.

–‌چشم داداشی. نگران نباش. نتونستم درباره فرزام چیزی به شهاب بگم.

ناهارم رو که خوردم رفتم تو اتاقم.

 گوشیم رو برداشتم آهنگ موردعلاقم رو بذارم، دیدم دو تا پیام رو گوشیم بود. بازشون کردم، فرزام دو تا پیام عاشقانه برام فرستاده بود. جوابش رو دادم، بعدم آهنگ رو گذاشتم و چشمام رو بستم، از خستگی خوابم برده بود.

از خواب که بیدار شدم ساعت پنج عصر بود. بلند شدم یه آب به صورتم زدم و بعد هم نشستم به دیدن فیلم. 

حوصلم سر رفته بود، گوشی رو برداشتم، شروع کردم به چت کردن با فرزام.

خیلی خوشحال شد، وقتی بهش پیام دادم، منم چون تنها بودم، خوشحال بودم، که یکی هست باهاش دردودل کنم.

برا فردا لحظه شماری می‌کردم، ببینمش. 

حدود ساعت ۷ عصر بود، شهاب اومد خونه. 

پرسید حوصلت که سر نرفته، 

–نه بابا، فیلم میدیدم، یه کمم با دوستم چت کردم. نگفتم دوستم کیه.

شام رو که خوردیم، یه کم کتاب خوندم و بعد هم اینقد خسته بودم رفتم تو اتاق خوابیدم، تا صبح زود بیدار شم.

.

.

.با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم. خانم موسوی بود، یعنی چکار داشت؟! ما که همین الان از هم جدا شدیم.

تماس رو وصل کردم و گفتم:

–الووو خانم موسوی سلام. خوبی عزیزم؟!

–سلام سحرجون. ممنون عزیزم. بهت زنگ زدم، هروقت خواستی، بریم لباس بخری.

–با خوشحالی گفتم: جدی؟!

–آره عزیزم.

–بعدازظهر می‌تونی بیای بریم، آخه فردا شب خونه داییم مهمونیم، گفتم چند دست لباس پوشیده بگیرم.

–باشه عزیزم. ساعت چند و کجا هم رو ببینیم؟!

–ساعت ۳، همون جایی که امروز پیادت کردم.

–باشه عزیزم، می‌بینمت.

–فدات. چشم.

خیلی خوشحال بودم، آخه لباس پوشیده برا مهمونی نداشتم. نمی‌خواستم مثل دیشب مسخر‌م کنند.

نگاهی به ساعت گوشیم انداختم. ساعت دوونیم بود. وقتم کم بود، برا آماده شدن. سریع آماده شدم و پله‌ها رو دو تا یکی کردم و تند‌تند رفتم سمت حیاط.

ماشین رو روشن کردم و ریموت در رو زدم و سریع رفتم، دوست نداشتم خانم موسوی منتظر بمونه.

خیابون‌ها چون سرظهر بود زیاد شلوغ نبودن، وقتی رسیدم، خانم موسوی وایساده بود.

–سلام. خوبی؟! خیلی منتظر شدی؟!

–سلام. نه عزیزم منم همین الان اومدم.

–ممنون که باهام اومدی.

–خواهش می‌کنم عزیزم. منم یه کم می‌گردمـ

–خب برم کجا خانم موسوی؟!

–برو خیابون جمهوری، یه کوچه هست به اسم برلن. این مرکز خرید دو پاساژ کمپانی و پروانه داره که لباسهای مجلسی رو با قیمت مناسبی می‌فروشه.

رفتیم سمت خیابون جمهوری و بعدم کوچه برلن. واقعا لباسهای شیک و مجلسی قشنگی داشتند از طرفی هم پوشیده بودند.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

امتحان

20 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​اندر احوالات طلبه ما این است.

قبل از کسبِ علم در مکتب دین، در دانشگاه مشغول علم‌آموزی بود 🤓
فصل امتحانات فرا رسیده و باید کتاب‌های قطور را یک شبه به پایان می‌رساند 😱
همیشه اینگونه است، روزها به بطالت گذرانده می‌شوند و شب امتحان، نمی‌دانی چگونه و چطور کتاب را تمام کنی :’(
طلبه ما دختری بود، که میانه خوبی با آقایان کلاس نداشت و سرش به کار خودش گرم بود 😌
روز امتحان فرا رسید و دخترجان به دنبال صندلی خود می‌گشت تا بر روی آن بنشیند ;)
بعد از گشت و گذاری صندلی را یافت 😍 اما چه یافتنی، یکی از پسرهای قلدر کلاس، صندلیش پشتِ سر صندلی دختر بینوا بود :|
دختر نشست و برگه‌های امتحان پخش شدن، اما پسر مگر می‌گذاشت دخترک سوالات را جواب دهد :’(
از دختر می‌خواست، جواب سوالات را برایش بگوید :oops:
دخترجان بدون توجه به آقااااا شروع به نوشتن کرد 😅
باید درس خوبی به این پسر سمج داده می‌شد 😎
از پسر التماس بود و دختر بدون اینکه جوابی بدهد، با آرامش‌خاطر مشغول نوشتن ;)
پسر گفت: حداقل صندلیت را اندکی بچرخان و برگه‌ات را خوب بگیر :’(
دخترک با خود اندیشه‌ای کرد تا پسر را سرِ جای خود بنشاند :roll:
صندلی را چرخاند اما نه به نفع پسر، طوری صندلی را گذاشت که اگر قبلا ذره‌ای شانس برای دیدن داشت، آن ذره شانس را هم از دست داد 😂

فصل امتحانات است و این مطلب “برگ سبزیست تحفه درویش” 😅
شاید لبخندی را بر روی لبانتان جاری گرداند ;)

کپی بدون ذکر منبع حرام است و پیگرد قانونی دارد 😎
👈 مفرد…مثنی 🙏

#به_قلم_خودم

 6 نظر

آغوش گرم

19 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

چشم به جهان گشودم. زیبایش خیره‌کننده بود و برقش، چشمانم را ربود.
زنبیلی به دست گرفتم و راهی بازارش شدم.
آنجا آنقدر زیبایی کاذب را یافتم، گذر زمان را درک نکردم.
چون به خود آمدم، در شلوغی بازار گم شده بودم.
هاج‌وواج اینطرف و آنطرف را نگاه می‌کردم. به دنبال راهی بودم تا برگردم. اما مسیر را گم کرده بودم. نمی‌دانستم چکار کنم؟!
هدف از آمدن به این دنیا را فراموش کردم.
آغوش گرمی می‌خواستم، تا خود را پیدا نمایم.
در آن بازار هزار‌رنگ و هزارچهره، خدایم را صدا زدم.
ندایی آمد، آغوشم همیشه به رویت باز است. کافی است، فقط یک قدم به سویم بیایی.
چشمانم را فرو بستم تا دیگر آن مار خوش‌ ‌خط‌و‌خال را نبینم.
به خود تشری زدم، اینبار که دستانت را در دستان خدا گذاشتی، محکم او را بگیر. تا دیگر هیچوقت از او جدا نگردی.

#دنیای_هزاررنگ

#آغوش_خدا

#به_قلم_خودم

 12 نظر
  • 1
  • ...
  • 130
  • 131
  • 132
  • ...
  • 133
  • ...
  • 134
  • 135
  • 136
  • ...
  • 137
  • ...
  • 138
  • 139
  • 140
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 156
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس