یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

انتظار

26 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

بهار نو هم آمد و در حال سپری شدن است.
و
ما
همچنان در انتظار تو هستیم؛

از پشتِ ابرهای غیبت، گرمایِ وجودت را، نثار جانهای یخ‌زدمان می‌کنی و شکوفه را به روانمان
هدیه می‌دهی ؛
و
بارانِ این ابرها، زمینِ خشک و بیابان روحمان را آبیاری می‌کند و طراوت و شادابی را برایمان به ارمغان می‌آورد.

آری مولایِ من!

روحِ خسته‌ام در انتظار تو شکوفه می‌زند
و
در انتظار تو سرسبز می‌شود.

اما…

یک سال می‌گذرد و خبری از آمدنت نمی‌شود؛
و
این من هستم
که در زمستان سرد و برفی
تنم به خواب می‌رود و برگهایِ حیاطِ دلم یکی‌یکی به زمینِ مرده و بی‌جانم می‌ریزند و می‌میرند.

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج

#ما_منتظریم #شش_روز_تا_طلوع_خورشید_دوازدهم

#به_قلم_خودم

#رسالت_طلبه_تبلیغ_دین

 نظر دهید »

سفرعشق۷۹

25 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_هفتادونهم

#سفر_عشق 
نمازم رو که خوندم، یه نگاهی به گوشیم انداختم، فرزام پیام داده بود، ساعت ۴ میایم دنبالتون. 

جواب پیامش رو دادم و رفتم پایین ناهار بخورم. 

با صدایِ بلندی شروع کردم به حرف زدن که مامان‌جونم خیلی گشنمه…

شهابم که همش دنبالِ بهونه‌ای بود تیکه بارونم کنه، گفت:

–شوهر چه معجزه‌ای می‌کنه واقعااااا!!! تا دیروز این دختر انگاری برجِ زهرمار بود الان کپکش خروس می‌خونه!!!

منم که نمی‌تونستم خندم رو پنهون کنم، گفتم:

–إیییشششش تو چقد نمک می‌ریزی، نکن برادر من!!! الان بابا اینا بجا نمک می‌پاشند رو غذا!!!

بعدم رفتم تو آشپزخونه. 

مامان بهم گفت:

–سحرجون میز رو بچین تا غذا رو بکشم.

باشه‌ای گفتم و شروع کردم به بردن بشقابها و …. وقتی میز رو چیدم، رفتم دنبالِ بابا و بهش گفتم غذا آمادئه.

غذامون رو که خوردیم، بابا ازم پرسید:

–دخترم ساعت ۴ میرید دیگه؟!

سرم رو پایین انداختم و با صدای آرومی گفتم:

–بله باباجون.

–ببین دختر عزیزم، سعی کن زیاد فشار بهشون وارد نکنی!! چون این وسط فقط ضربه به همسر آینده خودت میزنی!! 

–چشممم بابایی، شما هم نمی‌گفتید من خودم زیاد خرید نمی‌کنم!!

–آفرین دختر عزیزم

لبخندی به بابا زدم و رفتم سمتِ اتاقم. یه سری کار داشتم باید قبل رفتن آمادشون می‌کردم.

کارام تموم شده بود و شروع کردم به آماده شدن، که مامانم داشت صدام میزد که سحرجون زود باش الانه بیان!!

آماده که شدم رفتم پایین. دل تو دلم نبود. دلشوره گرفته بودم.

از این ور سالن می‌رفتم اون ور سالن. مامانم می‌گفت:

–دخترجون سرگیجه گرفتم بیا بشین!!

سمنم با مهربونی اومد بغلم کرد و گفت:

–سحرجون آروم باش. چرا اینطوری می‌کنی؟!

ولی مگه آروم می‌شدم. یه نگا به ساعت می‌کردم و یه نگاه به آیفون در!! ولی انگار عقربه های ساعتم با من سرِ جنگ داشتن، به آرومی حرکت میکردن !!

 ساعت چهارونیم شده بود ولی هنوز خبری ازشون نبود!!

 نظر دهید »

اردوی جهادی

25 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​به یکی از پارکهای شهر که پر از کانکس بود، رفتیم. قرار شد با بچه‌های اونجا حرف بزنیم برای روزهای بعد.

با خانمها که حرف میزدیم، از وضع بدِ زندگی تو کانکس می‌گفتند. از مشکلات خیلی زیادی که داشتند و شاید دیگه صاحب خونه نشند.

تنها کاری که می‌شد براشون کرد و از دستمون برمیومد، نشوندن لبخندی بر لبشون و برای مدتی با حرفای دیگه، ذهنشون رو از مشکلات دور کردن بود.

از دیدن اینهمه مشکلات، دلم به درد میومد ولی از اینکه نمی‌تونستم کاری براشون انجام بدم، بیشتر ناراحت می‌شدم. تو دلم می‌گفتم:

“کاش اینقد پول داشتم که الان مشکل همه رو حل می‌کردم، به این رؤیای شیرینم می‌خندیدم و می‌گفتم:

دیگه چیز دیگه‌ای نمی‌خوای، تعارف نکنی هاااا! “

بعد از حرف زدن با اهالی اونجا، به دانشگاه برگشتیم. 

دیدارمون با امام جمعه هم به دلیل مشکلی که براشون پیش اومده بود، لغو شد.

قرار شد، دیگه نماز جماعت هم در نمازخونه(همون کانکس) برگزار بشه و در کنارش برنامه‌های خودسازی برا افراد گروه در نظر گرفته بشه.

درواقع اصل در این اردو برای خودِ ما بود که این مدت رویِ خودمون کار کنیم و در اون فضا یه سری به خودمون بزنیم. 

اولین برنامه خودسازی هم که این جوونها و خونوادهاشون به اون رسیده بودند و بر رویِ خودشون پیاده کرده بودند، پا گذاشتن بر رویِ هوای نفس و گذشتن از لذتهای عید بود، برای شاد کردن دلِ بچه‌های سرپل‌ذهاب.

همراه ما سه زوج و خونواده بودند، که می‌تونستند عید رو بهترین مسافرت و خوشگذرونی داشته باشند اما اومده بودند بین این بچه‌ها با کمترین امکانات و کمترین توقع.

 نظر دهید »

بلایای طبیعی

24 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​سال نو فرا رسید… دیدوبازدیدها شروع شد…

شادی و شعف در بین مردم موج می‌زد… با وجود گرانی و تحریم سنت حسنه صله‌رحم تعطیل نشد.
همه سرگرمِ مهمانی بودند و فارغ از اتفاقاتی که قرار بود شادی را به کامشان تلخ کنند…
ابرها یکی‌یکی آمدند،،، آسمان شهر ابری و بارانی گشت… اما فقط آسمان نبود که ابری بود، دل مردمانِ سرزمینم از آسمان ابری‌تر شد. 
خبرها تکان‌دهنده بود و از سیلی خانمان‌برانداز حرف می‌زد…

گلستان و شیراز را سیل در هم گرفت…
چشم‌ها بارانی شد و دلها ابری گشت…

لبخند از لب‌ها چیده شد و جایش را اندوه فرا گرفت…
بارشها ادامه داشت و انگار امتحان شروع شده بود…

مردم ایران باید امتحان پس می‌دادند…

سوالات پخش شدند و سختیشان، ناامیدی را به همراه داشت… اما باید نشان دهند،،،
“چند مرده حلاجند”
ابرها شروع به غریدن کردند و تازیانه خود را بر روی مردم فرود می‌آوردند…
سختی و مشکلات شروع شدند،،، آب رفته‌رفته بالا می‌آمد و روستا و شهر را ناپدید می‌کرد…
مردم یا علی گفتند و فهمیدند در 

“ناامیدی بسی امید است

پایان شب سیه، سپید است”

باید از امتحان الهی سربلند بیرون می‌آمدند…
آیات قرآن یکی‌یکی خود را نمودار می‌کرد…

بنده من! 

“إن مع العسر یسرا

قطعا در هر سختی، آسانی است”
مردم بیشتر از قبل امیدوارتر گشتند و به یاری شتافتند… 

پیر و جوان، مرد و زن بسیج میلیونی تشکیل دادند و به کمکِ سیل‌زده‌ها رفتند…
رفتند تا از تلخیِ سیل بزدایند،،، رفتند تا نشان دهند ایرانی هنوز مهر و صفا دارد،،، رفتند تا بگویند ما همه سیل‌زده هستیم،،، رفتند تا اقتدار ایرانی را نمایان کنند و رفتند تا بگویند ملت برادر یکدیگرند و در غم و شادی کنار هم هستند…

 2 نظر

سفرعشق۷۸

23 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_هفتادوهشتم

#سفر_عشق 
اینقد خوابم میومد، سجاده و چادرنمازم رو جمع کردم و رفتم رو تختم دراز کشیدم.

بدون اینکه به چیزی فکر کنم پلکام سنگین شدن و خوابم برد.

وقتی از خواب بیدار شدم بدنم کسل و کوفته بود.

با دیدن عقربه های ساعت هین بلندی کشیدم و سریع توی تختم نشستم …. وای خدای من چقدر خوابیدم ،،

ساعت ۱ بود و من هیچکاری نکرده بودم!!

بلند شدم از اتاقم زدم بیرون. شهاب اینا تو سالن نشسته بودن، مامانم تو آشپزخونه مشغول آشپزی بود.

شهاب با دیدنم شروع کرد به مسخره کردنم!! 

با صدای بلندی گفت:

–خدا به دادِ اون بیچاره‌ای برسه که قراره تو رو بگیره، دختره‌ی تنبل!!

اخمام تو هم بود و اصلا به حرفاش اهمیتی ندادم. رفتم سمتِ آشپزخونه و گفتم:

–عه مامان چرا منو دیر بیدار کردی، الانه فرزام اینا بیان بریم خرید، هیچ کاری نکردم!

مامان داشت برنج رو آبکش می‌کرد، رو کرد بهم و گفت:

–دخترم دیدم خودت بلند نشدی، بیدارت نکردم تا استراحت کنی!!

شهاب با خنده گفت:

–بیدارت نکردیم چون دیشب از خوشحالی خوابت نبرده!! بعدم دختر چرا اینقد هولی، کو تا ساعت ۴؟! 

حرفای شهاب واقعا رو مخم بود، برا همین دمپایم رو درآوردم و به سمتش پرتاب کردم!!

اونم سرش رو خوابوند و دمپایی رفت خورد به گلدونی که رو عسلی بود و شکست!! هین بلندی کشیدم و سریع رفتم سمت میز عسلی که مامانم با صدای خورد شدن گلدون اومد سمتِ سالن. نمی‌دونستم چی بگم؟! از خجالت سرم رو پایین انداختم و با صدای آرومی لب زدم:

–ببخشید مامان، تقصیر شهاب بود

–کجا مقصر من بودم، تو دمپایی رو پرت کردی، به من چه؟!

مامان اومد سمتمو با مهربونی گفت:

–فدایِ سرت دخترِ گلم!! اتفاقیه افتاده، برو جمعشون کن عزیزم!!

با شنیدن حرفای مامان، لبخندی رو لبام نشست و پریدم مامان رو بغل کردم، بعدم رفتم تکه‌های شکسته گلدون رو جمع کردم.

شهابم که همش تیکه بارم می‌کرد و می‌خندید.

دیگه طاقتم سر اومد و بهش گفتم:

–بذار بابا بیاد بهش میگم!!

برگشت سمتم و گفت:

–نه بابا، یه دمپایی دیگه پرت کن ایندفعه بزن شیشه‌ها رو بیار پایین!!

–ههههههه حواست باشه اینهمه دلقک‌بازی درمیاری نبرنت سیرک استخدامت کنند!!

با این حرفم، شهاب از جاش بلند شد و افتاد دنبالم، منم رفتم تو آشپزخونه و پشتِ مامان قایم شدم!! 

مامانم گفت:

–شهاب پسرم این دختر نازِ من رو کم اذیت کن امروز و فردا است بره خونه شوهر، این چند روز مهمون ماست اذیتش نکن!!

با شنیدن این حرفِ مامان، شهاب زد زیرِ خنده و منم گفتم:

–عه مامان، دستت درد نکنه!!

بعدم با حالت اخم از آشپزخونه اومدم بیرون.

خواستم برم سمتِ پله‌ها، تا برم تو اتاقم و نمازم رو بخونم، که بابا درِ سالن رو باز کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت:

–چطوری دخترِ بابا، چیه اخمات تو همه، کی دختر بابا رو اذیت کرده بزنمش؟!

رفتم سمتِ بابا و بغلش کردم، خودم رو براش لوس کردم و گفتم:

–بابایی شهاب همش مسخرم میکنه!! یه چیزی بهش بگو.

–باشه دخترِ گل بابا الان حسابش رو می‌رسم!!

گونه بابا رو بوسیدم و گفتم من میرم تو اتاقم باباجون!!

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 110
  • 111
  • 112
  • ...
  • 113
  • ...
  • 114
  • 115
  • 116
  • ...
  • 117
  • ...
  • 118
  • 119
  • 120
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 249
  • دیروز: 210
  • 7 روز قبل: 2323
  • 1 ماه قبل: 20005
  • کل بازدیدها: 444873

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • حجاب هدیه الهی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس