یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

سیل خروشان اربعینی‌ها

08 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

همه جا صحبت از سفر است، سفری از جنسِ عشق و صفا از نوعِ معرفت، تا روح و جان با آن صیقل داده شود. به هرکس می‌نگری این روزها در تکاپویِ گرفتنِ گذرنامه است. جان‌ها همه آماده‌یِ پرواز هستند. چهره‌ها را که می‌بینی، شوق و ذوقِ زیارتِ کویِ عشق در آنها موج می‌زند. پیر و جوان، زن و مرد هرسال، تشنه‌تر از سالِ قبل، خود را مهیا می‌کنند. یک سال به انتظارِ اربعین روزگار را پشتِ سر می‌گذارند و قلب‌شان به امیدِ این روز می‌تپد! اشک و آه روضه‌هایِ چهل روز مانده به اربعین و ندایِ یااباعبدالله گفتن در قرائتِ زیارتِ عاشورا، فقط و فقط یک هدف را دنبال می‌کند و آن نفس کشیدنِ چندین روزه‌ در بین‌الحرمین است.

آری این روزها، هرکس به دنبالِ کاروانی می‌گردد تا خود را به سیلِ خروشانِ اربعینی‌ها برساند. یکی با علم بر دوش راهیِ جاده می‌شود و آن یکی کالسکه‌ای در دست تا کودکش را بیمه‌یِ باب‌الحوائج شش‌ماهه کند. 

پایِ دلِ خیلی‌ها هم در این ایام زودتر از پایِ جسم‌شان به کربلا می‌رسد و چشمِ دل را به بین‌الحرمین گره می‌زنند.

آنگاه که نمی‌دانی اول چهره، سویِ حرمِ برادر کنی و با او داستانِ ولایت‌مداری را مرور کنی یا نه سمتِ نگاه را بچرخانی به طرفِ حرمِ مولا و با او غمِ غربت را زمزمه کنی؟!

عده‌ای هم پا را فراتر نهاده‌اند و در کنارِ زیارتِ هرساله، برایِ کودکان و زنانِ میزبانِ عراقی، هدایایی را آماده می‌کنند، تا بلکه در این بین، لبخندی را بر لبانِ کودکی بنشانند؛ که به عشقِ اربعین با دانه‌ای خرما از زائرانِ تشنه لبِ کربلا، پذیرایی می‌کند!

 12 نظر

هدیه

05 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

خداوند هدیه‌ے ارزشمندے را به ما داده است…

هدیه زندگی کردن را

هدیه دیدن و شنیدن را

هدیه خانواده‌ے خوب داشتن را

و 

هدیه مسلمان و شیعه بودن را

پس ما هم به شکرانه‌ے این هدایا، خوب زیستن را 

کار نیک کردن را

انجام واجبات را

و 

ترک محرمات را

به او هدیه دهیم.

براےِ خوب زیستن و خوب بودن هیچ‌وقت دیر نیست.

تا نفس و رمقی در جان دارے یاعلی بگو و رضایتش را به دست آور!

 10 نظر

زنان با خویِ مردانه

04 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

قربانت بروم إی خدایِ بزرگ! هرچیزی را با قاعده و نظم آفریدی، اما بشر گاهی وقت‌ها زیر بار نمی‌رود و می‌خواهد آنطوری باشد که عشقش می‌کشد! 

زن را خلق کردی و به او ناز و ادا برایِ همسر دادی، او را موجودِ ظریفی آفریدی تا در خدمتِ خانواده باشد! عده‌ای برایشان ناخوشایند آمد و زیربار نرفتند. در بوق و کرنا کردند که چرا مرد این‌گونه باشد ولی زن نباشد. زن نیز باید کارهایِ مردانه انجام دهد باید پشتِ ماشین بنشیند و رانندگی کنند. اصلا بابا کلاس دارد! مخالفِ رانندگیِ خانم‌ها نیستم، اما می‌گویم:

“اگر خدا منِ زن را به مانند آقا خلق کرده است، پس ترسی که در این مواقع در وجودم هست چه معنایی می‌دهد؟!”

رانندگی می‌کنند اما غالبا با ترس، درصورتی که آقایان بدون ترس پشتِ فرمان می‌نشینند! 

ترس خصلتِ زنانگی است و اگر زنی این ترس را نداشت، خویِ مردانه پیدا می‌کند!

وقتی هم خویِ مردانه پیدا کرد دیگر برایِ خودش مردی می‌شود و وظیفه اصلی خود را به مرور زمان فراموش می‌کند!

 15 نظر

روضه و درخت انار

03 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

روضه‌هایی که می‌روی، بعضی وقتها، بعضی جاها عجیب به دلت می‌نشیند! این را قبول دارم روضه اباعبدالله، روضه است و هیچ فرقی نمی‌کند، کجا باشی، چه وقت باشد! اما نمی‌دانم چرا؟! بعضی خانه‌ها که می‌روی، هم فضایش معنویت خاصی دارد، هم برخوردِ صاحب‌خانه‌اش به تو انگیزه‌یِ مضاعف می‌دهد!

از طریقِ یکی از آشنایان، به خونه‌ای برایِ روضه دعوت شدیم! یک هفته قبل از شروع، پیشم آمد و گفت:

“پیرزنی هست، فقیر است و ده روز، روضه دارد. امسال گفته ندارم، با التماس از او خواسته‌ایم پنج روزش کند. حالا مداح ندارند، به هرکس گفته مبلغ زیادی خواسته! تو برایش می‌آیی، ثواب دارد؟!”

به او گفتم:

“اکووو ندارم ولی هرطور شده من و دوستم برایشان می‌آییم.”

‌روزِ روضه فرا رسید، من باید به مجلس روضه‌یِ دیگری می‌رفتم! دوستم به خانه‌ی آن پیرزن رفت و من هم راهیِ مجلسِ دیگر!

روزِ بعدیش قسمت شد خودم بروم. وارد منزل‌شان شدم، احساسِ خاصی پیدا کردم. فقیر باشی، اما روضه‌یِ ارباب را تعطیل نکنی، خیلی حرف است! البته معمولا خودشان این مجالس را می‌گردانند، کافی است قدمی برداری و نیت کنی! 

روزهایِ بعدی را هم رفتیم، پیرزن برایمان دعا می‌کرد و می‌گفت:

“رحمت به شیر مادری که در دهان شما گذاشته شده است!”

داخلِ حیاط‌شان درختِ اناری بود که یک روز، مانده به اتمام روضه، رو کرد به من و گفت:

“فردا برایتان می‌چینم تا با خودتان ببرید!" 

روزِ آخر، عروسش چهارتا انار چید و بهمان داد. پیرزن می‌گفت:

“بگو پسرم بیاید و بالایِ پشت‌بام برود. آنجا انارهایش خوب است و رسیده‌اند، تا برایشان بچیند!”

گفتیم:

“خاله جان! همین‌ها کافی هستند. هنوز نرسیده‌اند و حیف است چیده شوند!”

با دعا و قربان‌صدقه، بدرقه‌مان کرد و از ما خواست همیشه برایِ روضه‌اش به آنجا برویم!

 15 نظر

عطر یاس ۲۱

03 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

#رمان_دوم 

#عطر_یاس 

#قسمت_بیست‌و‌یکم

به حرفاش اصلا اهمیت ندادم چون الان وقتش نبود! ولی بعدا می‌دونستم چکارش کنم؟! ‌آره باید حالش رو جا بیارم! 

براش پشت چشمی نازک کردم با بی‌تفاوتی از کنارش رد شدم رفتم پیشِ مادر آقامهدی!

خودم رو لوس کردم و گفتم:

–خاله وااااای چکار کردی؟! ‌اینهمه غذایِ خوش آب و رنگ درست کردی؟! خیلی زحمت کشیدی خاله‌جون. دیگه خسته‌ای، اگه کاری هست بگو تا من انجام بدم!

خاله با مهربونی دستاش رو دور بازوهام حلقه کرد و گفت:

–چه زحمتی دخترم؟! این خونه خیلی وقته رنگ مهمون به خودش ندیده!! شماها دلِ پوسیده‌یِ ما رو سرزنده و شاداب کردید!! بیا دخترم این ترشی‌ها رو بریز تو کاسه‌هایی که بهت میدم!

به خاله لبخند زدم و رفتم رو صندلی کنار میز نشستم و درِ ترشی رو باز کردم. بوش اینقدر خوب بود که گرفتم سمتِ دماغم و یه نفس عمیق کشیدم بعدم یه کلم برداشتم و رو کردم به خاله گفتم:

–خاله ترشیتونم محشره! توش چی ریختی اینهمه خوشبو و خوش‌طعمه؟!

خاله لبخندی زد و گفت:

–نکنه می‌خوای بعد از چهل پنجاه سال زندگی یه ترشی هم خوب درست نکنم؟!

از این حرف خاله، زینب زد زیر خنده و گفت:

–آخییییشششش حسابی دلم خنک شد! چه جوابی بهت داد!

با اخم نگاش کردم و چشم غره‌ای بهش کردم تا ساکت شه!

خاله برگشت گفت: 

–شوخی کردم دخترم. بعدا سرفرصت بهت فوت و فن ترشی انداختن رو یاد میدم!

مشغولِ درآوردن ترشی شدم و حرف خاله رو تو ذهنم چندین بار مرور کردم! بعدا نشونم میده ؟!یعنی میشه من

–چرا خشکت زده؟!

با شنیدن این حرف زینب به خودم اومدم دیدم ترشی رو بجا کاسه ریختم رو میز!

لبم رو به دندون گرفتم و تند‌تند شروع کردم به جمع کردن ترشی رو میز! همون لحظه آقامهدی هم تو چارچوب در مثل جن بوداده ظاهر شد! حس کردم تموم بدنم آتش گرفت! خدایا حالا چی بگم؟! با مِن‌مِن گفتم:

–ب‌ب‌ب‌بخشید م‌من حواسم نبوود الان جمعش می‌کنم!

لبخندی زدند و گفتند:

–عیبی نداره شما برید کمک مامان سفره رو بچینید، من اینجا رو جمع‌و‌جور میکنم!

زیرلب ببخشیدی گفتم و همراه زینب رفتیم سمت پذیرایی. زینب همش زیرلب غر میزد که دختره حواس‌پرت آبرومون رو بردی!

منم بی‌تفاوت به حرفاش رفتم لیوانها رو از خاله گرفتم و مشغول چیدنشون شدم!!

 4 نظر
  • 1
  • ...
  • 74
  • 75
  • 76
  • ...
  • 77
  • ...
  • 78
  • 79
  • 80
  • ...
  • 81
  • ...
  • 82
  • 83
  • 84
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 216
  • دیروز: 210
  • 7 روز قبل: 2323
  • 1 ماه قبل: 20005
  • کل بازدیدها: 444873

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • حجاب هدیه الهی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس