یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

ستایش و عاشق شدن...

14 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

 گوشه حسینیه نشسته بودم و غرق در حالِ خوشم، که با نیشگونی که زینب گرفت، به خودم آمدم.

اخمی کردم و گفتم:

–واه چرا اینطوری می‌کنی؟! خب زبونت رو که موش نخورده، صدام می‌زدی!!

زینب گفت:

–خااااانم چند بار صدات زدم، انگارنه‌انگار!! اصلا تو این عالم نبودی!! همین الان اعتراف کن، کجا سیر می‌کردی؟!

–چی می‌گی برا خودت؟! 

خودم را به آن راه زدم‌؛ نمی‌خواستم درباره‌اش با زینب صحبت کنم. چون این چند روز فهمیده بودم، که دوست صمیمیِ شوهرش می‌شود!! از بس دهن‌لق تشریف دارند تا می‌گفتم، می‌رفت می‌گذاشت کفِ دستِ حاج‌آقایِ‌شان!! برایِ همین سریع حرف را عوض کردم و گفتم:

–کِی برمی‌گردیم اردوگاه؟!

زینب گفت:

–آقای مجد گفتن:

 یه نیم ساعت دیگه!

پرسیدم:

–راستی حاج‌آقا اینا هم باهامون اومدن؟!

–نه عزیزم. فقط خانم‌ها رو آورد. اونا کار داشتند!!

–آهاااا

ته دلم گفتم:

خدایا پس چرا من بویِ خوشِ عطرش را احساس می‌کنم؟!

زینب گفت:

–میگم ستایش، نمیای بریم بیرون؟!

دوست داشتم خلوت کنم!! برایِ همین گفتم:

–من تا الان بیرون بودم عزیزم، یه کم می‌خوام تو حسینیه بشینم!!

زینب رفت و من ماندم با عشقی که ذره‌ذره داشت، روح و روانم را مثل خوره می‌خورد!!

زینب یکی از دوست‌هایِ صمیمیِ دانشگاهم است. چهار سالی می‌شد با طلبه ساده‌ایی ازدواج کرده و اونقدر قربون‌صدقه هم می‌روند که انگاری، همین دیروز نامزد کردند!

 وقتی می‌بینی‌شان، قند در دلت آب می‌شود. خدا خدا می‌کنی تو هم همچین شوهری گیرَت بیاید!!

واقعا راست گفتند:

“در و تخته با هم جور می‌شوند”

این دو تا برایِ هم ساخته شده‌اند! 

از وقتی ازدواج کرده‌اند، باهم به خادمیُ‌الشهدا می‌آیند. زندگی‌ِشان را نذر شهدا کرده‌اند.

✍ز. یوسفوند

 نظر دهید »

روز طبیعت مبارک

13 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

​﷽

?سیزده بدر واقعی?

⭕ سیزده بدر واقعی ما این است که از خودمان بیرون بیاییم. از خانه‌های تنگ و تاریک افکار خرافی خودمان به صحرای دانش و بینش خارج شویم.

?یادداشت‌های استاد  شهید مرتضی مطهری ج ۶ ص ۱۳۱

 نظر دهید »

من و اتاق صوت...

12 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

قدمم را در حسینیه گذاشتم، آرامش خاصی گرفتم. گوشه دنجی را پیدا کردم و آنجا نشستم تا کسی مزاحمم نشود! 

حس‌وحال عجیبی داشتم. یادِ روزی افتادم، که برای خادمی‌الشهدا به جنوب آمده بودم. 

به محض دیدنش، یادِ خوابی افتادم که قبلا در حرم حضرت زینب “سلام‌الله‌علیها” دیده بودم.

حسِ خوبی به او داشتم. حس آدمی آشنا که مدت‌ها است، می‌شناختمش!!

اولین باری که او را دیدم، غیر از آن رویایِ شیرین، ده روز پیش بود. 

کنارِ مسئول اردوگاه ایستاده بود.

خانم مسئولی که آنجا رابط خانم‌ها و آقایان بود. من را با خودش به پیشِ مسئول اردوگاه برد و برایِ اتاقِ سیستم صوتی معرفیم کرد!

چون سری‌هایِ قبلی که به عنوان خادم به خرمشهر و شلمچه و… آمده بودم، بیشترین وظیفه‌ام اتاق صوت بود. حالا دیگر در این کار حرفه‌ای شده بودم. 

وقتی خانم رحیمی (مسئول قسمتِ خواهران) داشت از من پیشِ آقای مجد (مسئول اردوگاه)، تعریف می‌کرد. ناخودآگاه سرم را بلند کردم، دیدم ایشان  هم دارد به من نگاه می‌کند! یک لحظه نگاه‌مان در هم قفل شد. چادرم را محکم‌تر گرفتم و سرم را پایین انداختم!!

بعد از آن دیدار، حس جدیدی نسبت به او در من ایجاد شد، که این حس را هیچ‌وقت تجربه نکرده بودم.

 اتاقِ صوت دقیقا قسمتِ انتهایی حسینیه و ورودی آقایان بود. برایِ همین بعد از گذاشتن مناجات، قرآن و پخشِ اذان، از قسمت جایگاه، برای شرکت در نماز جماعت خودم را به قسمت خواهران می‌رساندم. البته دیدِ زیادی نسبت به من نداشتند. فکر می‌کردند، اون اتاقک خالی است!

  در را از داخل قفل می‌کردم تا بدون هیچ مزاحمتی کارم را انجام بدهم. بین اتاقک و جایگاه پنجره‌ایی قرار داشت، که برایِ رسیدن به جایگاه و رفتن به قسمتِ خانم‌ها از یک صندلی استفاده می‌کردم و از آنجا خودم را برایِ خواندن نماز جماعت به قسمت خواهران می‌رساندم.  

ولی هرزگاهی کاروان‌هایی که به آنجا می‌آمدند، پسرهایِ نوجوان و شیطونی که همراه‌شان بود، غافل از اینکه خانمِ متشخصی آنجا است، از طریق جایگاه و پنجره به داخل اتاقک می‌پریدند تا جایِ شارژی برایِ گوشیِ‌شان پیدا کنند. با دیدن من، همراه دو پایِ خودشان، دو پا قرض می‌گرفتند و فرار می‌کردند. 

اما آن دفعه که خودم حواسم نبود و در رویایِ شیرینم غرق بودم؛ با پریدن پسری به داخل، جیغ بلند و بنفشی کشیدم و با ترس به او نگاه می‌کردم! قلبم تند‌تند می‌زد و نفسم بند آمده بود!

 پسر بیچاره مانده بود، چکار کند؟!

✍ز. یوسفوند

 4 نظر

خاک طلای طلائیه...

11 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

رویِ خاک‌هایِ نرمِ طلاییه نشستم. این خاک با آدم حرف می‌زند. بی‌دلیل نیست اسمش را طلائیه گذاشته‌اند!

 این خاک پر از گنج و زیر‌خاکی است. شهدایِ بزرگی اینجا برایِ همیشه در دلِ خاک مانند مادرِ پهلوشکسته گمنام ماندند.

عطرِ اینجا بویِ غریبی می‌دهد!

 ابرهایِ دلم شروع کردن به غریدن، روح و روانم آشوب بود. چشم‌هایم بارانی و صورتم خیسِ‌خیس شد. حالِ عجیبی داشتم. زیارت عاشورا را باز و شروع به زمزمه کردم:

“السلام علیک یا ابا عبدلله…”

اشکِ چشم‌هایم تمامی نداشتند، برایِ ریختن بر رویِ گونه‌هایم از هم سبقت می‌گرفتند.

 رسیدم به فراز زیبایِ

“اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد”

چند بار تکرارش کردم، از خدا عاقبت‌بخیری خواستم.

به فراز سلام بر شاه بی‌سر که رسیدم، بر زانویِ ادب رو به کربلا نشستم و یکی‌یکی بندهایِ سلام را بر زبانم جاری کردم. چه حالِ خوبی دارد رویِ این خاک، زیارت عاشورا خواندن! 

به ذکر سجده که رسیدم، پیشانیم را به آغوشِ خاکِ طلایِ آنجا سپردم و زمزمه کردم

“اللهم لک الحمد، حمد الشاکرین…”

اشک‌هایم بر رویِ خاک، سیل به راه انداخته بودند. 

بویِ عطریی وجودم را فرا گرفت!

 چند روزی بیشتر نبود این بو رو حس می‌کردم ولی با این حال با بویِ خوشش خوی گرفته و حس عجیبی پیدا کرده بودم. 

بوی عطرِ یاسی که من رو عاشقِ صاحبش کرده بود. 

سرم را از سجده برداشتم، چشم‌هایم زیر اشک پنهان شده بودند. همه جا تار بود و نمی‌توانستم خوب ببینم. برایِ همین ریزشان کردم و سرم رو به اطراف چرخاندم. از دور کاروانی را دیدم، مشغولِ عشق‌بازی با این مکانِ مقدس بودند!

ولی از او خبری نبود، نمی‌دانم پس چرا عطرش را حس کردم؟!

 از رویِ خاک‌ها بلند شدم و رفتم به سمتِ حسینیه حضرت ابوالفضل. 

وقتی نگاهم به سردرِ یادمان طلاییه افتاد، بی‌اختیار پاهایم سست شد و رویِ زمین نشستم. بابی که وارد شدم، باب‌الرحمه بود و دلم قرصِ از داشتن خدایِ مهربان.

✍ز. یوسفوند

 6 نظر

پوشش بانویِ طلبه...

11 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

پوشش طلاب مسئله ای مهم است زیرا مردم به اعمال و رفتار آنها می نگرند و الگوبرداری میکنند.

سلائق شخصی بانوان طلبه سبب شده ، تنوع و تکثر پوشش را شاهد باشیم. برخی قائل هستند به اینکه طلبه باید روبنده، پوشیه و مقنعه استفاده کند؛ برخی قائل به پوشیدن روسری تیره و برخی دیگر روسری های روشن و ست کردن با ساق و کفش همرنگ را برگزیده‌اند.

یک طلبه در عین سادگی و محجبه بودن باید دقت کند شأن طلبگی خود را حفظ نماید، یعنی در مقابل نامحرم ساده و متین باشد اما زمانی که در مراسم‌های خانم‌ها حضور می‌یابد بهترین و جذاب‌ترین لباس‌ها را انتخاب نماید تا سبب جذب جوان‌ها شود.

نکته‌ای که نباید فراموش کرد این است، پوشش طلاب باید از حجاب حداقلی که عرف متدینین است کمی بیشتر باشد؛ روزی که در این مسیر مقدس گام نهادیم، می‌دانسیتم که حجاب‌مان و عفت و حیای‌مان باید بیشتر از قبل باشد چون دیگر این ما نیستیم که در جامعه قدم می‌گذاریم، نماینده دین بزرگ و جاودانه اسلام هستیم.

کسی هستیم که حرکات و سکنات و ظاهرمان زیر ذره‌بین اقوام و خویشان است.

اگر ما روسری و ساق و کفش ست و روشن بپوشیم، جوازی می شود برای سست شدن حجاب بقیه

اگر ما چادرهای منقش و نازک و مدل دار اندام‌نما استفاده نماییم تأییدی است بر استفاده دیگران از این نوع پوشش.

آری ما به سرباز بودن‌مان در محضر سلاله پاک زهرا “سلام‌الله‌علیها” متعهد شده‌ایم پس باید الگوی خوبی برای معرفی و مصداق روایات معصومین “علیهم‌السلام” که فرمودند «کونوا لنا زینا لاتکونوا شینا» باشیم.

نمی‌دانم چرا این گونه عمل می‌کنیم مگر نه اینکه در قوانین دانشگاه‌های بزرگ اروپا و آمریکا دستورالعمل‌های برای نوع پوشش دانشجویان آمده به عنوان نمونه ممنوع بودن لباس تنگ و مهیج و آرایش و ناخن مصنوعی و…

پس چرا ما طلاب رسالت خویش را به دست فراموشی سپرده‌ایم.

آری دوستان عزیزم ما مبلغ دین و الگوی دیگران هستیم.

نکند به خاطر جذب دختران جوان خود را با هر مدل و پوششی در معرض چشمان نامحرم قرار دهیم.

حواس‌مان باشد در محضر بی بی دو عالم سرافکنده و شرمسار نشویم.

✍ز. یوسفوند

 10 نظر
  • 1
  • ...
  • 14
  • 15
  • 16
  • ...
  • 17
  • ...
  • 18
  • 19
  • 20
  • ...
  • 21
  • ...
  • 22
  • 23
  • 24
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 359
  • دیروز: 210
  • 7 روز قبل: 2323
  • 1 ماه قبل: 20005
  • کل بازدیدها: 444873

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • حجاب هدیه الهی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس