یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

پرواز

03 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​یادش بخیر کودکی چه روزهای شیرینی داشتیم.

نه غمی داشتیم و نه غصه‌ای.

روزهایمان را با بازی‌های کودکانه سپری می‌کردیم.

بازی‌هایی که سالم بودند و نشاطمان را چند برابر می‌کردند.

آنقدر سرگرم می‌شدیم، گذرِ زمان را درک نمی‌کردیم. 

برای ناهار و شام به التماس مامان‌جان به خانه قدم می‌گذاشتیم.

روزها گذشتند و گذشتند.

عمرمان هم فقط کنتور می‌انداخت.

کودکی را پشت‌سر گذاشتیم و جوانیمان هم رو به اتمام است.

این روزها هم مانند برق می‌گذرند، کافی است، چشم بر هم بزنیم،

عمرمان به پایان می‌رسد و باید بار سفر را ببندیم. 

دنیا چند روزی بیشتر نیست و به سرعت تمام می‌شود.

باید به سفری دائمی رفت و بازگشتی برایش نیست.

این سفر زاد و توشه می‌خواهد.

تا با فراغِ بال و خیالِ راحت راهی شد.

دغدغه‌ای نداشت و آسوده‌خاطر چشمان را فرو بست.

توشه‌اش تقوا است و اخلاقِ خوش و عملِ صالح.

به درون خود بنگریم، آماده این سفرِ جاودانه هستیم؟!

معمولا سفرِ چند روزه‌ای که می‌رویم، لیستی تهیه می‌کنیم، مبادا چیزی از قلم بیفتد و سفر را به کاممان تلخ کند. چند بار از روی لیست می‌خوانیم و آن را زیرورو می‌کنیم.

وسایل موردنیاز سفر را با ظرافت خاصی در چمدان می‌چینیم و آماده سفر می‌شویم.

برای آخرت آمادگی پرواز داریم؟! لیستِ این سفر بی‌پایان را تهیه کرده‌ایم؟!

اگر هم‌اکنون عمرمان پایان پذیرد، با خیالی آسوده قدم در آن دنیای باقی می‌گذاریم؟!
#پی‌نوشت 
“لا یأمَن یومَ القیامَةِ إلاّ مَن خافَ الله فِی الدُّنیا
کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت”
(مناقب ابن شهر آشوب ج/4 ص/ 69)
#تلنگر 

#سفر_آخرت

#دنیا_پلی_برای_آخرت

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۳۲

02 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_سی‌ودوم

#سفر_عشق 
شاممون رو که خوردیم. بابا و دایی رفتن یه گوشه شروع کردن به صحبت کردن. ما بچه‌ها هم این‌ورتر نشسته بودیم و زیبا خانم مجلس رو به دست گرفته بود. مامان و زن‌دایی هم تو آشپزخونه بودند.

یه لحظه چشمم افتاد به سمن، دیدم، فقط به یه جا خیره شده، ردِ نگاش رو گرفتم، رسیدم به نیما.

خیلی دلم می‌خواست بدونم نیما هم به سمن همچین حسی داره یا نه؟!

خدا کنه نیما هم سمن رو دوست داشته باشه، وگرنه سمن دیوونه میشه.

زن‌دایی میوه‌ برامون گذاشت و با مامان رفتن پیش بابا اینا نشستند.

نگاهی به ساعت گوشیم انداختم. هییی! هنوز ساعت ۱۰ نشده! اون جو کلافم کرده بود، کاش بابا اینا بلند میشدند بریم.

ولی بابا چنان سرگرمِ بگووبخند بود، که معلومه، حالاحالاهاا خیال بلند شدن نداره.

خودم رو مشغول گوشیم کردم، تا حرفای زیبا زیاد رو مخم نباشه!

رفتم یه نگاه به صندوق پیامهام انداختم. یه پیام بینشون بیشتر خودنمایی می‌کرد. فرزام گفته بود، پس کی مزاحمتون بشیم؟!

جوابش رو دادم و گفتم: 

خبرتون می‌کنم.

بالأخره بابا اینا بلند شدن که بریم.

زیبا اومد بهم گفت:

–سحرجون خیلی خوش گذشت، چه زود گذشت.

لبخند ساختگی زدم و گفتم: 

آره بهمون خوش گذشت، ولی نمی‌دونم چرا برا من زمان به کندی می‌رفت؟!

خونه که رسیدیم، اینقد خسته بودم، شب‌بخیری گفتم و رفتم تو اتاقم.

لباسهام رو عوض کردم و نشستم به نوشتن.

شهاب رفت دنبال بلیط تا برگردیم ایران.

منم به فرزام پیام دادم، که دارم برمی‌گردم ایران. پیامم رو که دید بهم زنگ زد.

–الوو سلام فرزام. خوبی؟!

–سلاام سحرجون. این پیام چیه؟! چرا داری برمی‌گردی؟!

–شهاب مدتی تعطیله، گفت چند ماهه بابا اینا رو ندیدم، بریم ایران. منم ناراحتم.

–خب تو بمون اینجا، بذار اون بره.

–نه نمیشه، من رو تنها نمی‌ذاره تو این کشور غریبه.

–من خب هستم!

–اون که نمیدونه.

–خب بهش بگو سحر!

–نه فعلا زوده. 

–حالا کی برمی‌گردی؟! 

–نمیدونم، بستگی به شهاب داره، تازه ببینم بابا اینا می‌ذارن، دوباره بیام.

–تموم سعیت رو کن، یکی اینجا قلبش به عشق تو می‌تپه. خیلی دلم برات تنگ میشه سحر.

–منم همین‌طور، مجبورم برم فرزام.

–نری من رو فراموش کنی هااا!

–برا چی فراموشت کنم؟! فرزام کاری نداری؟! من یه کم کار دارم انجام بدم.

–نه برو بسلامت. مراقب خودت باش. 

–چشم. توم مراقب خودت باش. دوباره بهت پیام میدم. 

بعد از خداحافظی، قطع کردم. واقعا منم دلم براش تنگ میشد. اگه دیگه برنگردم چکار کنم؟! 

هنوز چند روزی بیشتر نبود، که فرزام رو می‌شناختم، اما عاشق کاراش شده بودم.

یعنی می‌تونم دوریش رو تحمل کنم؟!

خیلی خوابم میومد. خودکارم رو گذاشتم رو دفترم و رفتم رو تخت دراز کشیدم. 

چشمام رو بستم و خودم رو روبروی پنجره فولاد تصور کردم. چه روزهای خوبی بود خدایا!

کاش دوباره دعوت شم برم بشینم رو قالی‌های حرم. نسیمی که تو حرم می‌وزید، صورتم رو نوازش می‌کرد.

خوش بحال اونایی که زودزود دعوت میشند. حرم برام یه محل امنِ که آرامش خاصی می‌گیرم.

آنقدر دلتنگ حرم بودم که قطرات اشک بود، بر گونه‌هام بوسه میزد.

نمی‌دونم کِی خوابم برده بود، که با صدای اذان از خواب بلند شدم. هنوز چشمام خیس بود از اشکهای دیشب.

رفتم وضو گرفتم، نمازم رو خوندم.

یه کم مطالعه کردم. ساعتم رو گذاشتم رو ساعتِ ۸  . امروز کلاس داشتم، باید می‌رفتم دانشگاه.

#به_قلم_خودم

 2 نظر

چشمانی که به روی دنیا بسته شد.

02 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​شهید محمود رضا بیضایی قبل از ازدواجش همیشه دوست داشت که در آینده دختری داشته باشد و اسمشو بذاره کوثر
بعد از ازدواجش هم خدا بهش دختری داد و اسمشو کوثر گذاشت.
شب یکی از عملیات ها بهش گفتند که امکان تماس با خانواده هست نمیخوای صدای کوثر کوچولوت رو بشنوی؟؟؟
گفت:از کوثرم گذشتم…
شهدا را یاد کنید با یک صلوات.

 4 نظر

مادرسادات

02 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

این روزها همه جا عزادار است. زمین ، آسمان ، در و دیوار به سوگ نشسته است.
زمین را بنگری، ضجه‌ای می‌کشد، از سرور زنان عالم که روزی، دیوصفتی بر او حمله‌ور شد و در مقابل چشمان کودکش نقش بر زمین شد.
درها آهی جانسوز بر‌می‌آورند، از گرگانی که آتش بر آن زدند و پهلوی مادری را غریبانه پشت آن شکستند.
دیوار گریه‌ و شیون سر می‌دهد، از فرزندی که انتظار آغوش گرم مادر را می‌کشید. اما او را در آغوشِ زمین به خاک سپردند.
آری همه آه و فغان بر‌می‌آورند. غم و اندوه جهان را فرا گرفته است. از همه غمگین‌تر، پسری که سالها است، تک‌و‌تنها عزاداری می‌کند.
به انتظار روزی نشسته تا انتقام سیلی مادر را بگیرد.
اگر حسن آن روز کوچک بود و با چشمانش، کتک خوردن مادر را تماشا می‌کرد و توان دفاع نداشت.
پسری به انتظار مانده است. از گرگ‌صفتان خون‌خوار انتقام بگیرد، انتقامِ اشک‌های کودکی، کنار جسم بی‌جان مادر، در کوچه‌های سرد و تاریک مدینه.

#ایام_فاطمیه

#بیت_ألاحزان

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۳۱

01 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_سی‌ویکم

#سفر_عشق 
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. هاج‌وواج به اطراف نگاه می‌کردم. نمی‌دونستم روزه یا شب.

گوشیم  رو برداشتم و به ساعتش نگاه کردم، وای چقدر خوابیده بودم. ساعت ۱۸ بود، این همه پیام و تماس رو گوشیم بود.

داشتم پیام‌ها و تماسهام رو چک می‌کردم، که صدای درِ اتاقم اومد. رفتم در رو باز کردم، مامان اومده بود، بهم بگه آماده شم برم پایین بریم خونه دایی اینا. 

به کلی فراموش کرده بودم، امشب مهمونیم. سریع رفتم آماده شدم و رفتم پایین.

به بابا سلام کردم و گفتم: سمن کووو؟! 

مامان گفت: نمی‌یومد، به زحمت راضیش کردم. داره آماده میشه.

بابام گفت: دخترم فردا شب آقای سهرابی اینا میان اینجا.

سرم رو پایین انداختم و باشه آرومی گفتم.

چند دقیقه بعد سمن هم اومد پایین.

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه دایی.

تو ماشین همه ساکت بودند، بابا هم یه آهنگ سنتی گذاشته بود و آدم رو بیشتر تو فکر می‌برد.

خدایا! چرا فرزام با دیدن سرووضعِ جدیدم از انتخابش پشیمون نشد؟!

با یادآوری فردا شب نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم: یعنی فردا شب چی میشه؟! 

وااای سمن چی میشه؟! نکنه تو این سن کمش شکست بخوره؟!

با دستی که به شونه‌ام خورد و تکونم داد به خودم اومدم، که سمن با اخم گفت:

–سحر معلومه تو کجایی؟! 

لبخندی زدم و چیزی نگفتم که گفت:

–زود پیاده شو که رسیدیم.

سری تکون دادم و نگام رو به بیرون ماشین دادم، بابا و مامان داشتن با هم حرف می‌زدند. سریع پیاده شدم و با سمن رفتیم کنارشون وایسادیم.

بابا دکمه آیفون رو فشار داد. صدای نیما تو فضا پیچید،

–بله

نگاهی به سمن انداختم با شنیدن صدای نیما لبخندی رو لبش نشست.

بابا گفت:

–پسرم ماییم باز کن.

 نیما در رو برامون باز کرد. 

دایی و زن‌دایی اومدن استقبالمون.

بعد از سلام و احوالپرسی، رفتیم تو پذیرایی.

دایی با دیدنم لبخند زد و گفت: 

–چطوری سحرجون؟! چقدر اینطور لباس پوشیدن بهت میاد!

–لبخندی رو لبام نشست و از دایی تشکر کردم. 

نگام به سمن افتاد، دیدم یه کم رنگش پریده، پرسیدم سمن حالت خوبه؟!

به نشونه آره سرش رو تکون داد. زیبا اومد پیشمون نشست و شروع کرد به ایراد گرفتن به لباسام.

–سحرجون اون موقع خیلی خوشگل‌تر بودی، الان که موهات معلوم نیست و لباسهات اینقدر پوشیدن، یه کم پیرتر نشون میدی.

–اتفاقا زیباجون اینطوری خیلی حالم بهتره، احساس جوانی و شادی می‌کنم. آرامش خاصی تو وجودمه.

–اینطور خودت رو محدود کردی، آرامش داری؟! 

–محدود نکردم عزیزم، تازه اون موقع محدود بودم، چون به دل بقیه لباس می‌پوشیدم، ولی الان برای دل خودمه.

با حرفای که زدم، زیبا دیگه چیزی نگفت و نگاهی با حرص بهم انداختم، من هم بی‌توجه به نگاهش شروع کردم، به حرف زدن با سمن.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 126
  • 127
  • 128
  • ...
  • 129
  • ...
  • 130
  • 131
  • 132
  • ...
  • 133
  • ...
  • 134
  • 135
  • 136
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 125
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس