یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

پرواز

26 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​
حماسه ملت در ۲۲ بهمن آنقدر باشکوه بود، که گرگان وحشی را عصبانی کرد!!

اینها نادانانی هستند، که هروقت می‌بینند ملت، چون همیشه پشت نظام است و خروشان، بانگِ “الله‌اکبر” و ” مرگ بر آمریکا ” سر می‌دهند، دست به خون و خونریزی می‌زنند.

به این دیوصفتان می‌گوییم، اگر کشته شویم باز هم دست از انقلاب و اسلام بر‌نمی‌داریم.

ما خواهان زندگی با عزت و آبرو هستیم، و زیر بار خواری و خفت نمی‌رویم.

پس پا را از گلیم خود درازتر نکنید و گرنه جوانان وطنم سیلی محکمی به  شما خواهند زد، همانند سیلیِ هشت سال جنگِ تحمیلی و جنگِ نرم.
“هدیه به روح والا و بلند شهدای سپاه صلوات”

#به_قلم_خودم

 2 نظر

انتظار

26 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​روزها چون برق می‌گذرند. عمرها یکی‌یکی تمام می‌شوند. ما همچنان منتظران زمین هستیم. زمینی که روزبه‌روز بیشتر با فساد خو می‌گیرد. 

عده‌ای اسب چموش گشته‌اند، می‌زنند و می‌تازند. 

برایشان مهم نیست، به زیرِ سمِ اسب‌هایشان، کودک است یا پیر و جوان!!

عده‌ای کاخ آروزی خود را بر روی ویرانه‌های دیگران بنا می‌کنند. برایشان مهم نیست، سرمایِ استخوان‌سوزِ این روزها!!

آری مولای من!!!

شاعر چه زیبا می‌گوید: 

“دل بی تو به جان آمد

وقت است که باز آیی”

جمعه که می‌آید، هیجانی در دل جا خوش می‌کند. آخر قرار است مهمان عزیزی را ببیند.

ساعات پایانی غروبِ جمعه از راه می‌رسد و دل باز ملتهب می‌شود و اندوهی جان‌فرسا در آن لانه می‌کند. 

و باز این ما هستیم که فقط و فقط ذکر لبانمان

“اللهم عجل لولیک الفرج" 

است و بس!!
#انتظار

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۵۰

26 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_پنجاهم

#سفر_عشق 
بابا اومد تو اتاق و رو صندلیِ میزم نشست. با عصبانیت نگاهی به اطرافش انداخت و آه سنگینی کشید ! دعا می‌کردم، زودتر از اون فضا نجات پیدا کنم. چشمام رو به زمین دوخته بودم. یه چیزی گلوم رو فشار می‌داد. سکوت سنگینی تو اتاق حاکم بود. بعد از چند دقیقه‌ای بابا سکوت رو شکست و گفت:

–دخترم نمی‌خواستی با پسرِ آقای سهرابی ازدواج کنی، چرا گفتی بیان خواستگاری؟! این پسره کیه مامانت میگه ازت خواستگاری کرده؟! ندیده و نشناخته چرا به هرکسی اعتماد می‌کنی؟! 

حرفای بابام به حدی برام سنگین بودن، که هیچ جوابی براشون نداشتم!! خدایا حالا چی بگم؟! با مِن‌مِن گفتم:

–ب ب بابا م م م من هیچ حسی به آقای سهرابی ندارم!!

قبل خواستگاری هم گفتم، بیان ببینمشون، قول نمیدم جواب مثبت بدم!!

–می‌دونم دخترم ولی مجید پسرِ خیلی خوبیه!! 

–می‌دونم باباجون!! من نمیگم خدای ناکرده پسرِ بدیه!! ولی من هیچ حسی بهش ندارم.

–چی بگم دخترم؟! تو می‌خوای  یه عمر باهاش زندگی کنی!! هرچی خودت صلاح می‌دونی!! من به آقای سهرابی زنگ میزنم و جواب منفی رو میگم!!

 اون پسر هم تا نبینمش هیچ قولی بهت نمیدم!! بذار یه جلسه بیان با خونوادش آشنا بشیم. ببینم چی میشه؟!

با شنیدن حرفهای بابا لبخندی رو لبم نشست، ولی سعی کردم اون رو مخفی کنم!! بابا بلند شد بره. دستش رو گذاشت رو دستگیره در، گفتم:

–باباجون!

–جانم دخترم!!

–حالا بگم کی بیان؟! منتظرن!

–بگو آخرِ هفته بیان.

خیلی خوشحال بودم ولی باید قبلش یه سری حرفا رو به فرزام میزدم!! گوشیم رو برداشتم و شماره فرزام رو جستجو کردم. بعد از چند تا بوق، صدای فرزام تو گوشی پیچید و گفت:

–الووو سحر. سلام. خوبی؟! چه خبر؟! 

یه ریز حرف میزد و بهم امون نمیداد جوابش رو بدم!! 

داد زدم

–بذار منم حرف بزنم!!

–ببخشید، بفرما خانممم!!

–ببین من با بابا حرف زدم، قبول کرد آخر هفته با خونواده بیاید خواستگاری.

–آخ جوووون!!

–زیاد دلت رو صابون نزن!! بابا گفته باید تأییدت کنه، بعدم من خودم یه سری حرفا دارم که توی جلسه خواستگاری باید بهت بگم !!

–چه حرفایی؟! 

–بعدا بهت میگم! کاری نداری؟! ‌من یه کم کار دارم!! 

–باشه برو. خداحافظ.

خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۴۹

25 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_چهل‌و‌نهم

#سفر_عشق 
آیکون سبز رو کشیدم و با بغضی که تو گلوم بود، گفتم:

–الووو فرزام.سلام. خوبی عزیزم؟! 

–سلام سحرجون. قربونت برم. تو چطوری، خوبی؟!

–نه! دلم برات یه ذره شده!! 

–الهی بمیرم عزیزم، منم خیلی دلتنگتم!! کی میاید این‌ور؟!

–فکر نکنم حالا‌حالا بیایم!!

–عیبی نداره تحمل کن، به زودی دوباره همو می‌بینیم سحر جونم!

با شنیدن سحرگفتن مامان که صداش تو کل ساختمون پیچیده بود، از فرزام خداحافظی کردم و گوشیم رو گذاشتم رو تخت و رفتم تو سالن پذیرایی که مامان اینا اونجا بودن. 

–بله مامان. کارم داشتی؟! 

–آره. دارم میرم ییرون برا فردا شب خرید کنم، حواست به داداشت باشه.

–به سمن بگو، من کار دارم!!

–سمن خونه نیست.

چهرم رو درهم کردم و به اجبار قبول کردم!

با تقه‌ای که به درِ اتاقم خورد، خودکار رو از رو دفترچه برداشتم.

–بله. بفرمایید.

با شنیدن صدای بابام مثل برق‌گرفته‌ها از جام بلند شدم!! دستام رو توی موهام کشیدم و گفتم: وااای سحر بیچاره شدی، احتمالا مامان به بابا گفته!! سریع رفتم در رو باز کردم و سرم رو پایین انداختم و زیر لب به بابا سلام کردم.

–سلام دخترم، باهات کار دارم. می‌تونم بیام تو؟!

لبِ پایینیم رو به دندون گرفتم و گفتم:

–بفرمایید باباجون!!

چهره بابا خیلی عصبانی نشون میداد!! نمی‌دونستم چکار کنم؟! حتی  روم نمی‌شد، سرم رو بلند‌ کنم و تو چشمای بابا نگاه کنم!!

#به_قلم_خودم

 2 نظر

سفرعشق ۴۸

23 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_چهل‌و‌هشتم

#سفر_عشق 
وقتی خانم موسوی کاراش تموم شد، اومد درِ اتاق بسیج و گفت:

–سحرجون بیا بریم!!

بدجوری پاهام درد می‌کرد، به سختی پام رو تکون دادم و بلند شدم!! لنگان‌لنگان رفتم پیش خانم موسوی!!

–چی شده پاهات درد می‌کنه؟! 

–به نشونه مثبت سرم رو تکون دادم.

یواش‌یواش با خانم موسوی راه افتادیم به سمت ماشینم!! 

هرلحظه درد پاهام بیشتر میشد! نمی‌دونم این دردِ لعنتی از کجا اومد؟!

وقتی رسیدیم کنار ماشین، خانم موسوی گفت: 

–اگه نمی‌تونی رانندگی کنی، تا من بجات بشینم؟!

–نه می‌تونم عزیزم.

اول خانم موسوی رو رسوندم، بعدم راه افتادم سمتِ خونه!! خیابونا زیاد شلوغ نبود. برا همین زودی رسیدم خونه!!

وقتی رفتم تو خونه، مامان تو آشپزخونه بود. بعد از سلام و احوالپرسی، صورتش رو بوسیدم!!

–مامان جون ناهار آماده نیست؟!

–نه دخترِ خوشگلم! مراسمتون چطور بود؟!

–عالی بود مامان، عالییی!!

–خب خداروشکر. 

–مامان یه چیزی می‌خوام بهت بگم، دربارش با بابا حرف می‌زنی؟!

–چیزی شده دخترم؟!

–نه نگران نباش.

دستای مامان رو گرفتم، آوردم رو صندلی نشوندمش!! با تته‌پته گفتم:

–م م م مامان م م م من!!

–تو چی دخترم، جون به لبم کردی عزیزم!! حرفت رو بزن.

خدایا کمکم کن، چطوری بگم؟! الان می‌پرسه چطور آشنا شدید؟! چی بگم؟! 

تو افکارم غرق شده بود، که دستی رو روی سرم احساس کردم. به خودم اومدم، مامان وایساده بود. 

–سحرجون کجایی، هرچی صدات میزنم، جواب نمیدی؟! اگه کاری نداری برم سراغ غذا الان ته می‌گیره!!

خودم رو لوس کردم و با لب‌ولوچه آویزونی چشام رو بستم و گفتم:

–من یه خواستگار دارم!! حالا گفته یه وقت از خونوادت بگیر بیایم خواستگاری!

آخیشی گفتم و نفسم رو بیرون دادم !!

–کی هست این خواستگارت؟! باید بابات قبول کنه بیاد!!

–خب می‌دونم قربونت برم!! برا همین اول به شما گفتم مامانِ عزیزم، تا بابا رو راضی کنی!!

شروع کردم از اول برا مامان تموم ماجرا رو گفتم.

بعدم خودم رو به مامان آویزون کردم و ازش خواهش کردم، بابا رو راضی کنه!! صدای درِ سالن اومد، بابا بود. به مامان اشاره کردم من میرم تو اتاقم!!

نزدیک پله‌ها که رسیدم، بابا من رو دید. 

–سلام دخترم. کجا میری؟!

–سلام باباجون، الان از دانشگاه اومدم، دارم میرم لباسم رو عوض کنم!! کاری داشتی بابایی؟!

–نه عزیزم. 

پله‌ها رو تند‌تند بالا رفتم. دستگیره درِ اتاقم رو کشیدم و سریع رفتم تو اتاق!! نفس بلندی کشیدم. کیفم رو گذاشتم رو تخت و شروع کردم به عوض کردن لباسام!!

همش منتظرِ شنیدن صدایِ درِ اتاقم بودم.

دفترچه‌ام رو باز کردم و خودم رو مشغول کردم!

چند ساعتی گذشته بود و بابا اینا شهاب رو از بیمارستان آوردن خونه!! 

خداروشکر جواب سیتی‌اسکن و آزمایش‌ها خوب بوده. دکترا گفته بودن، چند روزی استراحت کنه حالش خوب میشه.

مامان اینقد نگران شده بود، نذر کرده بود بره امامزاده صالح!!

همه خوشحال بودن که به خیر گذشته بود!! 

قرار شد فردا شب همه اقوام خونمون شام دعوت شن!! 

مامان گوشی رو برداشت به همه زنگ زد. داشتم با شهاب حرف می‌زدم، گوشیم زنگ خورد. نگاهی به صفحش انداختم. خیلی منتظرِ شنیدن صدای دوست‌داشتنیش بودم، برا همین پله‌ها رو یکی‌دوتا کردم و سریع رفتم تو اتاقم!!

#به_قلم_خودم

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 121
  • 122
  • 123
  • ...
  • 124
  • ...
  • 125
  • 126
  • 127
  • ...
  • 128
  • ...
  • 129
  • 130
  • 131
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 73
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس