یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

روزمادرمبارک

06 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​عرشیان امشب مهمان زمینند.

قرار است کسی در زمین متولد شود، که اگر نبود، نه افلاکی بود، نه امامتی و نه حتی پیامبری!!

آری! هر آنچه خلق شده به یمن میلاد او است!!
” یا احمد لولاک لما خلقت الافلاک و لولا علی لما خلقتک و لولا فاطمه لما خلقتکما 

 ای احمد! اگر تو نبودی افلاک را خلق نمی‌کردم و اگر علی نبود تو را خلق نمی‌کردم و اگر فاطمه نبود شما دو نفر را خلق نمی‌کردم”
امشب فرشِ زمین، متبرکِ به قدومِ آن یگانه بانویِ هستی و جهان از یمن وجودش گلستان می‌شود.
او کسی است که امام زمان “عج‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف” با آن همه عظمت و جلال، او را اسوه‌ی حسنه‌ی خود می‌نامند.
امشب عطرِ یاسِ نبی جهان را معطر می‌کند و قلب‌ها، منور از نورِ کوثر می‌شود.
*میلاد سرورِ بانوان جهان حضرت زهرای مرضیه “سلام‌الله‌علیها” و روز مادر بر شما مبارک باد

 3 نظر

سفرعشق۵۹

06 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#پارت_پنجاه‌ونهم

#سفر_عشق 
انقدر خوشحال بودم که یادم رفته بود، مامانم یه لیست برا خرید بهم داده بود!!

چندکیلومتری خونمون یه فروشگاهه، وقتایی که میرم خرید معمولا از اونجا خرید می‌کنم.

نزدیک فروشگاه ماشینم رو پارک کردم و رفتم تو. 

لیستی که مامان داده بود رو درآوردم و یکی‌یکی چیزای که گفته بود رو خریدم.

بعد از حساب کرنشون، تو صندوق عقب ماشین گذاشتمشون و سریع رفتم سمتِ خونه !!

آخه بعد از مدتا یه خبر خوش قراره به سمن بدم. یادِ چشایِ اشکیش میفتم، دلم می‌شکنه!!

گذشته رفتارم با سمن خیلی بد بوده، الان می‌خوام رفتار بدم رو جبران کنم!!

وقتی رسیدم خونه، ریموت در رو زدم و ماشین رو داخل حیاط پارک کردم!!!

سریع پیاده شدم رفتم سمتِ پله‌ها، اینقدر شوق داشتم، رسیدم دمِ درِ سالن، که در بزنم. آخی گفتم و یادِ خریدا افتادم!!!

دوباره برگشتم سمت ماشین، خریدا رو بردم تو.

داد زدم:

–مامان‌جونم کجاییی عزیزم؟! بیااااا دستام افتادن!!!

اینقد داد زدم، خسته شدم. هووووف بلندی کشیدم و خریدا رو گذاشتم تو آشپزخونه. 

–چته دختر سر آوردی؟!

با شنیدن صدای شهاب، سرم رو سمتِ پله‌ها چرخوندم. با ناز گفتم:

–سلاااام داداش جون خودم.

–سلام. خوبی؟! تو امروز یه چیزیت هست هااا، سرت نخورده به جایی؟!

دستامو مشت کردم و رفتم سمتشو شروع کردم به زدن به بازوهاش. 

–خیلی بدی شهاب! چرا مسخرم می‌کنی؟!

–خب این داد‌وهوار چیه تو خونه به راه انداختی دختر؟! نمیگی شاید یکی استراحت کنه؟!

–نه خیرم الان غروبه، وقت استراحت نیست؟!

–مامان یه کم کسالت داشته، داره استراحت میکنه!!

–وووای یادم رفته بود، گفت یه کم حالم خوب نیست. سمن کجاست؟!

–تو اتاقش. ببینم این دختر چشه؟! 

–هیچی. من برم پیشش!! کاری نداری با من؟!

–نه شیطون!!

پله‌ها رو تند‌تند بالا رفتم، تا رسیدم درِ اتاقِ سمن. تند‌تند نفس می‌زدم. شروع کردم با مشت به در کوبیدن!! انگاری دیووونه شده بودم!! نمی‌گفتم شاید بیچاره خواب باشه!!

خوابم باشه، یه خبر توپ براش آوردم الان از خوشحالی خواب از سرش می‌پره!! سیر در آسمونا می‌کردم که یهو زیر پام خالی شد و افتادم زمین. آی بلندی گفتم. وقتی به خودم اومدم، دیدم سمن انگاری بتِ زهرمار بالا سرم وایساده بود!

اون موقع به خودم اومدم و فهمیدم.

سمن بیچاره خواب بوده با در زدن من، بدجور از خواب پریده و اومده دمِ در و هلم داده!!

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۵۸

04 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_پنجاه‌و‌هشتم

#سفر_عشق 
بعد اینکه سفارشمو گفتم …. سرمو پایین انداختم و با خودم گفتم وای خدایا حالا چطوری بهش بگم ،، اصلا چطوری بحثو پیش بکشم ….. تو این فکرا بودم که با صدای نیما به خودم اومدم سرمو بلند کردم و گفتم 

– بله 

– کجایی یه ساعته دارم صدات میزنم ؟؟

– ببخش حواسم نبود 

– خب گوش میدم 

نیما با تعجب نگام می‌کرد!! فکر میکنم بیشتر از همه بخاطر این ملاقات تعجب کرده بود …. آخه اولین بار بود که بهش گفته بودم بیا می‌خوام ببینمت!! همیشه تو مهمونی‌ها هم رو می‌دیدیم.

لبم رو باز کردم و با مِن‌مِن گفتم:

–ر ر رااستش یه م موضوعیه می‌خوام بهت 

 ب بگم!

–درخدمتم دخترعمه.

با اومدن سفارشا سکوت کردم، خدا خفت نکنه سمن این چه مخمصه‌ای بود!!

آهااا فهمیدم چطور بگم!!

خب داشتم می‌گفتم:

–واقعیتش می‌خواستم ببینم وقتش نیست بهمون یه شیرینی بدی پسردایی؟!

یبچاره نیما انگاری برقِ سه‌فاز بهش وصل کرده بودن!! با شنیدن این حرفم چشماش گرد شد!! 

–هااااا !! 

–میگم وقت نیست عروسیت دعوتمون کنی؟! آخه خیلی وقته تو فامیل عروسی نداشتیم!! اگه می‌خوای خودم یه دخترِ خوب بهت معرفی کنم؟!

یعنی بجا نیما بودم، برمی‌گشتم و می‌گفتم: برو برا برادر خودت دختر پیدا کن!!!

نیما مونده بود، چی بگه؟! از خجالت مثل لبو قرمز شده بود، سرش رو پایین انداخت و گفت:

– واقعیتش .‌… 

سرشو بلند کرد و اطرافمونو نگاهی کرد و گفت

– حالا که بهم گفتی و داری خواهری در حقم می‌کنی، من عاشق یکیم ولی می‌ترسم برم جلو. آخه نمی‌دونم اونم منو می‌خواد یا نه؟!

با شنیدن این حرفش دلم هری ریخت. واااای سمن چی؟! بیچاره خواهر کوچولوم!!!

سعی کردم حالم رو طبیعی نشون بدم و گفتم:

–خب این دخترِ خوشبخت کیه؟! من خواهری برات می‌کنم!!

–قول میدی فعلا به کسی نگی؟! فقط اگه تونستی زیرِ زبونش رو بکشی، ببینی اون چه حسی به من داره؟!

–باشه پسردایی!! من باهاش یه طوری حرف می‌زنم که متوجه نشه!!

نیما چشماش رو بست و تندی گفت:

–سمن!!

با شنیدن اسمِ سمن، از خوشحالی داشتم بال درمی‌آوردم، چند بار اسم سمن تو ذهنم اکووو شد. خدایااا نیما هم عاشقِ سمن شده!! 

با شنیدن اسمم به خودم اومدم، دیدم نیما هی میگه:

–سحر کجایی؟! حالت خوبه؟! حرف بدی زدم؟!

سعی کردم خودم رو آروم نشون بدم و گفتم:

–هیچی همین‌جام!!! یادِ یه چیزی افتادم!!

حالا چی بگم؟! خونسرد گفتم:

–من امروز با سمن حرف میزنم نیما!! کی بهتر از تو؟! مامانت اینا می‌دونند؟!

–نه سحر نری بگی!! تو اولین نفری، من مونده بودم این قضیه رو به کی بگم؟! ممنون که تو به فکرم بودی!!

–خواهش می‌کنم پسردایی. خودم همه چیو درست می‌کنم، نترس!! من باید دیگه برم. توم میای یا میمونی فعلا؟! 

–نه منم می‌خوام برم، یه کاری دارم!!

از رو صندلیا بلند شدیم و نیما رفت حساب کرد و اومد. ازم پرسید:

–ماشین باهاته، یا برسونمت؟! 

–آره، اون‌ور پارک کردم. خب دیگه خیلی خوش گذشت نیما!! کاری نداری؟!

–نه، سلام برسون. ممنون سحر بخاطر حرفات!!

–خواهش می‌کنم پسردایی، توم مثل شهابی. راستی شهابم اومده!!

–جدی!! بتونم میام می‌بینمش!! دلم خیلی براش تنگ شده!!

–خوش اومدی!! من دیگه برم.

بعد از خداحافظی از نیما، رفتم سمتِ ماشینم. نزدیک خونه بودم، زدم تو سرم!! واااای!!! سریع مسیرم رو تغییر دادم!!!

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۵۷

03 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_پنجاه‌وهفتم

#سفر_عشق 
–خب خواهری بگو ببینم، چیزی شده، چرا اینقدر گرفته‌ای؟!

نمی‌دونستم چطور به شهاب بگم؟! با تته‌پته لب باز کردم و گفتم:

–واقعیتشه داداشی حالم بخاطرِ خواستگارام بدِ! آخه نمی‌دونم چه تصمیمی بگیرم؟!

–مامان یه چیزایی بهم گفته. ببین سحرجون فقط با قلبت تصمیم نگیر، چون ممکنه بعدا به مشکل بخوری!! سعی کن با قلب و عقلت یه تصمیمی بگیری که بعدا پشیمون نشی!!

–خب چطوری شهاب؟! من خیلی استرس دارم…. می‌ترسم تصمیم اشتباهی بگیرم.

–بذار این خواستگارت اسمش چی بود؟!

–فرزام!!

–آهان فرزام. بذار بیاد و ببینیمش. بعدا دربارش حرف می‌زنیم!! اصلا استرس نداشته باش آجی خوشگله!!

با حرفی که شهاب زد لبخند رولبم نشست ونگاه مهربونی به شهاب انداختم. خیلی خوشحال بودم تو این شرایط اومده و کنارمه.

با نیشگونی که شهاب از بازوم گرفت به خودم اومدم و گفتم:

–چی شده داداشی؟!

–کجایی هرچی صدات میزنم جواب نمیدی؟!

–هااا، همین‌جا!! 

–من دیگه برم، توم استراحت کن عزیزم. اگه کاری داشتی خبرم کن.

–چشم شهاب جان. ممنون که کنارمی.

بعد از رفتنِ شهاب، رو تخت دراز کشیدم و سعی کردم یه کم بخوابم‌که یهو یادم افتاد با نیما عصری قرار دارم!!  برا اینکه خواب نمونم گوشیمو گذاشتم رو زنگ تا با صدای زنگ گوسیم بیدار بشم ….چشام رو بستم و سعی کردم یه ذره بخوابم. باید ساعت ۳ بیدار می‌شدم تا آماده شم برم دیدن نیما!!

نمی‌دونم چقدر گذشت که پلکام سنگین شد و خوابم برده بود.

با صدایِ زنگ گوشیم از خواب پریدم. از رو تختم بلند شدم و رفتم یه آبی به صورتم زدم. لباسام رو پوشیدم. داشتم از پله‌ها پایین می‌رفتم، صدای مامان رو شنیدم، تو آشپزخونه بود. 

–دخترم داری میری بیرون؟!

–آره مامان‌جون. کاری داشتی؟!

–یه کم خرید دارم، سرم درد می‌کنه، می‌تونی بخریشون؟!

–آره قربونت برم.

رفتم سمت آشپزخونه، مامان رو بوسیدم و لیست رو ازش گرفتم.

خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم.

وقتی رسیدم کافی‌شاپ. هنوز نیما نیومده بود.

یه میزِ خالی رو دیدم و رفتم اونجا نشستم.

بعد از چند دقیقه‌ای، نیما اومد. دستم رو براش تکون دادم. اومد سمتم و رو صندلی کناریم نشست.

–سلام دخترعمه. خوبی؟!

–سلام. ممنون. شما خوبید؟!

–عمه اینا خوبند؟!

–ممنون. دایی چکار می‌کنه، زن‌دایی چی؟! حالشون خوبه؟!

–خوبند. خب درخدمتم، کاری داشتی با من؟!

خواستم حرف بزنم که پسرِ نوجوونی سمتون اومد و سفارشاتمون رو نوشت.

#به_قلم_خودم

 4 نظر

سفرعشق۵۶

02 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_پنجاه‌وششم

#سفر_عشق 
بعد از کلاسم، از درِ پشتیِ دانشگاه بیرون رفتم. خدا بگم چکارت نکنه آقای سهرابی که باعث شدی خسته و کوفته دانشگاه رو دور بزنم، تا جلومو نگیری!!!

همینطوری داشتم با خیالِ راحت می‌رفتم و هیچ خبری نبود!! یه دفعه چشام از تعجب گرد شدن، این بشر واقعا رسما بیکاره!!! کنارِ ماشینم وایساده بود. خواستم جلو نرم و بمونم تا بره، که از بختِ بدم، سرش رو چرخوند و من رو دید!!

خداایااا حالا چکار کنم؟! 

با سرعت بالایی شروع کردم به راه رفتن، درِ ماشین رو باز کردم، تا بشینم و برم، که صدام زد.

–ببخشید خانم مرادی؟!

برگشتم سمتش و با کلافگی گفتم:

–شرمنده آقای سهرابی من عجله دارم، باید برم!!

با حرفی که زدم دهنش رو آسفالت کردم بیچاره!!

یه ببخشید آرومی گفت و رفت.

واقعا دلم سوخت!! کاش اصلا قبول نمی‌کردم بیاد خواستگاری. این ماجراها هم اتفاق نمی‌افتاد.

حالم از خودم بهم می‌خورد، خیلی بد باش برخورد کردم.

اصلا دل و دماغ رانندگی نداشتم، ولی مجبور بودم برم. 

خیابونا حسابی شلوغ بودند، ترافیک اینقدر سنگین بود، که چهل دقیقه‌ای تو ترافیک بودم. وقتی رسیدم خونه، از بس حالم بد بود، رفتم سمتِ پله‌ها تا برم اتاقم. حوصله هیچکس و هیچی رو نداشتم. درِ اتاقم رو باز کردم و با بغض خودم رو انداختم رو تخت!!

از این وضع خسته بودم. عذابِ وجدان بدی گرفته بودم! کاش دلش رو نمی‌شکستم!!

تو حال بدم غرق بودم، که صدای درِ اتاقم اومد. گفتم:

–کیه؟!

–منم شهاب، آبجی بد‌اخلاق!!

از رو تخت بلند شدم و رفتم درِ رو باز کردم. شهاب گفت:

–دیدم با چهره گرفته اومدی، نگرانت شدم. بیام تو؟!

–بفرما داداشی.

شهاب اومد تو . بعد از وارسی تو اتاقم، رو تخت نشست و گفت:

–خب بگو ببینم چه خبر از درس و دانشگات؟!

–هیچی داداش‌جون. میریم و میایم، روزگار می‌گذرونیم!!

کاش می‌تونستم، با شهاب دردودل کنم شاید کمی سبک بشم!!
#به_قلم_خودم

 12 نظر
  • 1
  • ...
  • 119
  • 120
  • 121
  • ...
  • 122
  • ...
  • 123
  • 124
  • 125
  • ...
  • 126
  • ...
  • 127
  • 128
  • 129
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 436
  • دیروز: 396
  • 7 روز قبل: 1994
  • 1 ماه قبل: 18149
  • کل بازدیدها: 445269

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • خیرمحض

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس