یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

شهید

26 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

از شهدا حرف زدن، هنر می‌خواهد و ما از بی‌هنرانیم!!
در اندیشه‌ام بود، بگویم:
“شهدا، ستارگانی هستند، در آسمانِ تاریک نورافشانی می‌کنند”
اما به خود تشر زدم که ستاره روزها خاموش می‌شود، ولی نور شهدا هیچگاه تمام نمی‌شود.
روشنایی آنها چراغی است برای هدایت بشر!!
خاطره‌ای را از شهید ابراهیم هادی خواندم، اشک در چشمانم حلقه زد!!!
خداوندا ! ما شهدا را نشناختیم و برای این است که اسیر هوا و هوس شده‌ایم!!
خواهرِ ایشان نقل می‌کنند:
“روزی موتور آقا ابراهیم را دزدیدند. مردم به دنبال دزد دویدند و او را گرفتند و شروع کردن به زدنش!! آنقدر زدند که بیچاره همه جایش زخمی شده بود!!
ابراهیم از راه می‌رسند و دزد را بلند می‌کنند و می‌گویند:
اشتباه شده است. بعد هم ایشان را به درمانگاه می‌برند و مداوایش می‌کند!! از زندگیش می‌پرسد و برایش کاسبی فراهم می‌کند.
نماز خواندن را شروع می‌کند و بعد از شهادتِ آقا ابراهیم راهی جبهه می‌شود و به شهادت می‌رسد”
شهدا دستگیر بودند نه مچ‌گیر!!
حرفشان با عمل یکی بود!! نه اینکه در ظاهر حرفی را بزنند و پای عمل که برسند، بلغزند!!
شهدا اینگونه بودند که اسم و یادشان تا ابد بر روی زبانها زمزمه می‌شوند و هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند!!

#شهدا_زنده_هستند

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق۶۸

25 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_شصت‌وهشتم

#سفر_عشق 
خیلی خوابم میومد. دفترچه یادداشم رو بستم و دراز کشیدم تا بخوابم. ولی مگه فکر و خیال راحتم می‌ذاشت!! فکر کردن به فردا شب که چی میشه داشت دیوونم می‌کرد!! 

هرچی تو رختخواب جابه‌جا می‌شدم بی‌فایده بود. نزدیکای ولادت حضرت علی بود، یه آهنگی رو از خانم موسوی درباره مولا شنیده بودم اینقد خوشم اومد که بهش گفته بودم برام بفرستش!! اون رو گذاشتم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم. کم‌کم چشام داشت، سنگین میشد آهنگ رو قطع کردم و نمیدونم از شدت خستگی کِی خوابم برده بود!!

صبح با سروصدای بلندی که تو کل خونه پیچیده بود از خواب پریدم!! گیج و منگ از رو تخت بلند شدم و درِ اتاق رو باز کردم ببینم چه خبره؟! 

با دستام چشمام رو می‌مالیدم که ببینم چه خبره؟! دیدم بابا جلوی تلویزیون نشسته و داره برنامه ورزشی می‌بینه!! کارد میزدی، خونم در نمیومد!! آخه چرا مراعات نمی‌کنن، اول صبحی صدای تلویزیون رو اینقد زیاد کردن !!

با عصبانیت رفتم تو تختم دراز کشیدم که بخوابم ولی با چیزی که یادم اومو تند از رو تختم بلند شدم و با دست زدم تو سرم!!

وای امروز باید می‌رفتم دانشگاه ولی به کل فراموش کرده بودم!! سریع لباسام رو عوض کردم و تند‌تند از پله‌ها پایین رفتم. بابا با تعجب نگاهی بهم انداخت و با دیدن عجله‌ای که داشتم گفت: 

–دخترم یوواش‌تر، الان بلایی سرِ خودت میاری!! خب برا اینکه دیرت نشه و اینطوری باعجله نری، یه کم زودتر پاشو!!

–ببخشید باباجون، خواب موندم!!

–می‌گفتی تا بیدارت کنم عزیزم!!

–شرمنده بابا من عجله دارم برم، بعدا بهتون زنگ میزنم!! 

با بابا خداحافظی کردم و سریع سوارِ ماشینم شدم و به سمت دانشگاه به راه افتادم. توی دانشگاه با دیدن خانم موسوی چشام از تعجب گرد شد!!

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

احسن‌حال

25 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

دنیا لباسی است که خیلی زود از بین می‌رود و باید آن را دور انداخت.

تا چشم بر هم زنیم، فرسوده و کهنه شده و باید رهایش کنیم.

دلبسته شدن به آن معنایی ندارد، وقتی قرار است پلی باشد برای رسیدن به آخرت!!

دل شکستن در آن معنایی ندارد، وقتی چند روزی بیشتر مهمانش نیستیم!!

این روزها، طبیعت در حالِ تحول است، کاش ما هم حالمان را به احسن‌حال تغییر دهیم!!

کافی است، لحظه‌ای به درون خود رجوع کنیم و اندکی از تعطیلات را به تحولِ دلمان اختصاص دهیم. آن وقت است که چشمها شسته می‌شوند و دنیا را جور دیگری خواهیم دید.

#تحول_طبیعت

#احسن_حال

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

دل‌تکانی

24 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

روز دیگری از راه رسید و خورشید روشنایش را دوباره هدیه داده بود!!

 از خانه بیرون رفتم. برف زیبایی به مهمانی زمین آمده بود. 

همه جا سپیدِ سپید شده بود.

در این سفیدی کوچه و خیابان، دنبال لکه سیاهی بودم. اما فقط سفیدی بود که چشم را نوازش می‌داد!!

به پاکی و زلالیش غبطه خوردم. 

روزگاری قلبمان مانند این برف بود، سفید و زلال!! آن روز تازه قدم در این دنیا گذاشته بودیم.

کم‌کم سنمان بالا رفت و سفیدی جایِ خودش را به سیاهی داد. روز اول لکه‌ای بر آن عارض شد. لکه‌ها بیشتر و بیشتر گشتند. 

اسیر دنیا و زیبای‌هایش شدیم، وقتی به خود آمدیم که دیگر سیاهی همه‌جا را فرا گرفته بود.

اما خداوند به من و تو فرصت دوباره‌ای داده است!! 

نزدیک عید است و مشغول خانه‌تکانی!! 

دلمان آماده تکاندن است!! غافل نشویم و همین امروز سیاهی‌هایش را از بین ببریم و سفیدی را جایگزینش کنیم!!!

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق۶۷

23 اسفند 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_شصت‌وهفتم

#سفر_عشق 
با هانا رفتیم یه گوشه و شروع کردم به تعریف کردن، دهن هانا از تعجب باز مونده بود!! با چشای گرد شده بهم گفت:

–اگه لو رفتیم و دیدنمون چی؟!

–نترس نمی‌بینند!! کافیه ده دقیقه‌ای از دور بچه‌ها رو بپایم!!

من باید یه درس درست‌حسابی به اینا بدم، یعنی چی خانم‌ها جدا، آقایون جدا؟!! مسخرشو دیگه درآوردن!!

رفتم خونه اینقد خسته بودم، رو تختم دراز کشیدم و نمی‌دونم چطور خوابم برده بود، با صدای زنگ گوشیم

چشام رو به زور یه ذره باز کردم که با دیدن کلمه ” عشقم ” که روی صفحه گوشیم خودنمایی میکرد سریع رو تخت نشستم و تماس رو وصل کردم!!

خیلی دلم برای فرزام تنگ شده بود، برا همین با هیجان گفتم:

–الووو سلام فرزام جان. خوبی؟! خیلی دلتنگتم دیووونه!!

–سلام عزیزم، سحر جان. خوبی؟! چه خبرا؟!

–داریم فردا میریم اردو!!

–با کی؟! ‌کجا میرید؟!

–با دانشگاه. مشهد!!

–مشهد؟! چرا اونجا؟!

–آره عزیزم. نمیدونم، خودشون انتخاب کردند!!

–باشه، رفتی مراقب خودت خیلی باش!

–چشمممم آقاااا.

–راستی سحر جون نمیایی آلمان؟!

–فعلا که درگیرِ دانشگام، اگه شد برا تعطیلات عید میام!!

بعد از کلی حرف زدن با فرزام بالاخره آروم شدم ،، خداحافظی کردیم و گوشی رو قطع کردم… حدود نیم ساعتی باهم حرف زده بودیم ولی زمان اینقد زود گذشته بود که انگار چند ثانیه بود!!

هروقت بهم زنگ میزد، با حرفا و قربون‌صدقه‌هاش حالم توپِ‌توپ می‌شد!!

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 116
  • 117
  • 118
  • ...
  • 119
  • ...
  • 120
  • 121
  • 122
  • ...
  • 123
  • ...
  • 124
  • 125
  • 126
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 70
  • دیروز: 2
  • 7 روز قبل: 2901
  • 1 ماه قبل: 20166
  • کل بازدیدها: 444663

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • خیرمحض

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس