یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

یاصاحب‌الزمان

17 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​
دیوار زندگی را چیدیم.

خشت روی خشت آن نهادیم

 رضایت تو در نمایِ آن برایمان معنایی نداشت…
پشت آن به انتظار 

یک خبر نشستیم.

خبری که آمدنت را ندا دهد
اما دریغا!!
 برای آمدنت به این سمتِ دیوار  نیامدیم 

و 

دریغ از تلاش و کوششی…
یک اناالمهدی بگو

یابن الحسن

تا حصار غم و درد روزگار 

فرو ریزد…

و پیِ ساختمانِ دلم را

به وجودت وصل کنی…
#أللَّھُمَ_عـجِـلْ_لِوَلیِڪْ_ألْفَرَج 

 6 نظر

اردوی جهادی

16 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​چون مسیرمون سرپل‌ذهاب بود، آقایون  هم از صبح رانندگی می‌کردند و خسته بودند، بعد از ناهار دیگه توقفی نداشتیم و مستقیم رفتیم به سمتِ مقصدمون.

حدود ساعت ۶ رسیدیم سرپل‌ذهاب. محل اسکانمون دانشگاه پیام‌نور بود و چند تا کانکسی که برامون آماده کرده بودند.

وقتی وارد شهر شدیم با ناباوری به همه جا نگاه می‌کردم.

خدایا یک سال و سه ماه از زلزله گذشته بود و همه هنوز داخل کانکس بودند. 

اول فکر کردم، مردم خونه‌هاشون رو ساختن و به منازلشون نقل مکان کردن و الان کانکس‌ها خالی هستند ولی با دیدن لباسهای شستشون رو بند، فهمیدم نه هنوز خانه‌ای در کار نیست!!

واقعا قلبِ انسان با دیدن این آوارگی به درد میومد. 

اینها کِی باید صاحبِ خانه می‌شدند؟!

تمام پارک‌های شهر پرِ از کانکس بود. 

زندگی کردن در یک کانکس دوازده متری خیلی سخته!! 

خودم این چند روزه اون رو تجربه کرده بودم. بااینکه فصل بهار، ما به این شهر رفتیم و در فصل بهار جاهای دیگه کشور هنوز سبزه‌ها مانند قالیِ خوش رنگ و نگاری در دشت پهن نشده بودند، اما اینجا، همه‌جا سرسبز بود و حکایت از هوایِ بهاری اونجا می‌کرد.

 شبها داخل کانکس آنقدر سرد بود که بدون وسیله گرمایشی نمی‌توانستی دووم بیاوری، روزها هم از شدت گرما از کانکس به بیرون فراری می‌شدی!!

مسئولین باید فکر جدیِ به حال این مردم کنند.

اینها بچه‌های سرزمین مادریمان هستند که در این شرایط طاقت‌فرسا روزگار را سپری می‌کنند.

تا دیر نشده باید فکری کرد.

مردم و دولت دست به دست هم دهند، با جمع کردن کمکهای مالی به دادشان برسند.

البته وام‌هایی به آنها داده شده بود اما با چند برابر شدن قیمتِ مصالح، دیگر نمی‌شد با آن وام حتی پِی ساختمان را هم ریخت چه برسد به ساختن خانه!!!

 2 نظر

سفرعشق۷۶

15 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_هفتادوششم

#سفر_عشق 
سکوت خسته‌کننده‌ای تو اتاق حاکم بود ،،، از این سکوت میترسیدم نکنه فرزام بگه نه ،،،، همش نگام روی لباش بود و منتظر بودم که لباشو تکون بده خیلی دلم می‌خواست بدونم فرزام چی میگه؟!

بعد از کلی فکر کردن، لباش رو تکون داد، سکوت رو شکست و گفت:

–من برا به دست آوردنت حاضرم دنیا رو تکون بدم، اینکه چیزی نیست عزیزم!!

با شنیدن این حرفش لبخند رو لبم نشست و سرم رو پایین انداختم و با تته پته گفتم:

–وا ق قعا راس  ت  م م میگی؟؟! 

مکثی کردم و ادامه دادم 

–حتی حاضری برگردی ایران و اینجا زندگی کنیم؟!

–اگه تو بخوای چرا که نه!! حالا که تو این جور زندگی کردن رو انتخاب کردی، خب منم برا رسیدن بهت، هرکاری میکنم!! 

با حرفی که زد خیلی خوشحال شدم، دلم غنج میرفت برای تک تک حرفایی که میزد، تو دلم عروسی بود، چشامو بستم و با لبخندی که روی لبم جا خوش کرده بود خداروشکر کردم و گفتم:

–من دیگه حرفی ندارم، اگه شمام حرفی چیزی داری، گوش میدم، بگو!!

بالبخند نگاهی بهم انداخت و گفت

–نه عزیزم، منم حرف خاصی ندارم. بریم، ببینیم بابات اینا چی میگند؟!

از رو تخت بلند شدم و درِ اتاق رو باز کردم و رفتیم سمتِ پله‌ها. شهاب روبروی پله‌ها نشسته بود و با دیدنم شروع کرد به شکلک درآوردن، منم لبخندی بهش زدم و با فرزام از پله‌ها رفتیم پایین.

با دیدنِ لبخند رویِ لبِ من و فرزام، بابای فرزام بلند شد و شروع کرد به دست زدن!! 

بعدم بابا و بقیه شروع کردن به تبریک گفتن!!

اصلا باورم نمیشد، به این راحتی، همه چی درست شده باشه!! حتی بابام مخالفتی نکرد و با دیدنم بهم تبریک گفت. بعدا فهمیدم بابای فرزام وقتی من و فرزام رفتیم حرف بزنیم اینقد خوب حرف زده که تو دلِ بابا جا باز کرده.

فرزامم که واقعا پسرِ خوبیه، یه پسر محجوب و صاف و ساده!!

اون شب بعد از حرفای معمول، قرار عقد و عروسی رو گذاشتند ،، من و فرزام در حضور خانواده ها نامزد شدیم.

حسِ خیلی خوبی داشتم، حاضر نبودم این حالِ خوش رو با دنیا عوض کنم!!

مامانِ فرزام به مامانم گفت:

اگه آقایون قبول کنند، فردا عصر بیایم، بریم خرید!!

آقایونم رضایت دادند و قرار شد 

فردا عصر، ساعت ۴ فرزام و مامان و خواهرش، من و مامانم و سمن بریم خرید!!

ساعت نزدیک ۱۱ بود که خونواده فرزام رفتند، اینقدر خوشحال بودم و از بودن کنار فرزام راضی بودم که نفهمیدن زمان چرا اینقدر زود گذشت انگار چشمم رو به هم زدم وقت گذشت!!

بعد از رفتنشون، بابا و مامان  بهم تبریک گفتن و سمن اومد محکم بغلم کرد. شهابم که کارش بدون مسخره نبود همش شعر می‌خوند و می‌گفت:

بادا باداااا مبارک باداااا 

ایشالله مبارک بادااااا

خسته رفتم سمتِ اتاقم و لباسام رو عوض کردم. رو تختم دراز کشیدم و چشمام رو بستم شاید خوابم ببره!! اما مگه فکر و خیال و خوشحالی که ته دلم بود، می‌ذاشت آروم شم و بخوابم!!

 نظر دهید »

سفرعشق۷۵

14 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_هفتادوپنجم

#سفر_عشق 
با حرفی که بابای فرزام زد استرسم بیشتر شد و گرمای بدی رو توی صورتم حس کردم ،،، بابا نگاشو بین من و فرزام جابجا کرد و گفت

– حتما

و بعدش با اشاره به من گفت که پاشم و برم سمت اتاقم ،،، من چند قدم جلوتر رفتم و فرزام پشت سرم ،،، رفتیم توی اتاقم. فرزام رو صندلی کنارِ میزِ آرایشم نشست، منم روی تخت، که دقیقا روبروش میشد نشستم.

دستاش رو جلو آورد، دستام رو بگیره، بی اختیار عقب رفتم.

خدایا من چطور می‌تونستم دستام رو نذاره لمس کنه، اونم کسی که روزی دستاش بهم آرامش می‌داد!!

با شنیدن اسمم از زبونش، سرم رو بلند کردم و به چشماش که برق می‌زد، خیره شدم. همیشه عاشقِ نگاهای فرزام بودم، برقِ خاصی تو چشاش بود.

لبم رو تکون دادم و با صدای آرومی گفتم:

–بله

–تو چرا اینطوری شدی عزیزم؟! من فرزامم کسی که آغوشش برات سراسر گرمی و آرامش بود، حالا چرا اینقد سرد شدی سحرجان؟!

خیلی برام سخت بود ولی فرزام باید میدونست که چی شده ،،،، بخاطر همین شروع کردم به تعریف کردن ماجرای سفرم به مشهد و از این رو به اون رو شدنم!!

نگاش که می‌کردم از تعجب چشاش گرد شده بود و با دهنی باز نگام می‌کرد!!

من می‌گفتم و اون تعجبش بیشتر میشد!!

–آره آقا فرزام، من تغییر کردم و دیگه اون سحر قبل نیستم اگه شمام می‌تونی تو این مسیر همگامم باشی، درصورتی که بابا اینا مخالف نباشن، جوابم به ازدواج باهات مثبته!!

با شنیدن این حرفم لبخندی رو لبِ فرزام نشست و گفت:

–یعنی چکار کنم و چطور باشم؟!

–خب همون‌طوری که من الان زندگی می‌کنم، نماز خوندن، ارتباط حرام نداشتن با نامحرم، سفرهای زیارتی، لباسای پوشیده و البته شاید روزی چادر هم بپوشم!!

من هنوزم دووووست دارم فرزام، ولی در صورتی باهات ازدواج می‌کنم که من رو تو این مسیر کمک کنی، دستم رو بگیری و به اون کمالی که می‌خوام من رو برسونی!!!

–آهااا فهمیدم، تو می‌خوای من مثل پسرای مذهبی بشم، درسته؟!

سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. نگام رو به فرزام دادم و لباش ببینم چی میگه؟! تو دلم دعا می‌کردم، نه نگه!!!

استرس تموم وجودم رو گرفته بود!!

فرزام سرش رو پایین انداخته بود و به یه نقطه خیره شده بود!

 9 نظر

اردوی جهادی

13 فروردین 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​خدا را شکر می‌گویم، به خاطرِ فرصتی که در این سال جدید، به  این بنده روسیاهش عطا نمود!

فرصتی از جنس نور و روشنایی، برای بهتر زیستن! 

برای قانع بودن در آنچه خداوند به بنده‌اش ارزانی داشته است!!
چه زیبا گفته‌اند:

“شکر نعمت، نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند”

امروز آنقدر سرگرمِ بازی روزگار گشته‌ایم‌ شکر نعمت از زندگیهایمان رخت بر بسته و کفرانِ نعمت جایش را گرفته است!
باید بندهای اسارت را، از گام‌های استوار، پاره کرد. گره‌ها را گشود و پرواز کرد!!

پروازی که به خدا رسد و غیر او را نبینی!
فرصت‌ها را غنیمت شمرد و به خودسازی پرداخت.
مولای متقیان فرمودند:
” الفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ ،فانتَهِزُوا فُرَصَ الخَيرِ . 
 فرصت، چون ابر مى گذرد. پس، فرصتهاى كار خوب را غنيمت شمريد.”
آری! فرصت‌ها چون ابر هستند و تا به خود آیی، گذشته‌اند!!
خدا را شاکر هستم برای فرصت دوباراش، تا در سال جدید، عزیزانی را ببینم، با وجود زلزله‌ی هولناک چند سال پیش، هنوز به لطفِ خداوند امید دارند و زندگی را بهتر از قبل، سپری می‌کنند!!
اینجا سر پل ذهاب است و با وجودِ کاستی‌هایی در عرصه خدمت‌رسانی به این عزیزان، بیشتر مردم هنوز در چادر و کانکس، روزگار را سپری می‌کنند. اما با توکل بر خداوند، برای آینده‌ای بهتر، در حال تلاش و کوشش هستند!!
باید به میانشان آمد و 

ایمان و توکل را از وجودشان یاد گرفت!!

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 112
  • 113
  • 114
  • ...
  • 115
  • ...
  • 116
  • 117
  • 118
  • ...
  • 119
  • ...
  • 120
  • 121
  • 122
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 381
  • دیروز: 396
  • 7 روز قبل: 1994
  • 1 ماه قبل: 18149
  • کل بازدیدها: 445269

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • خیرمحض

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس