یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

عطریاس۳

08 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​#رمان_دوم 

#قسمت_سوم

#عطر_یاس 
تو حالِ خوشم غرق بودم، که با نیشگونی که زینب ازم گرفت، به خودم اومدم.

اخمی بهش کردم و گفتم:

–واه چرا اینطوری می‌کنی؟! خب زبونت رو که موش نخورده، صدام می‌زدی!!

–خااااانم چند بار صدات زدم، انگارنه‌انگار!! اصلا تو این عالم نبودی!! همین الان اعتراف کن، کجا سیر می‌کردی؟!

–چی می‌گی برا خودت؟! 

نمی‌خواستم درباره اون به زینب بگم. چون این چند روز فهمیدم، که دوست صمیمیه شوهرشه!! از بس دهن‌لقه تا بهش بگم، میره میذاره کفِ دستِ حاج‌آقاش!! برا همین سریع حرف رو عوض کردم و گفتم:

–کِی برمی‌گردیم اردوگاه؟!

–آقای مجد گفتن یه نیم ساعت دیگه!

–راستی حاج‌آقا اینا هم باهامون اومدن؟!

–نه عزیزم. فقط خانم‌ها رو آورد. اونا کار داشتند!!

–آهاااا

تو دلم گفتم:

خدایا پس چرا من بویِ خوشِ عطرش رو حس می‌کنم؟!

–میگم ستایش، نمیای بریم بیرون؟!

دوست داشتم خلوت کنم!! برا همین گفتم:

–من تا الان بیرون بودم عزیزم، یه کم می‌خوام تو حسینیه بشینم!!

زینب رفت و من موندم با عشقی که ذره‌ذره داشت، روحم رو مثل خوره می‌خورد!!

زینب یکی از دوستایِ صمیمیِ دانشگاهمه. چهار ساله با یه طلبه ساده ازدواج کرده و اونقدر قربون‌صدقه هم میرن که انگاری، همین دیروز نامزد کردند. وقتی می‌بینیشون، قند تو دلت آب میشه. دعا می‌کنی توم همچین شوهری گیرت بیاد!!

واقعا راست گفتند:

“در و تخته با هم جور میشن”

این دو تا برا هم ساخته شدند. 

از وقتی ازدواج کردند، باهم میان خادمی‌الشهدا. زندگیشون رو نذر شهدا کردند.

 4 نظر

گل بی خار

07 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

این دنیا محل گذر است و آخرت محل قرار و همیشگی.

حواسمان باشد این محل قرار را به فرار تبدیل نکنیم که در آن روز گریزگاهی غیر از مأمنِ امنِ پروردگار نیست.

آن روز همه از هم می‌گریزند، حتی مادر از فرزند!!!

می‌توان از این پل، آذوقه زیادی برای آن سفرِ دائمی جمع کرد.

کارهای خیر زیادی بر روی زمین پهن گشته‌اند، فروشندگان برای مشتری، دست و پا می‌شکنند، کافی است همت کنیم و خم شویم و از دیگران گویِ سبقت را برباییم!!

با دستگیری از دیگران، کیسه ثوابهایمان را پر کنیم، حواسمان باشد، با زمین زدن درمانده‌ای این کیسه را سوراخ نکنیم و آهشان را به قیمت گزافی بخریم. این آه خانمان‌سوز است و بزرگ و کوچک نمی‌شناسد!!

دنیا پر از گل است و گلهایش هزار رنگ و هزار چهره‌اند، اما مهم خار نداشتن است.
گلی که خار دارد، راحت می‌تواند با خارش، نیشتری بر قلب همه فرو کند و دلش را به درد آورد.
سعی کنیم ما گلِ بی‌خار باشیم.

#پی‌نوشت:

“امام صادق علیه السلام:

پدرم [ امام باقر علیه السلام] فرمود: «از پیشى گیرندگان در کارهاى خیر باشید ، و گل بى خار باشید.

قالَ أبی علیه السلام: کونوا مِنَ السّابِقینَ بِالخَیراتِ ، وکونوا وَرِقاً لا شَوکَ فیهِ

📚 مستدرک الوسائل ج 12 ص241″

#دنیا_پل_آخرت

#گل_بی_خار

#به_قلم_خودم

#رسالت_طلبه_تبلیغ_دین

 16 نظر

عطریاس۲

05 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​#رمان_دوم

#قسمت_دوم

#عطر_یاس 
قدمم رو گذاشتم تو حسینیه. آرامش خاصی گرفتم. یه گوشه دنج رو پیدا کردم و نشستم تا کسی مزاحمم نشه. 

حس‌وحال عجیبی داشتم. یاد روزی افتادم، که برای خادمی‌الشهدا اومدم جنوب. 

به محض دیدنش، یادِ خوابی افتادم که قبلا در حرم حضرت زینب “سلام‌الله‌علیها” دیده بودم.

حسِ خوبی بهش داشتم. حس یه آدمِ آشنا که مدت‌هاست، می‌شناسمش!!

اولین باری که دیدمش، غیر از اون رویای شیرین، ده روز پیش بود. 

کنارِ مسئول اردوگاه وایساده بود.

خانم مسئولی که اونجا رابط خانم‌ها و آقایون بود. من رو با خودش برد پیشِ مسئول اردوگاه و معرفیم کرد برا اتاقِ سیستم صوتی. 

چون سری‌های قبلی که به عنوان خادم به خرمشهر و شلمچه و… اومده بودم، بیشترین وظیفم، اتاق صوت بود. دیگه تو این کار حرفه‌ای بودم. 

وقتی خانم رحیمی (مسئول قسمتِ خواهران) داشت، از من پیشِ آقای مجد (مسئول اردوگاه)، تعریف می‌کرد. ناخودآگاه سرم رو بلند کردم، دیدم اونم داره به من نگاه میکنه. یه لحظه نگامون در هم قفل شد. چادرم رو محکم‌تر گرفتم و سرم رو پایین انداختم!!

بعد از اون دیدار، یه حس جدیدی نسبت بهش در من ایجاد شد. که این حس رو هیچوقت تجربه نکرده بودم.

بخاطر اینکه اتاقِ صوت دقیقا قسمتِ انتهایی حسینیه و ورودی آقایون بود. برا همین بعد از گذاشتن مناجات، قرآن و پخشِ اذان، خودم رو از قسمت جایگاه، برا شرکت در نماز جماعت می‌رسوندم، حسینیه خواهران.

البته دیدِ زیادی نسبت به من نداشتند. فکر می‌کردند، اون اتاقک خالیه. من در رو از داخل قفل می‌کردم تا بدون هیچ مزاحمتی کارم رو انجام بدم. بین اتاقک و جایگاه یه پنجره بود، که من برا رسیدن به جایگاه و رفتن به قسمتِ خانم‌ها از یه صندلی استفاده می‌کردم و از پنجره می‌رفتم تو جایگاه.  ولی هرزگاهی کاروان‌های که به اونجا میومدن، پسرهای نوجوون و شیطونی که همراهشون بود، غافل از اینکه یه خانمِ متشخص اونجائه، از طریق جایگاه و پنجره به داخل اتاقک می‌پریدند تا جای شارژی برا گوشیشون پیدا کنند. با دیدن من، همراه دو پای خودشون، دو پام قرض می‌گرفتند و فرار می‌کردند. 

اما یه بار که خودم حواسم نبود، و در رویای شیرینی غرق بودم، با پریدن یه پسر به داخل، جیغ بلندی کشیدم و با ترس بهش نگاه می‌کردم!! قلبم تند‌تند می‌زد و نفسم بند اومد.

بیچاره پسر مونده بود، چکار کنه؟!

 4 نظر

فرزند

04 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

روزی روزگاری یه ملتی بود که در جمعیت و فرزندآوری حرفی برای گفتن داشت.

جنگ شد، اما از نوع نرمش. اعتقادات رو نشونه گرفت.
ذهن جوونا رو تسخیر کردند!!
بابا چهار، پنج بچه برا چیتونه؟!
خرج گرونه، تربیتشون سخته!!
از طرفی مخِ زنها رو هم به اجاره گرفتند، بابا ظاهرتون خراب میشه، تناسب اندامتون بهم می‌خوره، پیری زودرس می‌گیرید!! زن باید جوون باشه، خوشگل باشه، تناسب اندامش حفظ بشه!!

آدمای قصه ما عوض شدند.
رفتند به سمتی که اونا گفتند!!
دیگه با خودشون دو دوتا، چهارتا نکردند، کت اینا همش نقشه دشمنه!!
یادشون رفت، خدا روزی رسونه و خودش قسم خورده، روزی هر طفلی رو که می‌فرسته رو باهاش میده!!
یادشون رفت خدا به فکر اون ذره ته دریا هست حالا آدم به این بزرگی رو همین‌طوری رها کنه!!!

براتون بگم از غم تک فرزندی و دو فرزندی.
پدر و مادرهایی که یه فرزند و دو تا بچه رو بزرگ کردند اونم با کلی غر زدن و نق زدن!!!

روزها سپری شد و بچه‌ها بزرگ شدند.
پسر 17 سالش شد و دختر هم ده سال.
پسر با دوستان راهی جاده شد و دیگه برنگشت، تصادف جونش رو گرفت!!
پدر و مادر موندن و حالا تک فرزندی که براشون مونده بود و دیگه نمی‌تونستند بچه‌دار بشند.

از غمِ پدر و مادر دیگه‌ای بگم که یه پسر داشتند و در اثر انفجار گوگرد، پسر فوت کرد و الان پدر و مادر تنها موندند.

چه راحت نقشه کشیدند و عملی کردند. ما هم مثل همیشه در خواب غفلت به سر بردیم و نسل شیعه روزبه‌روز کم شد!!
پس تا دیر نشده، چاره‌ای بیاندیشید و با فرزندآوری رشد جمعیت رو افزایش بدید.

 2 نظر

اردوی جهادی

04 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

فردای اون شب، متعلق به آقا امام زمان بود، درضمن رحلت حضرت زینب “سلام‌الله‌علیها” هم بود.
روز قبلش به کمک دوستان، موادِ اولیه آشِ رشته رو آماده کردیم و تصمیم گرفتیم بعد از برگزاری دعایِ ندبه، آش نذری بپزیم برا صبحونه!!

بعد از نماز صبح، شروع کردیم به پختن نخود و لوبیا و آماده کردن مقدماتِ آش.

خستگی روز و شب قبل باعث شده بود، به کل فراموش کنیم، با چند ساعت چطور می‌خوایم آش بپزیم که برا صبحونه آماده بشه!!

همش خود‌خوری می‌کردم، که چرا شبِ قبل موادِ آش رو آماده نکردیم تا الان قبل از رفتن بین بچه‌ها، گروه صبحونه بخورند و بعد برند.
خ
متوسل به خودِ صاحبِ اون روز و آشِ نذری شدیم و با دعا پخت و پز رو شروع کردیم!!!

چون دوغ نداشتیم، مجبور شدیم آش رو با آب بپزیم و در آخر چندتا کشکی رو که داشتیم برا تزئین روش بریزیم!!

دعایِ ندبه خونده شد و آقایون به اتاقشون رفتن برای استراحت، ما هم مشغول آماده کردن آش.

ساعت 9 آش آماده شد. اون رو تقسیم کردیم و یه قابلمه هم برا جایی که می‌خواستیم بریم، کنار گذاشتیم، تا بینشون تقسیم کنیم!!

آش به قدری خوشمزه دراومده بود، شاید یکی از بهترین آش‌رشته‌های عمرم رو خوردم اون روز!!
با وجودِ نبود دوغ و کشک و کمی وقت، واقعا آشِ خوشمزه‌ای رو درست کرده بودند!!

بعد از صرفِ صبحونه، همه آماده شدیم و رفتیم. آش رو به یکی از اهالی اونجا دادیم تا بینِ همسایه‌ها تقسیم کنند.
اینم یه کار تبلیغی بود برا جذب اهل تسننی که اونجا بودن و البته نشوندن لبخندی بر روی لبانِ کودکان!!

 8 نظر
  • 1
  • ...
  • 107
  • 108
  • 109
  • ...
  • 110
  • ...
  • 111
  • 112
  • 113
  • ...
  • 114
  • ...
  • 115
  • 116
  • 117
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 186
  • دیروز: 210
  • 7 روز قبل: 2323
  • 1 ماه قبل: 20005
  • کل بازدیدها: 444873

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • حجاب هدیه الهی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس