یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

میخوای در زندگی محکم باشی 

13 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

زندگیش بالا و پایین می‌شود. هرزگاهی روزگار با او سرِ ناسازگاری دارد. او را بالا می‌برد و چنان بر زمین می‌کوبد که چشمانم را محکم می‌بندم و صدایِ آخ گفتنش در فضا پخش می‌شود. با خودم فکر می‌کنم اینبار چنان استخوان‌هایش خورد و خاک‌شیر شده است که دیگر توان بلند شدن و ایستادن را ندارد. اما! بعد از زمزمه کردن وردی بر لب یاعلی بلندی می‌گوید و دستانش را تکیه‌گاهش می‌کند و مانند قهرمانان المپیک از زمین بلند می‌شود، چنان با اقتدار می‌ایستد که انگار او نبوده چند لحظه قبل زمین خورده!
به نیرویی که دارد و این چنین پرانرژی است فکر می‌کنم! یک انسان به چه نیرویی متکی است که هیچگاه کم نمی‌آورد؟! جلو می‌روم و راز محکم بودنش را در زندگی می‌پرسم، طفره می‌رود و می‌خواهد دست‌به‌سرم کند! اما من بی‌خیال نمی‌نشینم و پیگیرتر از قبل به دنبال راز موفقیتش می‌گردم!
انسان مومنی است، از آنهایی که تقوای الهی را سرلوحه زندگی‌شان کرده‌اند و غیر از خدا از احدی نمی‌ترسند! با اصرار و پافشاریم لب به سخن باز می‌کند و از زمین‌خوردن‌هایِ بی‌شمارش می‌گوید! از روزهایِ اولی می‌گوید که نمی‌دانست چکار کند و چگونه خود را نجات دهد؟! از زخم‌هایِ دست‌و‌پایش می‌گفت و کم آوردن‌هایِ زندگی! تااینکه نور آیه‌ایی چشمانش را روشنایی می‌بخشد و با خود چند باری آن را زمزمه می‌کند! هربار که آن را زیر لب می‌گوید حس‌وحالش دگرگون‌تر می‌شود! او از مشکلات زندگی می‌گفت و از معجزه مداومت داشتن بر زمزمه این ذکر! با آب‌وتاب تعریف می‌کرد و از برطرف شدن ترسش در برابر مشکلات و سختی‌هایِ زندگی می‌گفت!
از او خواستم آیه را برایم تلاوت کند. با شروع آیه، یاد دستور آیت‌الله نخودکی “رحمه‌الله‌علیه” به امام راحل افتادم که برای رهایی از مشکلات، زمزمه این آیات را بعد از نماز سفارش کرده بودند. این آیات عجیب معجزه می‌کنند. با تکرار آنها توکلت به خداوند زیاد و آرامشت چند برابر می‌شود! دستورالعملی که آقای نخودکی به امام فرمودند اینگونه است:

“بعد از نمازهای واجب یک بار آیه الکرسی را تا «هو العلی العظیم» می‌خوانی.

و بعد تسبیحات فاطمه زهرا سلام الله علیها را می‌گویی.

و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را می‌خوانی.

و بعد سه بار صلوات می‌گویی: اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بعد سه بار آیه مبارکه:
وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا ؛

سوره طلاق آیه 2 و 3
هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد، و هرکس بر خداوند توکل کند کفایت امرش را می‌کند، خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند، و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.”

 5 نظر

عطریاس۱۲

13 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

#رمان_دوم 

#عطر_یاس 

#قسمت_دوازدهم
حاج‌آقای یوسفی یه آهنگ غمگین گذاشته بود و قلبم از غصه داشت، تکه‌تکه می‌شد

دوست داشتم الان تنها بودم و با صدای بلند گریه می‌کردم.

بعد از ده روزی که اومده بودم خادمی‌الشهدا، حالا داشتم برمی‌گشتم!

بازم می‌رفتم تو شلوغیها و بین آدمایی که فقط به فکر خودشون بودند.

دلم می‌خواست برا همیشه تو این مکانها بمونم و همین‌جا زندگی کنم.

وقفِ دائمِ شهدا بشم، ولی اینم فقط چند روز بود و دوباره باید برمی‌گشتم!!

یه نگاه به زینب انداختم و پوزخندی زدم، خوش‌بحالش چه راحت خوابیده بود.

چشام رو بستم شاید خوابم ببره ولی با هجوم فکر و خیالای بیهوده مگه میشد خوابید!

سعی می‌کردم خودم رو مشغول کنم ولی بی‌فایده بود!

برگشتم سمتِ پنجره و یه کم ششیه رو پایین کشیدم و گذاشتم نسیمِ معطر به بویِ شهدایِ این مسیرها، نوازش‌گر صورتم باشه!!

اینقد به دشت و جاده‌ای که از مسیرش می‌گذشتیم، نگاه کردم که نمیدونم چطور چشام سنگین شده  و خوابم برده بود!

با دستی که تکونم میداد از خواب پریدم، جیغ و داد زینب بلند شده بود  و با عصبانیت گفت:

–دختر چقدر خوابت سنگینه، بلند شووو بریم هم نماز بخونیم هم ناهار رو بخوریم!!

با بی‌حالی گفتم:

–ساعت چنده؟!

–إی بابا ساعت چند می‌خوای باشه؟! خب ظهر وقت نمازه!!

بریم که الان حاج‌آقا اینا صداشون درمیاد!!

از ماشین پیاده شدم و پشت سر زینب با قدمایِ آهسته رفتم سمتِ سرویس بهداشتی!! نمیدونم چرا اینقدر خسته بودم؟!

بعد از گرفتن وضو، رفتیم تو نمازخونه و نمازامون رو خوندیم.

مشغولِ گفتن تسبیحات حضرت زهرا بودم که صدایِ زنگِ گوشی زینب بلند شد. تماس رو وصل کرد و گفت داریم میایم!!

رو کرد بهم و گفت:

–پاشو حاجی میگه ناهار رو سفارش دادم، زودتر بیاید!!

وقتی رفتیم تو رستوران، پاهام قدرت نداشتن من رو ببرن سمتِ میزی که حاج‌آقا اینا نشسته بودند، اصلا نمی‌تونستم اونجا ناهار بخورم!!

 نظر دهید »

چراغ قرمز

11 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

برای نظم در رانندگی قانونی به اسم چراغِ قرمز وضع شده است. فرقی نمی‌کند آدم خوبی باشیم یا بد، به محض دیدنش ترمز می‌گیریم و توقف می‌کنیم! کوچکترین اعتراضی هم به واضع این قانون نداریم! عجله و کار داشتن هم سببِ نقض این قانون نمی‌شود! همه قانونمند هستیم و پیرو!
اما واحسرتا بر ما!
خداوند چراغ قرمزی وضع کرده برای کمال من و تو که بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شویم و به عواقبش نمی‌اندیشیم. آیه آمد إی پیامبر به زنان مومن بگو:
«برای در امان ماندن از آزار و اذیت دیگران حجاب داشته باشید!»
حکم برایِ آسایش و آرامش خودمان است، تا مورد اهانت قرار نگیریم، تا چشم طمع به زیبایی‌هایمان دوخته نشود. اما آن را نادیده می‌گیریم و به میل خودمان کشف حجاب می‌کنیم! لب به شکایت باز می‌کنیم که این چه قانونی است خداوند برایِ ما خانم‌ها گذاشته است؟! چرا مردان نباید مانند ما حجاب داشته باشند؟!
فراموش کرده‌ایم که زنها زیبایی‌هایی دارند که با حجاب و حفظ آن، زیبا می‌مانند و به محضِ در معرضِ نگاه دیگران گرفتن، دیگر آن زیبایی اول را نخواهند داشت.
فراموش کرده‌ایم زیبایی ما فقط و فقط برای یک نفر خلق شده و آن همسرمان است نه ویترینی در مقابل چشم هزاران مرد غریبه.
فراموش کرده‌ایم این دنیا فقط چند روز است و تا چشم بهم بزنیم باید بار سفر ببندیم و کوله‌بار بر دوش، راهی سفری ابدی و جاودانه شویم!
فراموش کرده‌ام ترمز بگیریم تا خود و دیگران را به ورطه نابودی نکشانیم!
یکی از چراغ‌قرمزهایِ خداوند حجاب است، آن را رعایت کنیم تا اندکی آرامش به خانواده‌ها باز گردد.

#پی‌نوشت

“یا ایها النبى قل لازوجک و بناتک و نساء المؤمنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنى ان یعرفن فلا یوذین و کان الله غفورا رحیم

هان اى پیامبر! به همسرانت، و دخترانت و زنان مؤمنین، بگو تا جلباب خود پیش بکشند، بدین وسیله بهتر معلوم مى شود که زن مسلمانند، در نتیجه اذیت نمى بینند، و خدا همواره آمرزنده رحیم است.
آیه 59 سوره مبارکه احزاب”

 3 نظر

عطریاس۱۱

07 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

#رمان_دوم 

#عطر_یاس 

#قسمت_یازدهم
اینکه فعلا پایه هفت حوزه‌اند و منبع درآمدی غیرِ تبلیغ ندارند.
بقیه راه رو حاج‌آقا اینا باهم حرف زدند، من و زینبم درباره برگشتن و خواستگاری و… حرف زدیم!!
خیلی خوشحال بودم، ولی همراه این خوشحالی یه استرسی هم داشتم که تا میومدم امیدوار شم، ناامیدم می‌کرد!
حاج‌آقای حسینی یه طلبه ساده هست و شاید هیچ‌وقت سرکار نره، چون اصلا شغلی هم برا این قشر وجود نداره!!

بخاطر همین خیلی نگران بودم بابام اینا مخالفت کنند!
وقتی رسیدیم اردوگاه، حاج‌آقا به زینب گفته بود، وسایلمون رو جمع کنیم تا برگردیم.

قرار شد من و حاج‌آقایِ حسینی هم با خودشون ببرند!

از یه طرف خیلی خوشحال بودم که ایشونم باهامونه و از طرفی با دیدنش یه ذره حالم بد می‌شد چون من از خیلی وقت پیش تو خوابم حاج‌آقایِ حسینی رو دیده بودم و دلبسته شده بودم، این روزها عشقم بهشون بیشتر و بیشتر شده بود!!
وسایلمون رو جمع کردیم و راهی شدیم، حاج‌آقای حسینی اهل قم بودند و ما اهل تهران!!

زینبم تقریبا خونشون چند خیابون بالاتر از ما هست و تو دبیرستان باهم آشنا شدیم و دانشگاه رو هم باهم خوندیم!! وقتی حاج‌آقایِ یوسفی اومد خواستگاری زینب، ازدواج که کردند خونشون رفت قم.

دیگه کمتر هم رو می‌دیدیم، وقتی میومد خونه باباش اینا بهم زنگ میزد یا میومد خونمون!

ارتباط خونوادگی هم باهم خیلی داریم، حتی قرار بود یکی از خواهراش رو برا داداشم بگیریم که قسمت هم نبودند!!

 نظر دهید »

مقیم قم

06 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

بانویِ ایران‌زمین!
چند صباحی است به عشق تو نفس می‌کشم و چشمانِ منتظرم به دستانِ کریمه‌ات از خواب بیدار می‌شوند.
هر روز که سپری می‌شود، تبِ این عشق افزون‌تر می‌گردد و مرهمی غیر از نگاهِ مهربانه‌ی تو نمی‌یابد.
آری بانویِ من!
دلم مقیم شدن در سرزمینت را شب و روز در من پرورش داده و شاخ و برگ‌هایش تمام وجودم را فرا‌گرفته و درختی پربار گشته است. می‌ترسم بانوجان! می‌ترسم این عمر به سرآید و با آمدن فصل خزان برگ‌‌برگ این درخت پژمرده و بی‌روح شود و من آرزویم را با خود به خاک بسپارم!
بانویِ خوبم!
هربار که قدم در قم می‌گذارم با حسرت اهالی آنجا را نگاه می‌کنم و هردفعه این سوالِ بی‌پاسخ مهمان ذهن آشفته‌ام می‌شود، که آنها چه دارند که من از آن بی‌نصیبم و اینگونه لیاقت نفس کشیدن در این خاک مقدس را از دست داده‌ام؟!
کریمه بودن صفت کمی نیست بانوجان که تو را به این نام خوانده‌اند، امید این قلب پرآشوبم این صفت تو است و لطف و کرمِ دستانِ باسخاوتت!
در حرمت که قدم می‌گذارم، خاکِ پایِ زائرانت را توتیایِ چشمم قرار می‌دهم و اذن دخول به حرم را با غمی بر دل زمزمه می‌کنم. غم و غصه‌ایی که “خبر می‌دهد ز سرِ درونم.”

 12 نظر
  • 1
  • ...
  • 96
  • 97
  • 98
  • ...
  • 99
  • ...
  • 100
  • 101
  • 102
  • ...
  • 103
  • ...
  • 104
  • 105
  • 106
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 406
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • دلتنگی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس