یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

پذیرایی از من

22 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

گروهی برایِ اجرایِ تئاتر انتخاب شد و تمرین را شروع کردند.

بقیه گروه هم به منطقه مورد نظر می‌رفتیم و وظیفه‌مان را طبقِ توانمندی که داشتیم، انجام می‌دادیم.

چند نفر از آقایان با پسربچه‌ها بازی می‌کردند، چند نفر از خانم‌ها هم با دختربچه‌ها. 

من هم طبق معمول، با وجود دوست داشتن برایِ بازی کردن با پسربچه‌ها و دختربچه‌ها، نیرویِ اضافی بودم و مجبور بودم به جمع خانم‌ها بروم و با آنها وقت بگذرانم!

هرچند نسبت به بقیه، حال و هوایم بهتر و خوش بحالم شده بود. آنها خسته می‌شدند، اما! خانم‌ها از من پذیرایی می‌کردند و انگاری برایِ مهمانی به کانکس‌شان رفته بودم. بعضی روزها هوا سرد بود و چایی داغی سرما را از تنت خارج می‌کرد، آن‌وقت بود که همه خط‌و‌نشان برایم می‌کشیدند تا برایِ آنها هم ببرم!

بین خانم‌ها که می‌نشستی از هر دری حرف می‌زدند. نمی‌خواستم مسائل دینی را برایشان بازگو کنم اما طوری صحبت را می‌پیچاندم تا ذهنشان درگیر شود و مجبور به پرسیدن سوال شوند!

خانم‌هایِ مهربانی که دلت برایِ رفتن بینشان و هم‌کلام شدن با آنها، غش می‌رفت.

بعضی وقت‌ها اصلا متوجه نبودم و همین‌طور راه را ادامه می‌دادم و به دنبال جمعی از زن‌ها می‌گشتم تا بینشان بنشینم و آن‌موقع می‌فهمیدم چقدر از گروه دور شده‌ام! ترسی درونم ایجاد می‌شد و از وهابی‌هایی که آنجا بودند، هراس داشتم! اما طوری رفتار می‌کردم که هیچ‌کس متوجه ترسم نشود. به محض برگشتن، نفسِ عمیقی می‌کشیدم و به خودم می‌گفتم:

“امروز هم سرت را زیر آب نکردند!”

 16 نظر

فرزند کمتر زندگی بهتر!

21 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

بانویِ شیعه غدیر نزدیک است، برایِ مولایت چکار کرده‌ای؟!

آیا تو هم چون عده‌ای توکلت را از دست داده‌ای و فراموش کردی خدایت فرمود:

“و من یتوکل علی الله فهو حسبه”

مگر پروردگارت نفرمود: من روزی‌رسانم و روزی هر آنکس را که در آسمان و زمین است می‌دهم؟! 

مگر او نفرمود: از ترس فقر فرزندانتان را نکشید؟!

پس چه چیزی باعث شده افکارِ پوچی به ذهنت هجوم آورد و تو هم مانند بقیه بگویی:

“فرزند کمتر، زندگی بهتر”

آیا حال که فقط صاحب یک فرزند شده‌ای، زندگیت بهتر از قبل شده است؟!

وجدانت را از خواب غفلت بیدار کن و ببین با خودت چند‌چند هستی؟! آیا اولین فرزندی را که خداوند به تو هدیه داد، همراه با شیرینی که به زندگیت داد، روزی خود را نیز به همراه نیاورد؟! پس چگونه است که می‌گویی:

“تورم بالا است، قیمت‌ها افزایش یافته، کاش بتوانیم همین یک یا دو فرزند را بزرگ کنیم”

بانوجان! خداوند کجایِ زندگی‌هایمان قرار دارد؟! آیا اصلا جایی برایش گذاشته‌ایم؟!

نسل شیعه در حال کم شدن است! می‌توانی روزی سرت را در برابر مولایت بلند کنی و با افتخار بگویی:

“آقاجان! ببین شیعه خوبی برایت بودم و فرزندانی ولایی پرورش دادم. ببین نسلت را زیاد کردم نه کم”

به خودش توکل کن و یاعلی بگو و قدمی برایِ ازدیاد نسل شیعه بردار!

 12 نظر

دل بریدن

21 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

عیدقربان، سربریدن نیست و دل بریدن است! 

دل بریدن از وابستگی، از تعلق‌خاطر و از هرچه تو را از او می‌گیرد!

عید قربان گذشتن از آنچه برایت عزیز است بخاطر عزیزترینت!

عیدقربان فدا کردن خواهش‌هایِ نفس به عشقِ مهرباترینِ مهربانان است!

آری تو فدا می‌کنی، هرآنچه تو را از او می‌گیرد، هرآنچه سبب فراموشی او در دلت می‌شود. حال می‌خواهد اندوه باشد یا شادی، شیرینی باشد یا تلخی، نداشتن باشد یا داشتن، سفیدی باشد یا سیاهی… فرقی نمی‌کند چه باشد و کجا باشد، فقط‌وفقط قلبت برایِ او بتپد و با یاد او آرام گیرد!

عید قربان مبارک باد💐

 4 نظر

از قدر تا عرفه

19 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

زغال‌فروش، زغال‌ها را بسته‌بندی می‌کرد. هرلحظه بر سیاهی دستان و لباس‌هایش اضافه می‌شد! زمینی که زغال بر رویش قرار داشت تا آنها را جمع کند و در کیسه بریزد، سیاهِ‌سیاه شده بود. وقتی کارش به اتمام رسید، شیلنگ آب را باز کرد و بعد از چندبار شستن، همه‌جا برق افتاد؛ انگار‌نه‌انگار قبلا سیاه و کِدر شده بود.

بارخدایا! امروز من حکم همان زغال‌فروش را دارم. او برایِ دنیایش و کسب درآمد، خودش و لباسش را سیاه کرد و من در پیِ نفسم دویدم و این‌گونه قلبم سیاه گشت! نفس، گریز‌پای گشته بود و می‌دوید؛ من هم به دنبالش، تا شاید افسارِ گسیخته‌اش را در دستانم بگیرم، اما هربار بر زمین می‌خوردم و به دنبالِ دستی از غیب می‌گشتم تا بلندم کند! 

مولایِ من! امید به بخششت من را به عرفه رساند. آن‌هنگام که خودت گفتی:

“بنده من اگر از فیلترِ قدر گذشتی و فرصت توبه پیدا نکردی، یا نه! دوباره سمت گناه رفتی؛ در میانه‌ی راه، عرفه را برایت قرار دادم. پس بشتاب و باز آی که اغوشم به رویت باز است" 

و این من هستم سرافکنده‌تر از دیروز به سویِ درگاهت آمده‌ام، دستانم خالی است اما دلی دارم شکسته، چشمانی دارم امیدوار به رحمت تو و زبانی تا فریاد بزند و تو را طلب کند “یا غیاث المستغیثین" 

حال که دوباره این فرصتِ شست‌وشوی در آبِ معرفت و شناخت را به من هدیه داده‌ای، من را دریاب و نگذار لحظه‌ای و کمتر از آنی با خود و نفسِ سرکشم تنها بمانم که به بیراهه می‌روم و خود را در این دنیایِ پرهیاهو و زرق‌و‌برق آن، گم می‌کنم.

تو خود گفتی:

“صدبار اگر توبه شکستی باز آ”

حال من بعد از شکستن توبه، دوباره به آغوش پرمهرت پناه آورده‌ام و دستانم را در دستانت گره زده‌ام، من را دریاب که تنهایِ تنهایم!

 6 نظر

ترس از ترور

19 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

برایِ اردویِ جهادی راهی منطقه سرپل‌ذهاب شدیم. قبل از اینکه حرکت کنیم تمام کارهایِ عقب‌افتاده را انجام دادم، ترسی از این منطقه در دلم بود! البته این ترس را اطرافیان به جان‌مان انداختند! چند نفری از گروه که سر‌دسته‌شان یکی از روحانی‌های ِمثلا شجاع و نترس بود، کنار کشیدند و گفتند: نمی‌آییم! از من هم خواستند نروم! بخاطر اینکه قبلا ایشان با من تماس گرفته و دعوتم کرده بودند، علت نیامدن را جویا شدم! وقتی فهمیدم به دلیل ناامنی منطقه نمی‌آیند، خیلی راحت و آسوده جواب دادم:

“روز اولی من گفتم اینجا امن نیست و نمی‌آیم! شما قسم خوردید که امنیت برقرار است و شماره من رو به مسئول اردوهایِ جهادی استان دادید تا ایشون من رو راضی کنند. وقتی به ایشون گفتم می‌آیم دیگه زیر حرفم نمی‌زنم و انصراف بدهم”

بماند، این حرفم به گوشِ مسئول اردوهایِ استان رسید هربار من را می‌دید تحسینم می‌کرد که شما از آن روحانی شجاع‌تر بودید و آفرین به شما که محکم ایستادید و گفتید: 

” چون گفتم می‌آیم، زیر حرفم نمی‌زنم”

خلاصه پیشِ هرکسی از من تعریف می‌کرد و با وجود اینکه اولین بارم بود با این گروه استانی می‌رفتم، من را به عنوان مسئول خواهران انتخاب کردند و هرجایی برایِ شناسایی می‌رفتند من را به همراه می‌بردند! هرکاری می‌کردند با من قبلش مشورت می‌کردند، به دیدار امام‌جمعه، فرمانده سپاه و دیگر رئیس و رؤسایِ شهر برایِ شرح برنامه‌هایِ گروه می‌رفتند من را نیز به همراه خود می‌بردند!

به منطقه رسیدیم روز اول که برایِ شناسایی رفتیم، متوجه شدیم مردم به دلیل زلزله و سکونت‌شان در کانکس، نه به احکام نیاز دارند نه به مسائل زناشویی و اخلاقی! چند سالی بود در کانکس زندگی می‌کردند و فقط‌و‌فقط به دو گوشِ شنوا برایِ شنیدن دردودل‌هایِ‌شان و تعریف لطیفه یا نکته بامزه‌ایی برایِ نشاندن لبخندی بر لبان‌شان نیاز داشتند!

برنامه را تغییر دادیم و قرار شد برایِ بچه‌ها تئاتر طنز را اجرا کنیم. خداروشکر یکی از آقایان گروه که کارگردان و طنزنویس بودند، برنامه را به دست گرفتند.

“حالا بماند ایشان هم قاری بودند و هم مداح. در اردو خیلی از وجودشان برایِ برنامه‌هایِ فرهنگیِ درون‌گروهی استفاده کردیم.”

برنامه‌ایی هم که برایِ خانم‌ها گذاشتیم این شد، در بین آنها برویم و با آنها بنشینیم. به دردودل‌شان گوش دهیم و سنگ صبوری برایِ حرفایِ‌شان باشیم.

 4 نظر
  • 1
  • ...
  • 85
  • 86
  • 87
  • ...
  • 88
  • ...
  • 89
  • 90
  • 91
  • ...
  • 92
  • ...
  • 93
  • 94
  • 95
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 147
  • دیروز: 210
  • 7 روز قبل: 2323
  • 1 ماه قبل: 20005
  • کل بازدیدها: 444873

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • حجاب هدیه الهی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس