یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

ماجرای من و روز قبل از عید غدیر

28 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

از بس خسته‌ام زیرِ پاهایم انگار، در حالِ سوزن‌کوبی هستند!

امروز خدا رو شکر ما هم از توفیقات خدمت برایِ آقایمان امام علی “علیه‌السلام بی‌نصیب نبودیم! 

هرچند در برابرِ کار بزرگان هیچ حساب می‌شود اما این هم برایِ امثال من توفیق بزرگی است.

صبح که جشن داشتیم و بنده نقشِ مجریِ را برعهده داشتم و هرچند در آخر مجلس یک لحظه روح از بدنم جدا شد و توپقی در حدِ المپیک زدم، اما همه به دلیل خراب بودن سیمِ میکروفن، فکر کرده بودند صدایم قطع و وصل می‌شده است!

بعدازظهر هم به کمک دوستان، تمام مغازه‌هایِ شهر چه آقایان و چه خانم‌ها را گشتیم و یکی یک پوستر مزین به حدیثی از پیامبر درباره مقام و منزلت مولا نصب کردیم! 

از این خیابان به آن خیابان! بعضی‌ها که کم‌لطفی داشتند و می‌گفتند جلویِ دیدِ اجناس‌مان گرفته می‌شود اما باورتان نمی‌شود بعضی هم که تعدادشان خیلی زیاد بود، می‌‌گفتند:

“میشه چند تا بیشتر بدید برایِ اقوام هم ببریم، برایِ رویِ ماشینم بدید، اینها برکت هستند، چرا شیشه مغازه را عکس‌هایِ بد بزنیم، چی بهتر از اینها که اسم مولا رویشان حک شده است.”

خلاصه ما هم قدمی هرچند کوچک برایِ آقا برداشتیم، انشالله از من و دوستانم قبول کنند.

جایتان سبز! در آخر هم با دوستم رفتیم کافه بانوان و با خوردن آب‌طالبی‌بستنی رفع تشنگی و خستگی کردیم و دلی از عزا درآوردیم، پوستری هم آنجا نصب کردیم

 19 نظر

زیرزمینِ مخوف و ماجرای افتادن من در آن

27 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

تا بیست، سی سالِ پیش، شب‌نشینی، مهمانی‌هایِ خانوادگی و دورهمی‌ها فوق‌العاده زیاد بود. نه چشم‌و‌هم‌چشمی بود و نه تجملاتی! برایِ افراد دورهم بودن و اینکه دقایقی را باهم خوش باشند، مهم بود.

کودکی من هم اینگونه سپری شد. تا غروب که در کوچه با دختر، پسرهایِ همسایه وسط‌بازی و فوتبال‌بازی می‌کردم. شب هم بعد از نوش‌جان کردنِ شام همراه پدر راهیِ خانه همسایه و اقوام می‌شدم. 

همسایه‌هایمان خیلی باهم رابطه‌یِ نزدیکی داشتیم، خانواده‌ها از فامیل بهم نزدیک‌‌تر بودند. 

عروسی یا خدای‌ناکرده مجلس ختمی بود به کمک هم می‌آمدند و به بهترین نحو آن را به انجام می‌رساندند.

روزِ اول عید برایم بهترینِ روزها بود. از اولِ کوچه، اولین خانه، مردش بیرون می‌آمد و به عیددیدنیِ دومین خانه همسایه می‌رفت، مردِ خانه دوم هم، اولی را همراهی می‌کرد و راهیِ خانه سوم می‌شدند، همین‌طور ادامه می‌دادند تا به آخرِ کوچه می‌رسیدند و از هم جدا می‌شدند. 

بزرگ و کوچک هم نداشت، که مثل الان بگویند او کوچکتر است اول بیاید پیشِ من یا من از فلانیِ ناراحتم و نمی‌آیم، در کار نبود!

شب‌نشینی‌ها هم خیلی برایم خاطره‌انگیزند، مخصوصا شبی را که در زیرزمینِ مخوف‌مان افتادم! 

همراه پدرجان شب را به خانه‌یِ یکی از همسایه‌ها رفتیم. آنها گرمِ صحبت بودند و من بخاطرِ بازیی که در طولِ روز داشتم، خسته بودم و خوابم می‌آمد! از آنجا که در کودکی دختربچه‌ی خجالتی بودم، بین جمع نمی‌توانستم بگویم خوابم می‌آید. رفتم و درِگوشی به بابام گفتم:

“بابا خوابم میاد”

باباجان رو کردند به پسر همسایه که چند‌ سالی اختلاف سنی داشتیم و گفتند:

“دخترم را به خانه‌مان ببر که خوابش می‌آید.”

کاش لال می‌شدم و اصلا نمی‌گفتم خوابم می‌آید! 

همراه پسرِ همسایه راهیِ خانه شدم. 

دربِ خانه را زدند و مادرم درب را باز کردند.

به مادرم گفتند:

“خاله شیرین، دخترتان خوابش می‌آید، تنها بود همراهش آمدم”

زیرزمین ورودیِ خانه، پشتِ در بود و پدرجان شب‌ها درِ  زیرزمین را باز می‌کرد تا هوایِ تازه بخورد و بویِ نمش برطرف شود. 

او من را تحویل مادرم داد. من پایِ اولم را گذاشتم؛ چشمتان روز بد نبیند! از بختِ بد برق‌ها رفتند و دنیا جلویِ چشمانم تیره و تار شد و من با کله درونِ زیرزمینی که ده پله می‌خورد، افتادم و صدایِ آهم به آسمان رفت!

خنده‌دارتر از این وقتی بود که پسرِ‌ همسایه دست‌پاچه به خانه‌شان می‌رود و با صدایِ بلند به بابام می‌گوید:

“دخترت افتاد درون زیرزمین!!!!”

پ.ن: تصویر فوق زیرزمینیِ خوشگلی است و با زیرزمین‌هایِ آن زمان، زمین تا آسمان فرق دارد! از آنجا که آن زمان گوشیِ اندروید نبود تا عکسِ زیرزمینِ مخوف را بگیرم، این عکس را از اینترنت به سرقت بردم!

 6 نظر

دختر و پسر بی‌خانمان

27 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

پسرعموم اومد پیشم براش یه متن بنویسم. وقتی موضوع متنش رو پرسیدم خیلی تعجب کردم! اصلا فکرش رو نمی‌کردم اهل این‌ کارها باشد. بعضی‌ها یه کار کوچیک انجام می‌دهند و کلی عکسِ سلفی می‌گیرند و در همه جا به اشتراک می‌گذارند. بعد اینها در چند قدمی ما هستند و نمی‌دونیم اهلِ کارِ خیر برایِ غریبه‌ها هستند، البته برایِ فامیل هیچ‌وقت کم‌ نمی‌گذارند.

متنش برایِ تشکر و قدردانی از چند نفر از دوستاش بود و بهم گفت:

“یه دختر و پسری از نعمت محبت مادری محروم هستند و خونه هم ندارند و هر روز در خونه این و اون هستند. با دوستان معلم نشستیم و تصمیم گرفتیم براشون یه خونه بسازیم.”

پول رو رویِ هم می‌ذارند و مصالح رو خریداری می‌کنند، بعد هم از یه گروه جهادی ۲۱ نفره تو شهر، درخواست کمک می‌کنند و چند روزه ساختمان رو می‌سازند. 

الان هم فقط ایزوگامش مونده تا ساختمان تکمیل شود.

واقعا الان به حرف رهبری ایمان می‌آورم. کار فرهنگی و خودجوشِ تمیز!

کافی است تنها اراده باشد، آن وقت است که می‌توان اگر کارِ خیر حتی غیرممکن هم باشد جوانان این مرزوبوم اون رو ممکن می‌کنند.

پ.ن: عکس مربوط به اردویِ جهادیِ دیگری است که از اینترنت گرفتم.

 4 نظر

اسم‌های عجق‌وجق

26 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

خانم و آقایِ شیعه، خودت را برایِ غدیر چگونه آماده کرده‌ای! آیا همان‌گونه که رسول خدا “صل‌الله‌علیه‌و‌اله‌و‌السلم” فرمودند:

“واقعه غدیر را باید حاضران به غائبان و پدران به فرزندان تا روز قیامت برسانند.” تو هم آن را رساندی؟! یا نه! حاضرِ همیشه غائب بودی و خودت در خواب غفلت به سر بردی! 

آیا فرزندت می‌داند غدیر چیست و چرا حقِ خلافت از مولا غصب شد؟!

پدر و مادر شیعه، طوری فرزندش را تربیت کرده که این روزها، سر از پا نمی‌شناسد و همان‌طور که برایِ عیدِ نوروز روز‌شماری می‌کند، اکنون هم با انگشتان دست روزها را یکی پس از دیگری سپری می‌کند و چشم‌انتظار عیدغدیر است تا با دستانِ کوچکش به اهالی کوچه و محله شربت و شیرینی بدهد!

و تو إی شیعه مولا!

آیا اسم علی و فاطمه و سایر اسامی مذهبی را بر فرزندانت گذاشته‌ای یا تو هم چشم و گوشت را بسته‌ای و دنبال‌رو عده‌ای غرب‌زده شده‌ای، اسم‌هایِ غربی و عجق‌وجق را برایِ فرزندانت مایه افتخار می‌دانی؟!

وجدانت را این روزها بیدار کن و بنگر با خودت چندچند هستی!

 13 نظر

معرفی برای ازدواج در سرپل

25 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

نزدیک‌هایِ ظهر بود و بین جمعی از خانم‌ها نشسته بودم. هرکدام سوالی از زندگیم می‌پرسیدند. به خیال‌شان، من ازدواج کرده‌ام و همسرم در بین آقایان گروه است. وقتی گفتم: هنوز مجرد هستم، دهان‌شان از تعجب باز ماند! هرکدام حرفی می‌زدند. صحبت یکی از آنها برایم خیلی خنده‌دار و جالب بود، رویش را به سمتم گرداند و گفت:

“حیف نیست دختر به این خوبی و زیبایی هنوز ازدواج نکردی؟! اگر روزهایِ اولِ زلزله به اینجا می‌آمدی، طلبه و پسر مذهبی زیاد بود و هر طرف سر می‌چرخاندی در حالِ کمک بودند، می‌توانستی یکی‌شان را برایِ خودت انتخاب کنی!”

از حرفش با صدایِ بلند خنده‌ام گرفت و گفتم:

“خاله‌جان بعد چطوری در آن موقعیتِ حساس و وحشتناک من به دنبال همسر می‌بودم؟! آن روزها سرپل قیامت بود، چشم‌ها همه گریان و چهره‌ها همه نگران و اندوهناک بودند”

لبخندی زد و گفت:

“دخترم خودم واسطه می‌شدم و معرفیت می‌کردم!!”

به این همه خوب بودن‌شان لبخند می‌زدم و برایِ شنیدنِ حرف‌هایِ شیرین‌شان سراپا گوش شده بودم. 

از همسرداری حرف به میان آمد و آنقدر با آب‌و‌تاب از وظیفه زن نسبت به همسر صحبت می‌کردند، که انگشت به دهان مانده بودم! 

می‌دانستم از عزیزانِ اهلِ سنت هستند ولی خودشان انکار می‌کردند و می‌گفتند: شیعه هستند! سنی‌ بودن‌شان را از کارهایی که انجام می‌دادند، متوجه شده بودم! با این حال برایم مهم صحبت کردن با آنها بود و مذهب‌شان زیاد اهمیت نداشت و سعی می‌کردم در آخر جلسه و صحبت، از ائمه “علیهم‌السلام” و لو با جاری کردن نام‌شان بر زبان، حرفی  زده باشم!

بارها در فضایِ مجازی دیده‌ام، عده‌ای بی‌بصیرت‌، با حرف‌هایِ نسنجیده دست به اختلاف‌پراکنی بین شیعه و سنی می‌زنند و وحدت مسلمانان را به نفع دشمن از بین می‌برند. اما من گوش‌ به فرمانِ رهبرم هستم که همیشه تأکید می‌کنند زمانی که بین برادران و خواهران اهل سنت هستید، سعی کنید از عواملی که باعث تفرقه می‌شود، پرهیز و وحدت را حفظ کنید. 

 10 نظر
  • 1
  • ...
  • 83
  • 84
  • 85
  • ...
  • 86
  • ...
  • 87
  • 88
  • 89
  • ...
  • 90
  • ...
  • 91
  • 92
  • 93
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 125
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس