یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

امیرحسام عزیز خاله

16 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

دو سالش تمام شده و پایش را گذاشته در سن سه سالگی. مثل تمام بچه ها کنجکاو است. تمام اسباب بازی هایش را از روی کنجکاوی شکسته تا بداند چطوری ساخته شده اند و قطعاتش چی هستند؟!
اولین نوه دختری هست، عزیز و دوست داشتنی.
چه در خانه خودشان و چه در خانه ی ما، همیشه اسباب بازی هایش را پخش زمین می کند و هر کدام را طرفی می اندازد!
کوچکتر که بود برای اینکه اذیتش کنم، من تمام وسایلش را مرتب می کردم و او دوباره بعد از من همه چیز را بهم می ریخت؛ انگار نه انگار که جمع شان کرده بودم!
خیلی کنجکاو بودم که بدانم چرا بچه ها دوست دارند؛ اتاق شان و خانه را همیشه بهم بریزند. برای همین به اینترنت سری زدم تا علت را جویا شوم. دکمه جست و جو را که زدم، فهمیدم بهم ریختگی در مقابل چشمان کودک مرتب بودن به نظر می رسد؛ برای همین است که اگر صد بار هم، همه جا را برق بندازی باز هم کار خودشان را انجام می دهند!
امیرحسام عزیز هروقت به خانه مان می آید به اتاق خواب می رود و اسباب بازی هایی را که مامانش برای بازی و سرگرمی در خانه ما گذاشته، می آورد؛ وسط حال پذیرایی آنها را رها می کند! سر این قضیه هم بابایم که بدش از بهم ریختگی می آید همیشه غر می زند؛ اینها را جمع کنید شاید الان مهمانی اینجا آمد!
البته فقط اسباب بازی هایش را پخش زمین می کند و کاری به لباس هایش ندارد. نمی دانم هنوز سنش بالا نرفته یا کاری به آنها ندارد!
خدا نکند خودکار یا مدادی را بر روی زمین پیدا کند؛ آن وقت است که از متکا گرفته تا دیوار و همه چی را خط خطی می کند و با زبان شیرین کودکی می گوید:
“دس، دس بوخونم!”
یعنی می خواهم درس بخوانم!

پ.ن: این هم عکس وروجک خاله دردش به جونم 😘

 7 نظر

از معلمی تا ازدواج...

14 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

قبول شدم و تماس گرفته بودند تا من چند روز دیگر یعنی شنبه برای گرفتن حکمم به آموزش و پرورش مربوطه بروم.
به قدری خوشحال بودم در پوست خودم نمی گنجیدم! در رویاهایم طعم شیرینی معلمی را می دیدم که می توانم با درسی که در حوزه خوانده ام بهتر بتوانم دانش آموزان را تربیت کنم.
قبل از آمدن به شهرم برای اینکه ساکم را ببندم، راهی حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) شدم تا از خود بی بی برای موفقیت در این راه مدد بگیرم. به بانو گفتم:
“خانم جان!
خودت می دانی نه پشتوانه مالی دارم نه سرپناه و آشنایی در این شهر! خودت هوای منو داشته باش.”
بعد از زیارت به سمت شهرم حرکت کردم. سر از پا نمی شناختم. به محض رسیدن، لباس هایم را جمع کردم و در ساکی چیدم. برای آمدن شنبه لحظه شماری می کردم، اما نمی دانستم قرار است اتفاق دیگری بیفتد و من این بار هم به آرزویم نرسم!
اتفاقی که شاید امتحانی از طرف خداوند بود تا ببینم چند مرده حلاج هستم!
شب شده بود و با حرفی که پدرم زد هاج و واج ماندم! یکی نبود بگوید؛ آخر حاج بابای عزیز چرا الان باید این حرف را بزنی؟! من که آماده سفر شده بودم!
حدود یک سال پیش خواستگاری داشتم و پدرم مخالف بود؛ اما نمی دانم چطور یک دفعه و یک هو الان راضی شده بود؟!
خواستگارم مرد خوبی بودند و در یکی از ادارات دولتی مشغول کار بود. همه از خوبیش حرف می زدند بین همه قابل احترام بودند.
خودم او را می خواستم اما چون یک بار ازدواج کرده بود و همسرش فوت کرده؛ پدرم اعلام نارضایتی کرده بودند!
حالا که من می توانستم سرنوشت دیگری را برای خودم رقم بزنم؛ پدر گرامی با گفتن این حرف تمام معادلاتم را بهم ریخت!
مانده بودم چکار کنم؟! بین معلمی و ازدواج با کسی که دوستش داشتم کدام را انتخاب کنم؟!
دوراهی سختی برایم مقدر شده بود! هر دو هم شیرینی خاص خودشان را داشتند. نمی توانستم یکی را انتخاب کنم و دیگری را بی خیال شوم!
مشورت هم که می کردم، همه می گفتند:
“دنبال معلمی رو بگیری بهتره، مطمئن باش با وجود معلمی خواستگارهای بهتری هم برایت می آید”
اما این حرف ها با وجود عشقی که داشتم در من اثری نمی کرد! چشم و گوشم را بسته بودم و دوست داشتم تجربه دیگری را احساس کنم!
نمی دانم شاید تقدیر من اینگونه بود و گرنه چرا باید هر دو باهم و در یک زمان اتفاق بیفتند!
بالاخره تصمیمم را گرفتم، تصمیمی که شروع ناخوشایند یک انتخاب غلط بود…

 10 نظر

حکم تاتو کردن

13 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

1 موقت: روی پوست قرار میگیرد و مانع محسوب می شود باید برداشته شود.
2 دائمی.
 همه مراجع به جز آیات عظام مکارم، سیستانی، بهجت، صافی: اگر عرفاً زینت حساب میشود باید پوشیده شود
 آیات عظام بهجت، صافی: زینت است و باید پوشیده شود
 آیات عظام مکارم، سیستانی: مصداق زینت نیست.

 2 نظر

قبولی معلمی

12 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

اسمم مائده است، دختر پرجنب و جوشی بودم و سرم درد می کرد برای اردوهای جهادی و تبلیغی. معمولا چند سالی بود عیدها را در کنار خانواده نبودم؛ حالا یا به مناطق جنوبی برای خادمی الشهدا می رفتم یا به مناطق دور و حاشیه نشین برای شرکت در اردوهای جهادی و تبلیغی!
دیگر بین فامیل هم جا افتاده بود که مائده عیدها در خانه نیست!
البته ناگفته نماند پیش فامیل، دوست و آشنا احترام خاصی برایم قائل بودند و بخاطر این اسم خیلی محترم و عزیز بودم. من هم سعی می کردم از این سمت طلبگی نهایت استفاده را ببرم و تا می توانستم با دیگران سنگین رفتار کنم!
روزها چون برق و باد می گذشتند و من بیشتر خلق و خوی طلبگی پیدا می کردم. درسم رو به اتمام بود و کم کم بایستی از حوزه و درس و مشق خداحافظی می کردم. سال چهارم بودم که برای آموزش قرآن و یادگیری احکام به مدارس ابتدایی می رفتم، دلم می خواست من هم جای آن معلم ها بودم و وقت بیشتری را با دانش آموزان سپری می کردم!
خداوند هم صدایم را شنید و دعایم را اجابت کرد، اسمم برای معلمی در تهران انتخاب شد و باید با شهرم و تمام خاطرات طلبگی خداحافظی می کردم و راهی شهری می شدم که نه آشنایی داشتم و نه سرپناهی!
برای مصاحبه که رفتم فهمیدم خیلی سخت می گیرند و هرکسی قبول نمی شود؛ مدام ورد زبانم خدا خدا بود که بین قبولی ها باشم، اما نمی دانستم حکمت خداوند گاهی آن چیزی نیست که تو می خواهی!
به اتاق مصاحبه که رفتم دو خانم و آقایی مسئول این کار بودند. خونسردی خودم را حفظ کردم و با طمانینه بر روی صندلی کنار خانم ها نشستم. سوالات یکی یکی شروع شد و سعی می کردم جوابی بدهم که قابل قبول باشد؛ جایی هم که جواب را نمی دانستم آنها را با حرفایی می پیچاندم تا توانسته باشم ذهنشان را درگیر کنم!
آخرین سوال شان خوب یادم است؛ آقای مسئول پرسید:
“چطور می خوای سختی و تنهایی ماندن در اینجا رو تحمل کنی؟!”
من هم در پاسخ گفتم:
“به نظرم همین که از دیشب تا الان که غروبه، نتونستم و نشده لب به چیزی بزنم و اینقد آرامش دارم پاسخ سوالتون باشه!”
نمی دانستم قرار است الان برای آنها هم ناهار بیاورند و گرنه همچین حرفی نمی زدم! وقتی ناهار براشان آوردند، آن آقا گفتند:
“یه پرس برای خانم هم بذارید اینجا!”
مانده بودم چه بگویم؟! من تشکر می کردم و نمی گرفتم و آنها اصرار می کردند تا بگیرم!
مصاحبه من تمام شد، وقتی خواستم بیرون بیایم از احسنت گفتن و تحویل گرفتنم فهمیدم که قبول هستم!
آن شب با دو نفر از دوستان تصمیم داشتیم به شهرمان برگردیم و منتظر جواب مصاحبه ها بمانیم.
یکی از دوستان با راننده ایی آمده بود که نسبت فامیلی با هم داشتند. من و آن نفر دیگر بدون ملاحظه و فکر به دنبال شان راه افتادیم. از تهران که خارج شدیم، فهمیدم راننده مسیر را بلد نیست و چند باری به جای مسیر قم اراک، سر از جاده کاشان درآوردیم. استرسم زیاد شده بود. حالم بهم می خورد. راننده دوباره برگشت سمت جاده قم تهران تا مسیر را پیدا کند، اما انگار نه انگار. من که دیدم با این راننده کارمان با کرام الکاتبین است تصمیم گرفتم همان جا از آنها جدا شوم و شب را در خانه ی دخترعمه ام در قم بمانم!
وقتی پیاده شدم تمام بدنم می لرزید، چشم هایم بارانی و هق هق گریه هایم امانم را بریده بود.
بعد از اینکه دخترعمه و شوهرش به دنبالم آمدند نفس راحتی کشیدم؛ اما چون از شب قبل هیچی نخورده بودم حالم زیاد خوب نبود.
ساعت 3 نیمه شب با پیام هایی که از آن دختر همراهم برایم آمد، فهمیدم چند بار دیگر مسیر را گم کرده و دو بار هم نزدیک بوده تصادف کند!
بعد از چند روز جواب مصاحبه ها آمدند و با تماسی که گرفتند، فهمیدم…

 6 نظر

شستن موها در غسل

11 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

موکوتاه است: باید شسته شود. 

موبلنداست:

 همه مراجع به جز آیات عظام امام ، مکارم ، نوری : واجب نیست.16

 آیات عظام امام ، مکارم، نوری: بنابر احتیاط واجب، واجب است.

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 45
  • 46
  • 47
  • ...
  • 48
  • ...
  • 49
  • 50
  • 51
  • ...
  • 52
  • ...
  • 53
  • 54
  • 55
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 437
  • دیروز: 396
  • 7 روز قبل: 1994
  • 1 ماه قبل: 18149
  • کل بازدیدها: 445269

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • خیرمحض

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس