یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

مادر ای...

09 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

مادر ای مونس شب های تارم
مادر ای درمان دردهای زارم
مادر ای محرم اسرار و رازم
مادر ای مرهم زخم های تنم
بودی انیس دوران کودکیم
شانه بود و می کشیدی بر موهایم
مادر تو غریبانه رفتی ز پیشم
به حال خودم گذاشتی با دردهایم
کاش می شدم فدای تو با نفسهایم
تا بمانی برای من در کودکی هایم
با بوی خوشت من مست مستم
با دستان مهربانت خوشبخت خوشبختم
نرو ای جان مادر نکن رهایم
سنی ندارم، تا شوم مادر ز برای حسنینم
بشکند دستان بی مهر دشمن تو
که بشکست پهلوی تو ای مهربانم

✏ز.یوسفوند

 2 نظر

شهادت تو باعث بی فروغی زمین...

08 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

سردار دلها کاش قبل از شهادت، آنگونه که در شانت بود؛ تو را می شناختیم!
دریغا!
تو را نشناختیم و حقت را خوب ادا نکردیم!
اخبار گوشه ایی از مهربانیت را نشان می داد که چگونه با خضوع به دیدن خانواده شهدا می رفتی؛ فرزندان شان را در آغوش می کشیدی و با آنها کشتی می گرفتی!
تو نمادی از این آیه قرآن بودی و هستی که خداوند فرمودند:
“اشداء علی الکفار رحماء بینهم”
آری سردار قلب ها!
تو در لباس رزم به سان شیری بودی در بیشه، باصلابت به جنگ با دشمن خون آشام می رفتی و نامت لرزه و وحشت بر جان دشمنان می انداخت. این در حالی است که در کنار مردم و خانواده شهدا مهربان و خاضع بودی و خاکی بودنت را به رخ خاک کوه ها می کشاندی!
نمی دانم ایران مانند تو را در آینده خواهد داشت؟!
اما چون تو، در این روزهایی که هرکس به فکر خودش و زندگیش است کم پیدا می شود!
اخبار را که می دیدم؛ آنقدر تکان دهنده بود که اشک چشمانت بی اختیار سرازیر می شد و برای نشستن بر روی گونه ها از هم سبقت می گرفتند. بغض گلویت چون غرش ابر بهاری، گوش فلک را کر می کرد.

آه از آن روزی که تو پر کشیدی و رفتی.
رفتنت داغی بر روی زمین گذاشت؛ هنوز که هنوز است جایش سرد نشده و روز به روز در باتلاق این سوزانندگی بیشتر فرو می رود!
از آن روز تا به امروز، زمین رنگ آرامش و آسایش به خود ندیده است!
ببین چگونه تاریک و سرد شده؛ ببین چگونه بی فروغ گشته است سردار بزرگ دل ها؟!
خونت به ناحق فرش زمین شد و اینگونه همه چیز بهم ریخت!
کاش تو بودی و با اقتدار می گفتی:
“بیست روز تا نابودی کرونا ویروس!”
کاش بودی و دخترکان بی دفاع را چون دختران سوری و عراقی، از چنگال این ویروس منحوس نجات می دادی!
اصلا سردار جان! بگذار اینطور دردودل کنم:
“اگر تو بودی آیا این بلا دامن گیر جهان می شد؟!”
حال که جهان اینگونه شده، باید در دل با اضطرار او را خواند:
“امن یجیب المضطر اذا الدعاء و یکشف السوء”
آری باید او را طوری خواند که فرج مولای مان را برساند تا این بیماری از جهان رخت ببندد و زمین دوباره رنگ آرامش بگیرد!

✏ز. یوسفوند

 4 نظر

عازم سفر به مشهد ...

07 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

بعضی وقت ها، ناخواسته اتفاقی در زندگیت می افتد، که نمی دانی اسمش را معجزه بگذاری یا قسمت و سرنوشت!
هرچه هست، حس شیرینی است که دعا می کنی هربار برایت اتفاق بیفتد.
در این مواقع ناخوداگاه اعضایت تو را به سمت موضوعی می برد، که شاید سال ها است انتظارش را می کشی!
چند روز پیش هم این حس شیرین، بعد از دو سال چشم انتظاری برای من رقم خورد، پاهایم ناباورانه من را به جایی برد و اسمم را برای یک سفر مقدس نوشتم!
به بازار می رفتم، با خودم گفتم:
“حال که بیرون آمده ام به کانون مسجد جامع شهرمان بروم؛ تا برای کلاس خطاطی ثبت نام کنم.!
بعد از ثبت نام، انگار چیزی من را سوق داد تا زبان باز کنم و سوالی بپرسم.
از مدیر کانون که روزی مسئول فرهنگی آنجا بودم؛ پرسیدم:
“برای زیارت مشهد مقدس، ثبت نام ندارید؟!”
با کمال تعجب دیدم؛ برای 15 دی راهی مشهد هستند!
هاج و واج مانده بودم و به لطف دوباره امام رضا “علیه السلام” برای فرستادن دعوت نامه به اسم این شیعه سراپا تقصیر، شرمنده سر به زیر انداختم!
اسمم را نوشتم، اما تا وقتی خودم را روبه روی پنجره فولادش نبینم و چشمانم را به گنبد طلایش گره نزنم؛ باورم نمی شود!
چند روزی بیشتر نیست مطلبی با عنوان دعای فرج نوشتم و به آقای مان برای نرفتن به زیارت مشهد در این شرایط گلایه کردم؛ چه زود صدایم را شنید و ندایم را پاسخ داد!
اهل بیت منبع خیر هستند؛ کافی است دل مان را به وجود پرنورشان وصل کنیم، آن وقت است که اگر کاری به نفع مان باشد برای مان مهیا می کنند!
مشکل از خودمان است که در این وانفسا و شلوغی زندگی، گم شان کرده ایم!
اگر یک قدم به سویشان برداریم آنها صد قدم به سوی ما می آیند.

✏ز. یوسفوند

 10 نظر

درمان تمام دردهایم ... 

06 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

گاهی چنان دلت از عالم و آدم می گیرد و آنقدر بیقرار و بیتابی، که نه جای دنجی تو را آرام می کند؛ تا آنجا بنشینی و فارغ از درد و رنج روزگار، نفس راحتی بکشی. نه دمنوش بهارنارنج تو را آرام می کند، تا چشمانت را ببندی؛ بیخیال هر آنچه شوی که تو را به این حال و روز انداخته است!
در این مواقع تو فقط یک چیز را می خواهی تا آرام و قرار بگیری.
آن چه اگر نباشد حتی با وجود تمام دلخوشی های دنیا، باز هم تو حیران و سرگردانی!
آری!
تو در این مواقع فقط این یک آیه نور را می خواهی تا ته دلت قرص شود؛ آیه ای که سراسر آرامش است و آسایش.
آن آیه غیر از این نیست:
“أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ”

این آیه درمان تمام درد های بشر است.

دوای درد اضطراب و دلهره این روزهای پر از آشوب…
آغوش گرم او مرهم تمام ناملایمت های این روزهای سرد و تاریک است!


اگر او و آرامشش نباشد وجود تو هم پشیزی نمی ارزد!
تو با وجود او رسمیت می یابی و معرفت کسب می کنی.
پس
ای عزیز!
خودت را به ریسمان محکم او وصل کن و نگذار اسیر دام این و آن شوی:
“وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمیعاً”
نگذار بین تو و او جدایی بیاندازند که اگر چنین شود، آن روز شروع تمام بدبختی های تو است!

✏ز. یوسفوند

 4 نظر

سرد و بی روح کوچه ای ...

05 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

سرد و بی‌روح کوچه‌ای
دیوسرشتی در کمین
با چنگال‌هایی زمخت
بی‌دفاع، مادری می‌زد
نام او، ام‌الائمه
آسمان نورش بِرفت
چشمانِ او دیگر ندید
محو شد نور از دیدگان
فرش شد روی زمین
برگ از برگ گل، وا شد
روی زمین آلاله شد
چادرش خاکیِ‌خاکی
زیرلب زمزمه یاعلی
بر بالین مادر آمد، فرزند
گریان چون ابر بهاری
می‌زد صدا مادر
کودکانه می‌کشید، دست
روی یاسِ کبودِ حیدری
پیچید در کوچه‌ها
بوی نرگس و آلاله
پر شد فضا از عطر گل
آمد، فریاد مهدی‌اش
می‌گیرم انتقام روزی
مادر، از چادر خاکیت
از اشک‌هایِ حسنینت
از قتل نابهنگام محسنت
از زخم مسمارِ سینه‌ات

✏ز. یوسفوند

 6 نظر
  • 1
  • ...
  • 38
  • 39
  • 40
  • ...
  • 41
  • ...
  • 42
  • 43
  • 44
  • ...
  • 45
  • ...
  • 46
  • 47
  • 48
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 8
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 1127
  • 1 ماه قبل: 14134
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • دلتنگی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس