یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

ذهنت را فقط با یاد او مشغول کن...

20 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

پدر و مادر وقتی بیکار نیستند؛ دور و بر کودک را با اسباب بازی شلوغ می کنند تا او را فریب دهند که کمتر نق بزند!
شاید کودک آن لحظه نیازمند آغوش گرم مادر یا دست نوازش پدر باشد، اما برای اینکه به کارهای شان برسند؛ او را با وسایل بازی سرگرم می کنند.
بزرگ که می شویم زندگی باز به همین منوال دوران کودکی است.
لحظاتی در زندگیت هست که دوست داری یکی باشد تا آغوش پرمهرش را نصیبت کند یا دست نوازشی بر روی سرت کشیده شود، تا شاید اندکی از غم و غصه درونت کم شود.
یا نه!
خودت در آن لحظه ها سعی می کنی با دور کردن ذهنت از آنچه باعث رنجشت شده، شرایط ایده آلی را برای خود رقم بزنی! به عنوان نمونه در کلاسی ثبت نام می کنی یا ذهنت را با یک بازی سرگرم می کنی!
در این مواقع درست است که ذهنت را از آنچه باعث مشغله ی روح و روانت شده، دور کرده ای؛ اما این دور شدن فقط و فقط موقتی است و تو جایگزین بهتری برای آرامش و آسایش ذهنت می خواهی و آن تنها شامل ذکر خداوند می شود که بارها نامش را صدا زده ایی:
“الا به ذکر الله تطمئن القلوب”

✏ز. یوسفوند

 نظر دهید »

شعله درونت را برای پخته شدن کم کن...

20 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

مواد غذایی را برای پخته شدن زمانی که درون دیگ زودپز می ریزی؛ شعله را کم میکنی تا هم هوای داخل دیگ سبب انفجار نشود و هم به آرامی پخته شود و جا بیفتد!
درواقع شعله کم و زمان بسیار باعث می شود، غذای مطبوع و خوش طعمی برای خوردن درست شود!
ای عزیز!
تو هم اگر می خواهی ساخته شوی و خلق و خوی نیک در تو تقویت شود، باید همین گونه باشی. آرام آرام خودت را بسازی و از تندروی دوری کنی!
اگر شعله ی درونت را زیاد کنی سبب انفجارت خواهد شد و دیگر آن آدم سابق نخواهی بود!
“رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود
رهرو آن است آهسته و پیوسته رود”
پس راهت بسی سخت و دشوار است. تو اشرف مخلوقات هستی باید آهسته و پیوسته در این راه قدم برداری تا به هدف خلقت خداوند برسی.

✏ز. یوسفوند

 6 نظر

چشم انتظاری این روزها برای سفر مشهد...

18 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

چشم انتظاری سخت است، مخصوصا اگر برای رفتن به جای مقدسی باشد که چند صباحی است از ما سلب توفیق شده است.
این روزها به قدری بیتاب و بیقرار هستم که ذهنم، من را برای بیان حال دلم یاری نمی کند!
چشمانم را می بندم تا شاید استراحت کوتاهی داشته باشم اما شوق و اشتیاقم برای زیارت امام رئوف، خواب را از چشمانم می رباید!
قلبم این روزها بخاطر هیجانش، تالاپ تلوپش بیشتر شده و صدای تپشش را می شنوم!
گوش هایم تیز شده اند، تا زودتر صدای نقارخانه حرم را بشنود!
پاهایم می خواهند زودتر از جسمم راهی سفر شوند!
و دستم را به قلم می برم، آن را بر می دارم تا بنویسم از این روزها که ثانیه به ثانیه اش به کندی می گذرند و ساعت هم با من سر جنگ دارد، اما قلم خشک شده و قادر به نوشتن این لحظات ناب و طلایی نیست!
مانند کودکی شده ام که برای رسیدن به دلخوشی اش روزها را خط می زند؛ تا ببیند چند روز دیگر باقی مانده است!
او شوق و اشتیاق دارد و زمان برایش به کندی می گذرد.
بعد از کلی چشم انتظاری، روزها بالاخره سپری می شوند و فقط یک روز می ماند تا به زیارت امام عشق بروم، اما دلم همچنان بیتاب است و آرام نگرفته است!
نمی دانم! این بیتابی برای چه است، من که بار اولم نیست به زیارت می روم؟!
هرچه است بیتابی شیرینی است؛ آرزو می کنی دعوت شوی و هربار اینگونه بیقرار باشی!

✏ز. یوسفوند

 2 نظر

اگر میخواهی بدانی داعش که بود و سلیمانی ها چه کردند این متن را حتما بخوان...

16 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

داعش که بود و سردار بزرگ دل ها چه کرد؟!
فیلم پایتخت 5 در حال پخش بود. همان قسمتی که خانواده معمولی در بین سه نفر داعشی اسیر شده بودند!
همه می دانستیم دارند فیلم بازی می کنند؛ خبر داشتیم آنها داعشی نیستند و بازیگر هستند؛ اما ترس چنان بر وجودمان رخنه کرد که نزدیک بود روح از بدن مان جدا شود!
لحظه ای نفس ها در سینه حبس شده بود…
وجودشان ترسناک بود. فکر اینکه خدای ناکرده قدم در داخل ایران عزیز بگذارند و اینگونه باعث ترس و دلهره شوند؛ باعث وحشت می شد!
مدافعان حرم، شهید سلیمانی ها، شهید حججی ها و بیضایی ها به سوریه و عراق رفتند؛ به آنجا رفتند تا جنگ به خاک ایران کشانده نشود…
تا ناموس شان حداقل در امان باشد و فقط جان خودشان در خطر باشد…
آنها جان دادند تا من و تو بمانیم…
تا امنیت در ایران خدشه دار نشود…
می دانید داعش که بود؟!
داعش ساخته نشده بود برای چند سال…
او آمده بود و تجهیزش کرده بودند برای ماندن برای بودن…
ابوبکر البغدادی رفته بود تل آویو زیر نظر موساد سخنوری و حکومت داری آموزش دیده بود…
قرار بود کشوری درست کند به نام دولت اسلامی عراق و شام…
تمام دنیا او را تجهیز کردند؛ او را آموزش دادند؛ تغذیه اطلاعاتی و امنیتی کردند…
در آن صحنه فیلم پایتخت، وقتی آن مرد ریش قرمز را دیدیم؛ چه حالی شدیم؟! تازه آن فیلم بود…
اما در واقعیت آن ریش قرمزها عملیات جنگ را بر عهده داشتند؛ فرمانده میدان و خط شکن های شان ریش قرمزهای چچنی بودند!
نمونه وحشی گری شان را بخواهم بیان کنم:
“در عراق در یک روز 1700 نفر را سلاخی کردند!”
شوخی نیست این عدد…
کل دنیای کفر و نقاق به میدان آمدند تا بچه شیعه را از دم تیغ بگذرانند…
اما!
آنها فکر اینجایش را نکرده بودند که ایران شیر بچه های حیدر کرار دارد…
دلاور مردان سپاه به میدان آمدند…
دلیران ارتش، یلان فاطمیون افغانستان، زینبینون پاکستان و حیدریون عراق وارد عرصه دفاع شدند…
دفاع از کشورهای اسلامی، دفاع از دین و ناموس و وطن…
حالا ما ماندیم و داعشی که نابود شد…
داعشی که مدافعان حرم و سردار دل ها نابودش کردند…
حالا فهمیدی جنگ در سوریه و عراق ربطش به من و تو چه بود؟!
حمله به سوریه و عراق تاکتیک جنگی و نظامی بود برای حمله به ایران! و گرنه کسی کاری به آن دو کشور ندارد. هدف از اول ایران بود و حکومت ایران…
و چه خوب!
حججی ها چون مولای شان حسین “علیه السلام” سر دادند…
سلیمانی ها انگشت و انگشتر دادن چون مولای غریب شان حسین “علیه السلام” …
آری آنها سر، دست، انگشت و انگشتر دادند تا تو با اقتدار سرت را در دنیا بالا بگیری، تا کسی نگاه چپ به تو ای فرزند ایران زمین نکند…
پس تو هم ادامه دهنده راه شان باش…
اگر مرد هستی؛ علی وار با غیرت و مردانگی ات از ایران و خاکش دفاع کن…
اگر شیرزن هستی؛ با چادر سیاهت از سرخی خون شان دفاع کن. چادرت را محکم بگیر تا از سرت نیفتد…

✏ز. یوسفوند

 7 نظر

تنبلی من و نوشتن مقاله های پایانی...

15 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

یک سال و چند ماهی می شود از اتمام درسم در سطح دو گذشته است.
بخاطر مشکلاتی که پارسال داشتم، ذهنم درگیر بود و برای همین نشد مقاله هایم را جمع آوری کنم؛ تا با تحویل شان، مدرکم را بگیرم و انشالله بتوانم برای سطح سه ثبت نام کنم!
روزها از پی هم می گذشتند و تنبلی من برای نوشتن مقاله بیشتر و بیشتر می شد!
البته این را هم خدمت تان عرض کنم، این ننوشتن دست خودم نبود و الان نوشتن مقاله برای من عاجز چون کوهی شده که باید آن را با جسم نحیفم جابه جا کنم!
خدا بیامرزد آن کس که گفت:
“کار امروز را به فردا نسپار”
با امروز و فردا کردن و فاصله افتادن من از درس خواندن و حوزه، نزدیک است زیر بار این دو مقاله، کمرم بشکند!
پاییز امسال با یکی از فارغ التحصیل ها که تبحر خاصی در مقاله نویسی دارد، صحبت کردم و دست به دامنش شدم تا در این راه پرپیچ و خم کمکم کند. اهرمی می خواستم تا به جلو هدایتم کند!
از آنجا که خون حوزوی در رگ هایش جریان داشت؛ از تقاضایم استقبال کرد و قرار شد بعد از آزمون استخدامی آموزش و پرورش، به یاریم بشتابد!
این هفته آزمون برگزار شد و با خودم گفتم:
“بگذارم کمی استراحت کند بعد با او تماس بگیرم تا به حوزه بیاید.”
اما با کمال ناباوری دیدم؛ دوست مان یک روز بعد از امتحان، به گوشیم زنگ زد و گفت:
“اگر می توانی فردا بیا حوزه تا کارمان را شروع کنیم.”
آنقدر خوشحال بودم که در پوست خودم نمی گنجیدم!
به خودم می گفتم:
“این من هستم که قرار است بالاخره مقاله هام را بنویسم؟!”
بعضی ها واقعا چه خوب بلد هستند بی منت مهربانی بورزند و گره ایی را از کار دیگران باز کنند!
آن روز ما به حوزه رفتیم؛ بماند که کتابخانه به دلیل نداشتن وسیله گرمایشی مانند قطب، سرد و یخبندان بود و سرمایش تا مغز استخوان مان نفوذ می کرد!
با کمک هم، بعد از چند ساعتی یک عالمه کتاب جمع کردیم و بعد هم با فراخ بال راهی خانه شدم تا مطالب را در گام اول جمع آوری کنم و بنویسم!

✏ز. یوسفوند

 6 نظر
  • 1
  • ...
  • 36
  • 37
  • 38
  • ...
  • 39
  • ...
  • 40
  • 41
  • 42
  • ...
  • 43
  • ...
  • 44
  • 45
  • 46
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 412
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • دلتنگی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس