یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

پدر و مادر های امروز...

24 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

​✍برخی پدر و مادرهای امروز?

?آموزش :

? #موسیقی از ۵ سالگی

? زبان #انگلیسی از ۶ سالگی

?نقاشی ۵ سالگی

? #رانندگی ۱۳ سالگی

? #خلبانی پهباد ۷ سالگی

? #ریاضی ۶ سالگی

آموزش همه چیز قبل از موعد

?حالا همین پدر و مادر ها:?

? #حجاب: هنوز بچه است زوده

? #روزه: هوا گرمه اذیت میشه 

? #نماز: حالا چند سال دیرتر چیزی نمیشه 

? #حیا و عفت: هنوز بچه است چیزی نیست که!

?کلا پای #دین که وسط میاد یعنی همون چیزی که انسان رو تبدیل به یک آدم قوی و قدرتمند و با اراده می کنه هنوز بچه است

? پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به برخی از کودکان نگاه کردند و فرمودند: وای بر اولاد #آخر_الزمان از دست پدرانشان! سؤال شد یا رسول الله: آیا از پدران مشرکِ آنان؟

? فرمودند:خیر، از دست #پدران_مؤمن آنها، چون واجبات دین را به فرزندانشان نمی آموزند و اگر اولاد آنها بخواهند، بیاموزند، آنان را #منع می کنند. و تنها به این قانع هستند که فرزندانشان از مال #دنیا چیزی را به دست آورند. من از آنها بیزارم و آنها هم از من بیزارند.

?[1)بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱۱۴.

?[2] مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۶، روایت ۱.

?[3] طبرسى، فضل بن حسن، مکارم الاخلاق.

 نظر دهید »

انتخاب من برای ازدواج...

23 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

رفتم گوشه‌‌ی یادمان نشستم و چادر را  رویِ سرم کشیدم. خیلی به این تنهایی نیاز داشتم.

شروع کردم به حرف زدن با شهدا…

متوسل شدم و ازشان خواستم، حالا که حاج‌آقایِ حسینی هم از من خوشش آمده، موانع سر راه را خودشان بردارند!

ده روز خادمی را در این منطقه نذر خوشبخت شدنم کردم.

از شهدا خواستم، سال بعد من و ایشان را برایِ خادمی دعوت کنند؛ مثل زینب و حاج‌آقا!

دعای توسل را باز کردم و هر بندش را با دل و جانم زمزمه می‌کردم.

بعد از توسل کردن به چهارده گلِ هستی، فرازِ شفاعت‌خواهی را با گریه و زاری زمزمه کردم…

“یا وجیها عندالله

اشفع‌لنا عندالله “

واقعا ما غیرِ این آبرومندهای درگاه خدا، چه کسی را داریم شفاعت‌مان کنند؟!

هرلحظه هق‌هقِ گریه‌هایم بیشتر و بیشتر می‌شد.

آنقدر ضجه زدم تا بالاخره آرام شدم!

دستی به صورتم کشیدم و اشک‌هایم را پاک کردم.

چادر را از صورتم کنار زدم. جمعیت زیادی آمده بودند داخلِ یادمان.

زینب را دیدم، برایم دست تکان می‌داد، آمد پیشم و گفت:

–حاج‌آقا میگه بیاید برگردیم دیگه!!

با تکان دادن سرم، باشه‌ای گفتم و بلند شدم.

بعد از بوسیدن ضریح، رفتم پیشِ زینب و باهم به بیرون از یادمان رفتیم. 

حاج‌آقا اینا منتظرمان بودند، با رفتن ما، به زینب نگاه کرد و گفت:

–خانم قرار بود یه زیارت کنید، میدونید از کِی رفتید؟!

زینب هم گفت:

–ببخشید دیر شد، دیگه گفتیم می‌خوایم برگردیم یه کم بیشتر بمونیم!!

سوار ماشین که شدیم، حاج آقا رو کرد به من و گفت:

–زینب خانم گفتند، شما جوابتون به خواستگاریِ حاج‌آقای حسینی مثبته! این دوست ما از بهترین‌هایِ روزگاره، من قول می‌دم قسمت هم باشید خوشبختت کنه!

نمی‌دانستم چگونه حرف بزنم؟! از خجالت مثل لبو سرخ شده بودم، بدنم انگاری درون کوره آجرپزی بود و داشت می‌سوخت!! با صدای آرامی لب زدم:

–هرچی خیره انشالله.

حاج آقایِ حسینی هم شروع کردن به حرف زدن و از خودشون گفتن!

✍ز. یوسفوند

 نظر دهید »

دعای مستجاب من...

22 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

اینقدر خوشحال بودم که ته دلم عروسی بود. 

دست‌هایم را به ضریح شهدایِ گمنام شلمچه گره زدم و بوسه‌ای را مهمانش کردم!!

شروع کردم به تشکر کردن ازشان، چه زود حاجتم را روا کرده بودند!

زینب ازم جواب می‌خواست که ببیند من نسبت به حاج‌آقایِ حسینی چه حسی دارم؟!

 دیگر نمی‌دانست من خیلی وقت پیش دل‌بسته و در خوابم مجنون‌وار عاشق شده بودم!

 به زینب نگاه کردم و به آرومی لب زدم:

–تا ببینیم خدا چی می‌خواد!

در دلم به این حرفم پوزخندی زدم و به خودم گفتم: 

“شیطون تو که جونت رو حاضری براش بدی، بعد الان داری کلاس می‌ذاری!!”

زینب با شنیدن این حرفم گفت:

–می‌دونم هرچی خدا می‌خواد ولی نظرت درموردش چیه؟!

سعی کردم احساساتم را کنترل کنم. با طمأنینه جواب دادم:

–بذار بیاند خواستگاری، ببینم خونواده‌ها نظرشون چیه؟! من نظرم مثبته!

اما خودت که می‌دونی خونواده من از این خونواده‌های معمولی نیستند!

من حتی نگرانم که نذارند ایشون به خواستگاری بیاند!

زینب تا حرف‌هایم را شنید، پرید بغلم کرد و گفت:

–انشالله که قسمت هم باشید! حاج‌آقا حسینی یکی از بهترین دوستایِ حاج‌آقائه!

نگران خونواد‌ات هم نباش، بسپار به خدا همه چیز رو!

به این همه مهربانیِ زینب لبخند زدم و سرم را پایین انداختم!!

به زینب گفتم:

–حالا که داریم برمی‌گردیم، دوست دارم یه ذره با شهدا خلوت کنم! تو کاری باهام نداری عزیزم؟!

–نه فداتشم، برو برا ما هم دعا کن!!

✍ز. یوسفوند

 نظر دهید »

خون لثه در هنگام روزه...

21 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

❓ مسئله ۱۸: بعضی‌وقت‌ها از لثه‌های من خون بيرون می‌آد و با آب دهنم مخلوط مى‌شه. اگه اون رو فرو ببرم، روزه‌م باطل مى‌شه؟

? آیات عظام امام خمینی، خامنه‌ای، بهجت، سیستانی، فاضل، مکارم و وحید:

اگه خون لثه کم باشه، با آب دهن مخلوط بشه و از بین بره، اشکال نداره و فروبردنش روزه رو باطل نمى‌كنه.

? امام، سيستانى، فاضل و مكارم، تعليقات على‌العروة، الفصل‌الرابع، م1؛ خامنه‌اى، اجوبة‌الاستفتائات، س763؛ دفتر: وحيد، بهجت.

? آيات عظام تبريزى و صافى: 

حتی اگه خونِ لثه کم باشه و با آب دهن مخلوط بشه و از بین بره، بازم احتیاط واجب اینه که اون رو فرو نبرین و بیرون بریزین.

? تبريزى، استفتائات، س640؛ دفتر: صافى.

? آيت‌اللّه نورى: اگه حتی خون لثه کم هست و با آب دهن مخلوط می‌شه و از بین می‌ره، باز هم نباید اون رو فرو ببرین و باید اون رو بیرون بریزین.

? نورى، تعليقات على‌العروة، الفصل‌الرابع، م1.

⭕️ نکته: احتیاط واجب، یعنی توی این مسئله می‌تونیم به نظر مرجع اعلم بعد از مرجع خودمون عمل کنیم که فتوای قطعی داره.

⬅️ احکام به زبان خیلی ساده

 نظر دهید »

عاشق شدن آقا مهدی...

21 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

بعد از زیارتِ یادمان شهدایِ شلمچه، رفتم گوشه‌ای از ضریح نشستم. 

قرآن را از کیفم درآوردم، سوره ملک را خواندم و ثوابش را به روحِ شهدایِ شلمچه هدیه کردم.

خواستم با شهدایِ گمنام آنجا دردودل کنم که با حس کردن دستی رویِ شانه‌ام سرم را برگرداندم. زینب را دیدم با لبخند بر لب داشت نگاهم می‌کرد!

چشم‌هایم را گرد کردم و گفتم:

–بله، چته؟! اینجام نمیذاری تنها باشم؟!

–دختره‌یِ اخمو، با یه من عسلم نمیشه خوردت!! کارت داشتم عزیزم!

–می‌شنوم زینب جان، لب باز کن و بگو چی شده؟!

با کلی مِن‌مِن کردن بالاخره گفت:

–ببینم ستایش جان دوست داری همسر آیندت چطوری باشه؟!

ته دلم به این سوالِ زینب خندیدم، یعنی چی دوست دارم شوهرم چطوری باشه؟!

با تعجب رو کردم بهش و پرسیدم: –منظورت از این سوال چیه عزیزم؟!

–تو جواب بده بعد میگم چکار دارم!!

–خب منم مثل همه دخترا، دوست دارم همسر آیندم خوش‌اخلاق باشه‌، بهم دروغ نگه، احترام خونوادم رو داشته باشه و خیلی معیارهای دیگه!

–مثلا چی ستایش؟!

–خب دیگه برا من ایمان و مومن بودن طرفم خیلی مهمه، یه سری معیارهای دیگه هم دارم که شخصی هستند!

–واقعیتش حاج‌آقا قبل از اومدن به خادمی‌الشهدا ازم خواست درباره یکی از دوستاش باهات حرف بزنم؛ منم پیشنهاد دادم اول بهم نشونتون بدیم بعد اقدام کنیم!!

اون شخص نظرش مثبته!! خواستم ببینم نظر تو چیه؟!

–من که هنوز نمیدونم اون طرف کیه؟!

خواست جوابم را بدهد تلفنش زنگ خورد، از حرف زدنش فهمیدم حاج‌آقاست!! وقتی حرفاش تمام شد، رو کرد بهم و گفت:

–واقعیتش اون شخص، حاج‌آقایِ حسینیِ!! خب نظرت چیه؟!

با شنیدن اسمش، زبانم بند آمد، بدنم یخ زد، قلبم شروع کرد به تندتند زدن، حس می‌کردم الان از حلقومم بیرون می‌آید!! یعنی اونم به من حس داره؟!

✍ز. یوسفوند

 4 نظر
  • 1
  • ...
  • 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 14
  • ...
  • 15
  • 16
  • 17
  • ...
  • 18
  • ...
  • 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 6
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 1127
  • 1 ماه قبل: 14134
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • دلتنگی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس