یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

ترخینه

15 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

از زمانی که قدم در حوزه گذاشتم. لحظه‌لحظه‌اش برایم سرشار از خاطره است.

خاطره‌های شیرین و تلخی که وقتی به آنها فکر می‌کنم وجد و شعف خاصی در وجودم شروع به پایکوبی می‌کند.

خاطراتی که روح و روانم را جلا می‌دهد و نشاطِ  غیرقابل‌وصفی به جسمم می‌بخشد.

سال اول حوزه مانند ته‌تغاری خانواده بودیم. ناز می‌کردیم و برای همه عزیز بودیم.

بهترین خاطره‌هایم در این سال است.

کلاس شلوغی داشتیم و همه پرانژری بودیم.

با اینکه تعدادمان زیاد بود ولی صمیمیت در بینمان موج می‌زد.

وسایل صبحانه را به همراه می‌آوردیم و سفره‌ای پهن می‌کردیم. هرکس هرچه داشت، بر روی سفره می‌گذاشت.

نیمرو و پنیر و روغن محلی عطر و بوی مطبوعی به حوزه می‌داد.

یکی از دوستان متأهل (مهناز) در پختن ترخینه(غذایِ محلی) تبحر خاصی داشت. از طرفی چون یکی دیگر از دوستان علاقه‌ی عجیبی به این غذای خوشمزه داشت. بنابراین (مهنازجان) تصمیم گرفت، ترخینه زیادی بپزد و به حوزه بیاورد.

صبح روز بعد با دیگ بزرگی ترخینه به حوزه آمد. بااینکه حوزه در طبقه دوم مصلای نماز جمعه بود. برای آوردن دیگ به کلاس، خیلی به زحمت افتاد.

ترخینه را آنقدر خوب پخته بود، که بوی دلپذیرش، هوش و حواس از سر همه‌ برده بود.

همه بشقاب در دست به کلاس ما هجوم آورده بودند. هوا سرد بود و ترخینه گرم در آن هوا می‌چسبید.

دوستم که علاقه عجیبی به ترخینه داشت، برای خودش جدا کرده و آن را بروی دسته صندلی گذاشت، اما! “چشمتان روز بد نبیند، گذاشتن بر روی صندلی همان و ریختن ترخینه بر روی زمین همان!”

هرکسی دنبال چیزی می‌گشت، تا محتویات ترخینه، ریخته شده بر روی موکتِ بخت‌برگشته را جمع کند.

موکت را تمیز کردیم.

 دور هم نشستیم و ترخینه را نوش‌جان کردیم. 

هیچوقت آن طعم لذیذ و خوشمزه ترخینه را از یاد نمی‌برم.

آن سال با تمام خاطره‌هایش تمام شد و ما یک‌سال پخته‌تر، قدم در مسیر رشد و کمال طلبگی گذاشتیم.

#خاطره_طلبگی

#روزهای_به_یاد_ماندنی

#رسالت_طلبه_تبلیغ_دین

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

پاییز

10 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

آرام و راحت به خواب عمیقی رفته‌اند.

رنگ و رویشان زرد و نارنجی گشته است. به زیر دست و پا خورد می‌شوند و می‌شکنند. خوب که گوش می‌کنی صدای شکستن استخوان‌هایشان را می‌شنوی. قطرات اشک است از چشمانشان سرازیر می‌شود.

گاهی آنها را می‌سوزانند تا طبیعت را از وجودشان پاک کنند. انگار طبیعت را آنها نابود کرده‌اند. یادشان رفته، چه بلایی به سرِ کوه و دشت و صحرا آورده‌اند.

هربار که عازم کوه و دشت می‌شوند، گوشه‌ای از آنجا را به انحطاط می‌کشانند.

با تبر به جان درختان می‌افتند و کمرشان را می‌شکنند. دستهایشان را قطع می‌کنند و ذره‌ذره جانشان را می‌گیرند.

#برگریزان 

#طبیعت

#به_قلم_خودم 

 نظر دهید »

نیایش

09 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

خدای خوبم! 

در این روزگار تنهایی و بی‌کسی غیر تو کسی را ندارم.

دستهای خالیم را در زیر باران رحمتت به سوی آسمان بی‌انتهایت بالا می‌برم.

در انتظار چیدن میوه رحمتت به آسمان چشم دوخته‌ام.

می‌دانم! دستهایم را از لطف و رحمت پر می‌کنی. 

خدای من! 

در خوابهای آرامِ شبانه تو را می‌جویم.

به یادِ تو قدم در رؤیای شیرینم می‌گذارم.

تنها تو را می‌خوانم و غیر تو نمی‌تواند، من را دریابد.

روزگار پرده سیاهی گشته و همه جا را فرا گرفته است.

من را دریاب تا گمراه نگردم.

#نیـایـش 

#به_قلم_خودم 

 2 نظر

شیوه زندگی

05 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​جنگ نرم واژه‌ایی که به هرکجا بنگری، حضور ناخوشایندش قابل مشاهده است. 

از غذا گرفته تا دارو و از معماری ساختمان‌ها تا وسایل لوکس و گران‌قیمت، ردپای این مهمان ناخوانده به چشم می‌خورد.

روزگاری زندگی‌ها ساده، اما مملو از آرامش بودند. 

امروز بااینکه در زندگیهایمان تمام وسایل زندگی هست اما آرامش و آسایش را گم کرده‌ایم. 

دلیلش جنگی است که با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم. 

ما را سرگرم اهداف پوچی کردند تا از هم غافل شویم.

در اسلام سفارش زیادی به دیدوبازدید و صله‌ارحام شده است. خداوند حکیم و علیم است. نیاز بشر را می‌داند. برای همین سفارش زیادی به صله‌ی‌ارحام شده است.

امروزه به دلیل کمرنگ شدن این سنت حسنه همه به هم بدبین شده‌اند.

اگر در گذشته مهمانی وجود داشت خصلت نیک آن، این بود که باهم تعارف نداشتند. میزبان هرچی داشت بدون فخرفروشی بر سر سفره می‌گذاشت. سفره‌ها ساده اما پربرکت بود. صفا و صمیمیت بر سر آنها موج می‌زد.

امروز اگر مهمانی تشکیل شود، سفره‌ها پرزرق و برق هستند. چشم‌وهم‌چشمی در آنها موج می‌زند. با وجود این سفره‌ها از صفا و صمیمیت خالی هستند.

جنگ نرم در بین ما طلاب بیشتر رخنه کرده است. بااینکه ما باید مردم را با افکار اسلامی همگام کنیم. خودمان دنباله‌رو افکار غربی گشته‌ایم.

در اردوی راهیان نوری که رفتم، معلمی می‌گفت:

“به دلیل گران شدن پسته و بادام، این دو قلم را حتی برای فرزندانم هم حرام کرده‌ام. دلیلش مبارزه با قیمت‌ها و شکسته شدن آنها بود.”

نه اینکه تهیدست باشد یا از روی خسیسی تهیه نکند. نه! اتفاقا از ظاهرش معلوم بود که پولدار هم هستند.

نخود و کشمش و گردو را بسته‌بندی کرده بود و برای بین راه به همراه آورده بود.

این عقیده یک معلم بود. حال ببینید بعضی طلاب ما چگونه هستند.

امروز عکسی از یک طلبه بزرگوار دیدم که برای شب یلدا با پسته و بادام و… تزئیناتی انجام داده بود. 

وقتی منِ طلبه اینکار را انجام بدهم. مردم عادی بدتر از این عمل می‌کنند.

چون فعل و قول من در جامعه اثرگذار است.

#التماس_تفکر

#جنگ_نرم 

#صله‌ارحام

#مبارزه

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

در انتظار فرج

04 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​باران غم‌ها را از خیابان و کوچه‌ها شست.

همه جا شادِشاد گشته‌ است.

پس چرا غمِ تو را از دلم نشسته است. 

غمت بر دلِ بارانی من سالهایِ سال جا خوش کرده و خیال رفتن ندارد.

غم دوریت آتش زده بر دل من یا‌اباصالح‌المهدی.

روزها را به انتظار به شب می‌سپارم تا خبری از تو به من برسد.

شب‌ها را با یاد تو می‌خوابم شاید خواب خوشی از تو ببینم.

دریغا عمر رو به پایان است و خبری از تو به ما نرسید.

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج 

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 142
  • 143
  • 144
  • ...
  • 145
  • ...
  • 146
  • 147
  • 148
  • ...
  • 149
  • ...
  • 150
  • 151
  • 152
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 94
  • دیروز: 2
  • 7 روز قبل: 2901
  • 1 ماه قبل: 20166
  • کل بازدیدها: 444663

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • خیرمحض

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس