یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

یلدا

29 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​مواد لازم برای درست کردن طولانی‌ترین شب سال، یلدا😍

مقدار زیادی صفا و صمیمیت

محبت به مقدار لازم

چشم‌وهم‌چشمی دل رو میزنه پس حذفش کنیم

عکس نگرفتن از سفره خودمون و به معرض نمایش قرار ندادن، این مورد بودنش خیلی ضروریه 😅

به دست‌بوسی پدربزرگها و مادربزرگها رفتن و دلشون رو شاد کردن😘

کمک به اقتصاد خانواده با حذف هزینه‌های اضافی👌

استفاده از مواد غذایی کم هزینه و سالم برای بدن;)

کاه از خودمون نیست، کاهدون که از خودمونه، به فکر سلامتی معده بخت‌برگشته حتما باشیم🤓

خب حالا تموم مواد رو با هم مخلوط کنیم و دو قاشق غذاخوری به اون عشق بپاشیم.

شب یلدای ما آماده است.

نوش جان😋

#طولانی‌ترین_شب_سال

#یلدا_مبارک

#شکر_الهی

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق

28 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#پارت_چهارم

#سفر_عشق 

چشمم خورد به پنجره فولاد، ازدحام عجیبی رو دیدم😱 صدای همهمه آنقدر زیاد بود، که نمی‌شد فهمید چی شده،

دوست داشتم، بدونم چه‌خبره:|

یه دفعه خانم موسوی انگار مغزم رو خوند😍 گفت:

–می‌دونید چی شده؟ امام رضا بازم معجزه کرده و مریضی رو شفا داده که مردم اینطوری می‌کنن☺️

خیلی دلم می‌خواست، برم نزدیک‌تر. به خانم موسوی گفتم:

میشه بریم جلو و از نزدیک ببینیم.

–آره عزیزم، چرا نمیشه:) فقط زودی باید بریم سمت هتل;)

اینقد جمعیت زیاد بود، به زور رد می‌شدیم.

هانا هی غر می‌زد و می‌گفت بابا بهمون فشار میاد، نریم:evil:

به هر زحمتی که بود، رسیدیم نزدیکی‌های پنجره فولاد😍

همه داشتن از شفای یه بیمار ناعلاج حرف میزدند، از پسربچه‌ای می‌گفتند که در اثر یه بیماری پاهاش فلج میشه. 

هرجایی می‌برنش فایده نداره:| تا اینکه مادرش میگه:

من می‌برمش پابوس امام رضا، می‌دونم اینقد رئوفه دست رد به سینه‌ام نمی‌زنه:’(

چشمام واضح نمی‌دید، اشکام تمومی نداشت، مثل ابر بهاری شده بودن😭

خانم موسوی بهمون گفت: بچه‌ها دیگه بریم، الان غذا تموم میشه و در غذاخوری رو می‌بندند;)

راه افتادیم به سمت هتل، دوس داشتم بیشتر از این مکان و امام رضا بدونم، ولی روم نمی‌شد، بپرسم🙈

کلی سوال تو ذهنم بود، به صف وایساده بودن، تا یکی‌یکی نوبتشون بشه😅

بالاخره زبون باز کردم و با مِن‌مِن کردن گفتم:

امممم ب ب ببخشید خانم موسوی، میشه یه سوال بپرسم🙈

خانم موسوی با لبخندِ روی لبش ازم استقبال کرد و گفت:

–جانم در خدمتم عزیزم

–ببخشید من قبلا فقط اسم امام رضا رو شنیده بودم، هیچی ازشون نمی‌دونم، این چن روز که پام رو گذاشتم اینجا، دیدم چقدر گذشته سیاهی داشتم. حتی از وقتی اومدیم اینجا، بخاطر وضع پوششم یه حالی دارم.

انگار که هیچی تنم نیست🙈

 روز اول که خانمای خادمِ حرم نذاشتن بدون چادر برم داخل، واقعا بهم برخورد، که این مسخره‌بازیا چیه:evil: 

حتی من و هانا خواستیم داخل نریم ، گفتیم حالا که نمی‌ذارن بدون چادر بریم داخل، خب مام بریم خوش باشیم😍 ولی یه چیزی مانع شد بریم.

الان با این حالم فکر می‌کنم من چقد عقب، افتاده بودم:|

–نه عزیزم اصلام عقب نیفتادی، اتفاقا خدا خیلی دوست داشته که دستتو گرفته☺️

همین‌طور که داشتیم، می‌رفتیم

آنقد تو خودم بودم و به این حالم فکر می‌کردم، حواسم نبود، با کله رفتم تو جوبِ آب:’(

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق

27 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#پارت_سوم

#سفر_عشق 
مسئول اردومون یه دختر محجبه و مذهبیه که از اول اردو هوای من و هانا رو خیلی داشت😍

به حدی باهامون خوب بود، همه حسودیشون شده بود:roll:

عاشق مدل پوشیدن روسری و حجابشم😘

البته اینم بگم از ساداتم هستن☺️

روم نمی‌شد، باهاش راحت باشم و حرف بزنم🙈

یهو یه سوال اومد تو ذهنم😍

رو کردم به خانم موسوی و گفتم:

ببخشید یه سوال ازتون دارم.

– جانم

–از وقتی پام رو گذاشتم تو این مکان مقدس، حس عجیبی پیدا کردم:|

نمی‌دونم، چرا اینطوری شدم:’(

خیلی می‌ترسم😱

–ترس نداره عزیزم، خیره انشالله:)

قدر این حالت رو بدون و منم دعا کن😅

–خدا کنه بتونم دووم بیارم و حالا که این حالو دارم، خودم رو پیدا کنم:|

–  از امام رضا بخواه کمکت کنه، راستی بچه‌ها پاشید، دیگه باید بریم هتل☺️ الان غذا برامون نمی‌ذارن😅 من که خیلی گشنه‌ام😋 شما رو نمی‌دونم.

–سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. رو به هانا کردم و گفتم:

عزیزم پاشو بریم، که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد😅

بلند شدیم که بریم، یه دفعه😱

#به_قلم_خودم

 2 نظر

سفرعشق

27 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#پارت_دوم

#سفر_عشق 
هانا کنارم نشست و شروع کردم به حرف زدن😅

 فکرشو می‌کردی، همچین جای قشنگی رو زمین باشه😍

ببین اینجا چه فضاییه، آدم دوس داره، همش رو این قالیا بشینه و زل بزنه به پنجره فولاد😍

هانا جوابمو داد،

سحرجون از وقتی وارد اینجا شدم، مثل بچه‌اییم که قبلا گم شده بودم:| و مادرم گشته، پیدام کرده😅

قدمم رو که اینجا گذاشتم، آروم شدم.

هرچی اضطراب و دلهره داشتم، فرار کردن و رفتن😄

نمی‌دونم اینجا کجاست و این حس چطور نصیبم شد:oops:

مردم رو ببین انگاری به دیدن یه آشنا و بزرگی اومدن تا مشکلاتشون رو حل کنه😅

آره هانا جون اینجا بهشته😍

ما علممون قد نمی‌ده اینجا کجاس:oops:

می‌ریم تحقیق می‌کنیم;)

کتاب می‌خونیم تا بیشتر با ‌این جاها آشنا بشیم😍

همینجور داشتیم، حرف می‌زدیم.

مسئول اردو اومد کنارمون نشست:)

#به_قلم_خودم

 4 نظر

سفرعشق

27 آذر 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#پارت_اول

#سفر_عشق 
روبروی ضریح نشسته و غرقِ در افکارم شده بودم🤔

گذشته رو به یاد می‌آوردم. 

نتیجه این افکار گاهی نشستن غنچه بر لبم بود☺️ و گاهی چشمای ابریم😭

چی بودم و چی شدم😜

خخخخخخ دانشگاه منو به کجاهااااا کشوند:oops:

شروع کردم به دردودل با امام غریبانِ عالم:|

یعنی من با این گذشته، می‌تونم جایی پیش شما داشته باشم😭

دلم گرفته و چشمام بارونی بود:’(

دستِ گرمی شونم رو نوازش داد😍 سرمو به عقب برگردوندم.

هانا رو دیدم که مثل خروس بی‌محلی مزاحم خلوتم شد:|

بهش گفتم:

تو از کجا پیدات شد، نذاشتی یه کم تو حال خودم باشم:evil: 

هانا از حرفم رنجید و خواست بره:| دستشو گرفتم و بهش گفتم بی‌جنبه، باهات شوخی کردم😜

 بیا بشین، ببین چه هواییه :)

چرا ما تا الان اینجاها نیومدیم:oops:

#به_قلم_خودم

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 139
  • 140
  • 141
  • ...
  • 142
  • ...
  • 143
  • 144
  • 145
  • ...
  • 146
  • ...
  • 147
  • 148
  • 149
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 175
  • دیروز: 210
  • 7 روز قبل: 2323
  • 1 ماه قبل: 20005
  • کل بازدیدها: 444873

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • حجاب هدیه الهی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس