یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

آرام‌بخش دلها

17 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

در گم کردن چیزی بی‌ارزش، تمام سوراخ‌سمبه‌ها را زیرورو می‌کنیم. اهل خانه را بسیج و شب و روز می‌گردیم، تا بالاخره پیدایش کنیم.
خیلی از ما، گمشده‌ای در زندگیمان داریم.
گمشده‌ای که از آن غافلیم و دریغ از کوچکترین تلاشی برای یافتن آن.
در زندگی، خدا را گم کرده‌ایم، اما
تلاشی برای یافتنش نمی‌کنیم.
از این در به آن در به دنبال مال‌اندوزی و کسب قدرت دویدیم.
یادمان رفت، هدفمان از زندگی چه بود؟!
آرامش از زندگیمان رخت بست و جای آن را اضطراب و دلهره گرفت.
یادمان رفت، علاجش “ألا بذکر الله تطمئن القلوب ” است.
کودکی را می‌بینیم، در حضورش برای حفظ آبرویمان، از گناه دوری می‌کنیم.
یادمان می‌رود، دوربین مداربسته خداوند همه‌جا، ناظر و آگاه است.

#آرامش‌_قلبها

#دوربین_مداربسته

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۲۰

16 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_بیستم

#سفر_عشق 
با کمک مامان سالاد رو درست کردیم، بعد هم مامان یه قورمه سبزی خوشمزه درست کرد.

 کباب و برنج رو هم گذاشت، غروب درست کنه.

گفتم مامان کاری با من نداری برم تو اتاقم یه کم استراحت کنم؟!

–نه دخترم. ساعت چند میری بیمارستان؟!

–دو یا سه میرم، تا زودی برگردم.

–باشه عزیزم برو استراحت کن.

رفتم تو اتاقم، اینقد خسته بودم خوابم برد. وقتی بیدار شدم، احساس ضعف شدیدی کردم. رفتم تو آشپزخونه، مامان ناهار رو گذاشته بود رو  اجاق و خودش رفته بود استراحت کنه.

ناهارم رو خوردم و بعد از انجام یه سری کار که داشتم. رفتم لباسهام رو پوشیدم تا برم بیمارستان.

سمن اومد تو اتاقم و گفت:

–سلام. خوبی سحر؟! داری کجا میری؟!

–سلام خواهر عزیزم، بالاخره چشمم به جمالت نورانی شد. از دیشب چند بار اومدم اتاقت نبودی. دارم میرم بیمارستان.

–دیشب دیروقت اومدم، تو نبودی. بیمارستان چرا؟!

–بابای هانا بستریه، میرم یه سری بهشون بزنم.

–باشه، برو به سلامت.

–سمن جان!

–بله عزیزم.

–کاری داشتی؟! 

–نه سحرجون

–خب بگو دیگه، چکار داشتی؟!

–فکر کردم بیرون نمیری، اومدم ماشین رو ازت بگیرم.

–اگه میخوای ببرش.

–پس خودت چی؟!

–من با آژانس میرم.

–جدی میگی سحر؟!

–آره عزیزم، بیا اینم سویچ. 

–وای عاشقتم سحر.ممنون.

همه از این تغییر رفتارهای من شوکه شده بودند. نمی‌دونستن من چرا اینطوری شدم. با خودم گفتم کاش سمن هم مثل من تغییر کنه.

گوشیم رو برداشتم و یه زنگ به آژانس زدم و یه ماشین خواستم.

بعد از ده دقیقه آژانس اومد و سوار شدم. دیدم تا برسیم بیمارستان با این خیابونهای شلوغ، وقتم آزاده، شروع کردم به نوشتن.
داشتم فیلم میدیدم که شهاب اومد. 

–سلاااااام آبجی خوشگله خودم.

–سلاااام داداشی. چه زود برگشتی؟!

–کلاسم زود تموم شد. ناهار خوردی؟!

–نه گفتم تو بیای.

–تنبل خانم! همه چی آماده هست فقط باید گرم کنی.

–دیگه گفتم تو هم بیای.

شهاب ناهار رو گرم کرد و آورد خوردیم.

–راستی سحر برا اینکه حوصله‌ات سر نره، برو بیرون یه کم برا خودت بگرد.

–چشممم داداشی. امروز خسته‌ام، فردا صبح میرم.

قبلا که اومده بودم المان، جاهای دیدنی رو دیدم، ولی بازم بدم نمیومدم برا سرگرم کردن خودم برم بیرون و گشت و گذار.

خانم رسیدیم بیمارستان.

با صدای آقای راننده به خودم اومدم، کرایه را دادم و پیاده شدم.

از جلوی بیمارستان چند تا رانی گرفتم و رفتم تو بیمارستان.

سلام هاناجون!

–سلام سحر. مگه نگفتم نیا عزیزم. تو دیشب  رو اینجا بودی، می‌موندی خونه استراحت می‌کردی.

–استراحت کردم عزیزم. مامانت کجاست؟!

–رفت یه سر به بابا بزنه. 

–بابات بهتره

–آره خوبه خداروشکر.

–الحمدلله عزیزم، خوشحال شدم. راستی بیا هاناجون! قابلی نداره. مامان اینا هم عذرخواهی کردند که نتونستن بیان. امشب مهمون داریم موند غذا بپزه.

–ممنون عزیزم، به زحمت افتادی. خب پس تو چرا اومدی؟! میموندی خونه.

–میرم عزیزم. هنوز زوده. کِی بابا رو میارن تو بخش؟!

–دکتر گفت فردا.

داشتیم حرف میزدیم که خاله اومد.

–سلام خاله. خوبی؟

–سلام دخترم. ممنون. دستت درد نکنه به زحمت افتادی.

–چه زحمتی خاله. وظیفمه.

یه کم پیش هانا و خاله نشستم بعدم خداحافظی کردم برم خونه.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

جملات زیبا از الهی قمشه‌ای

16 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

🌸گلچین۱۰ جمله زیبا از استاد الهی قمشه ای
۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید . . . 

قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید . . . 
۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد . . . 
۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی . شمع های افتاده خاموش می شوند . . . 
۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد . . . حتی اگر غلام درگاهت باشد. . . 
دوست مدار کسی را که دوستت ندارد . . . 

حتی اگر سلطان قلبت باشد . . . 
۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش” . . . 

به جایی نرسیده‌ایم . . . 
۶- “زمان” وفاداریه آدمها را ثابت میکند . . . 

نه “زبان” . . . 
۷- همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوانیم بگوئیم . . . 

اما گفته ها را نمیتوانیم پس بگیریم . . . 
۸- خودبینی ، دیدن خود نیست . . . 

خودبینی . ندیدن دیگران است . . . 
۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را 

نمی پوشاند . . . 
۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به انــدازه ظــرفــیت آنها ابراز کن

 نظر دهید »

حکایت

15 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

و اما! اندر حکایات ما! امروز در کارگاهی بودیم با موضوع مهدویت.

استادی را دعوت کرده بودند، که با فرمایشات ایشان، فهمیدیم، تا امروز “هرآنچه رشتیم، پنبه شد":’(

خدا کند با حرفایمان و روضه‌هایی که خوانده‌ایم، مردمِ بیچاره را گمراه نکرده باشیم😱

 به جناب استاد هرچه را می‌گفتیم، از ما سند می‌خواستند:|

یک عمر در ختم یس و انعام حضور یافتیم و عاجزانه از خدا طلب استجابت دعا کردیم;)

امروز فهمیدیم، سندی برایشان در عالم یافت نمی‌شود😂 دلیل مستجاب نشدن دعاهایمان بی‌سندی بود😅

یک عمر است با شنیدن لفظ “قائم” لقب امام زمان"عج‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف” در هر حالی بر روی پاهایمان ایستاده‌ایم. امروز با سند نشانمان دادند، که اصلا این لفظ در روایت امام رضا “علیه‌السلام” یافت نمی‌شود😂

یک عمر است پابه‌پای جماعتِ خلق‌الله هر خرافه‌ای را انجام دادیم، امروز فهمیدیم، سندی برایشان نیست:’(

مدتی است شام و ناهار را به همه زهر کرده‌ام;) طب اسلامی می‌گوید: این برنج‌ها را  نخورید هزار درد و مرض می‌گیرید:evil: مرغ را نوش‌جان نکنید، که در طب اسلامی مضراتی برای آن بیان شده است:evil:

امروز استاد بزرگوار با سند نشان دادند، اصلا طب اسلامی وجود ندارد😅 

 آنچه وجود دارد و رهبر هم بر آن تأکید می‌کند، طب سنتی، ایرانی است:oops:

چه بگویم برایتان از کارگاه امروز، که زندگیمان زیرورو شد😅

دلمان خوش بود مبلغ هستیم، امروز فهمیدیم، سکه‌های در جیب بودیم که بی‌ارزش هستند و فقط صدای آنها گوش فلک را کر کرده است:|
تا حکایت دیگر بدرود و صد درود.
😂😂😂😅😅

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۱۹

15 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_نوزدهم

#سفر_عشق 
مشغول نوشتن بودم، صدای اذان صبح، گوشم رو نوازش داد.

از وقتی رفتم مشهد، عاشقِ صدای اذانم.

هانا رو بیدار کردم و گفتم پاشو بریم نمازمون رو بخونیم.

وضو گرفتیم و رفتیم سمت نمازخونه بیمارستان.

نماز رو که خوندیم، گفتم هانا جون! من خیلی خسته‌ام. اینجا یه کم استراحت می‌کنم ، توم اگه میخوای همین‌جا استراحت کن.

هانا گفت: من میرم یه سر به بابا بزنم، تو اینجا بمون و استراحت کن.

اینقد خسته بودم، خوابم برد. با صدای هانا بیدار شدم.

چشمام رو به سختی باز کردم و گفتم ساعت چنده؟!

–دخترخوب، ساعت ۷. پاشو چقدر می‌خوای، بخوابی.

–بابات چطوره خوبه؟!

–آره خداروشکر. اگه حالش خوب باشه همینطوری، فردا میارنش تو بخش.

–خداروشکر. گفتم نگران نباش، دلم روشنه چیزی نمیشه.

–پاشو بریم من خیلی گشنمه، یه چیزی پیدا کنیم، بخوریم.

داشتیم به سمت بیرون می‌رفتیم، خاله مرضیه رو ورودی درِ بیمارستان دیدیم.

بعد از سلام و احوالپرسی، هانا گفت:

مامان چرا این موقع صبح اومدی؟! یه کم دیگه میموندی خونه استراحت می‌کردی.

–نه عزیزم دلم طاقت نیاورد، تا صبح کلی فکر و خیال کردم.

منم گفتم: آره خاله کاش بیشتر استراحت می‌کردی.

–نه دخترم دلم همش اینجا بود. راستی براتون صبحونه آوردم، بیاید  بخورید.

خاله به زحمت افتاده بود و برامون مربای گلی که خودش درست کرده بود و با کره و پنیر، آورده بود.

صبحونه رو خوردیم، هانا بهم گفت: 

سحر تو دیگه برو عزیزم، از دیشب اینجایی.

هرچی اصرار کردم که پیششون بمونم، نذاشتن. گفتم پس عصری یه سر میام بهتون میزنم. چیزی نمی‌خواید براتون بیارم؟!

–نه عزیزم. مامان من برم سحر رو بفرستم و بیام.

–باشه برید. دستت درد نکنه دخترم، الهی عاقبت بخیر بشی. سلام به مامانت اینا برسون.

–چشم خاله. خداحافظ.

–در پناه خدا عزیزم.

هانا باهام اومد تا درِ بیمارستان. هرچی گفتم نیا دیگه، خودم میرم. قبول نکرد.

 راستی هانا، امروز دیگه دانشگاه هم نمی‌تونیم بریم.

–اصلا یادم نبود، اینقد مشغله ذهنی داشتم.

–عیبی نداره انشالله فردا میریم.

با هانا خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه.

وقتی رسیدم خونه. خیلی خسته بودم.

–سلاااامـ کسی خونه نیست.

–دخترم من تو آشپزخونه‌ام، بیا اینجا.

رفتم مامان رو بوسیدم و گفتم چکار می‌کنی؟!

مامان لبخندی زد و گفت:

–امشب مهمون داریم. شروع کردم سالاد و …. درست کنم. 

–مهمونمون کیه؟!

–خاله نسرین و دایی ناصر اینا.

–دخترخاله سپیده هم میاد؟!

–آره عزیزم

–پس من برم لباسهام رو عوض کنم بیام کمکت.

–تو و کمک دخترم؟!! سحر از دیشب اومدی یه جوری شدی؟!

–چطوری شدم مامان؟! بد شدم؟!

–مهربون شدی!! چی شده؟!

–هیچی مامان همینطوری.

مامان رو بغل کردم، بعدم رفتم تو اتاقم لباسهام رو درآرم. صدای زنگ گوشیم رو شنیدم. از کیفم درآوردمش، ببینم کیه؟!

باز خودش بود. گوشی رو گذاشتم رو سکوت و رفتم لباسهام رو عوض کردم. بعدم رفتم کمک مامان.

داشتم کاهوها رو خرد می‌کردم، یادم اومد به هانا گفتم عصر میام یه سر بهتون میزنم.

–راستی مامان من عصری برم یه سر به هانا اینا بزنم.

–باباش چطوره، بهتره؟!

–آره خداروشکر.

–باشه برو عزیزم ولی زود بیا، بخاطر خاله‌ات اینا. از مرضیه خانم هم معذرت‌خواهی کن، بگو مهمون داشتیم بابا و مامان نتونستن بیان. 

–باشه مامان جون.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 132
  • 133
  • 134
  • ...
  • 135
  • ...
  • 136
  • 137
  • 138
  • ...
  • 139
  • ...
  • 140
  • 141
  • 142
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 170
  • دیروز: 210
  • 7 روز قبل: 2323
  • 1 ماه قبل: 20005
  • کل بازدیدها: 444873

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • حجاب هدیه الهی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس