یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

سفرعشق ۳۰

01 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_سی‌ام

#سفر_عشق 
بعد از رفتن سمن، حرفاش خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود.

آخه چطوری میشه اینقد حالش بد بوده و من اصلا متوجه نشدم.

نمی‌دونستم چکار کنم و چطور کمکش کنم؟!

مشکلش رو به بابا اینا بگم یا خودم یه طوری حلش کنم.

مامان صدام زد، سحر بیا ناهار بخور.

از پله‌ها پایین رفتم، مامان و بابا منتظر تو آشپزخونه نشسته بودن.

–سلام مامان. اومدم خونه نبودی، منم چون خسته بودم رفتم تو اتاقم.

–سلام عزیزم. رفته بودم بیرون یه مقدار خرید کنم.

سمن هنوز نیومده بود پایین، فکرم رفت پیشش، کاش بتونم یه کاری براش کنم.

–راستی مامان، امشب دیگه میریم خونه دایی؟!

–آره عزیزم، جایی نرید.

–بااینکه حوصله نگاه‌های زن‌دایی اینا رو ندارم ولی حتما میام.

ناهار رو که خوردیم، رفتم اتاق سمن و ناهار رو براش گذاشتم  رو سینی تا به این بهانه برم باهاش حرف بزنم.

در زدم و سمن اومد در رو برام باز کرد.

چشاش قرمز بود.

–گریه کردی سمن؟!

سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.

–چرا نیومدی ناهار بخوری؟! بیا تا چند لقمه بخوری.

–اشتها ندارم. 

–بیا لوس نشو!

با اصرار چند لقمه خورد. هرچی التماس کردم، دیگه نخورد.

–امشب میای خونه دایی اینا؟!

–نه نمی‌تونم الان نیما رو ببینم حالم بدتر میشه. سحر من چکار کنم؟! من دوسش دارم. نمیدونم اونم به من این حس  را داره یا نه؟! اگه نیما من رو دوست نداشته باشه، من چکار کنم؟! چطور تحمل کنم سحر؟! 

–آروم باش عزیزم. درست میشه. نبینم چشای قشنگت اشک توشون جمع شده عزیزم! امشب هم سعی کن، بیا بریم. من خودم یه فکری می‌کنم. من برم یه کم استراحت کنم. توم استراحت کن.

–باشه عزیزم.

رفتم تو اتاقم، خیلی خسته بودم. رو تخت دراز کشیدم و نمی‌دونم چطور خوابم برد.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

سفرعشق ۲۹

28 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_بیست‌و‌نهم

#سفر_عشق 
–خب بگو چی شده سحر؟!

–فرزام یادته؟ اومده ایران. الان درِ خونمون بود. نمی‌دونم چکار کنم؟!

–جدی میگی؟! برا چی اومده بود؟!

–میگه باید باهام ازدواج کنی، نمی‌ذارم غیرِ من با کسی ازدواج کنی.

–خب اینکه ناراحتی نداره عزیزم، حرف بدی نزده بیچاره؟!

–چی میگی هانا؟! من عوض شدم، اعتقاداتم تغییر کرده، باهم نمی‌تو

–با هم نمی‌تونید چی؟! شاید اونم بخاطر رسیدن به تو عوض شد؟!

–حواست هست چی میگی؟! برا چی تغییر کنه؟!

–تو چرا تغییر کردی، اونم انسانه هااا.

–بگذریم از این حرفا. بابات چطوره، حالش بهتره، کی مرخص میشه عزیزم؟!

–فردا مرخص میشه. دکتر گفت: حالش خیلی خوبه.

–خداروشکر . راستی من یه سر به بابات بزنم و برم، دیرم شده.

بعد از اینکه عمو رو دیدم، خداحافظی کردم و رفتم خونه.

وقتی رسیدم، بابا خونه بود. منتظرِ جوابم نشسته بود.

–سلااام بابا. خسته نباشید.

–سلاام عزیزم. خوبی؟! دخترم رو اون قضیه فکر کردی؟!

– آره. بگید یه شب بیان ولی هیچ قولی نمیدم، فقط می‌خوام باهاشون آشنا بشم. اگه اونی بود که می‌خوام، بهتون میگم.

–باشه دخترم.

–مامان و سمن کجا هستند؟!

–مامانت رفته بیرون، الانه برگرده. سمنم هنوز از مدرسه نیومده.

–چیزی نیاز نداری بابا، می‌خوام برم تو اتاقم؟!

–نه عزیزم برو.

رفتم تو اتاقم، لباسهام رو عوض کرد، گوشیم رو درآوردم، یه زنگ به خانم موسوی بزنم. با پیامی که دیدم، تپش قلبم زیاد شد، حس می‌کردم، قلبم داره از جا کنده میشه.

فرزام پیام داده بود، شب دیگه با خونوادم میایم خونتون.

همین رو کم داشتم، حالا این رو کجای دلم بذارم. 

یادم افتاد به بابا گفتم به خواستگارا بگه یه شب بیان برا آشنایی. بهشون نگه شب دیگه بیان!! خدایا حالا چکار کنم؟!

شماره خانم موسوی رو گرفتم، چند تا بوق خورد برداشت.

–سلام خانم موسوی. حالت خوبه؟!

–سلام سحرجان! حالت خوبه عزیزم؟! ممنون منم خوبم. چه خبرا؟!

–خانم موسوی نمیدونم چکار کنم؟!

–چیو چکار کنی سحرجان؟!

–فرزام امروز اومده بود درِ خونمون، با التماس فرستادمش. حالا پیام داده میخواد شب دیگه با خونوادش بیان خونمون خواستگاری

–این که خوبه عزیزم. چرا نگرانی؟!

–آخه ما نمی‌تونیم با هم ازدواج کنیم؟! 

–برا چی نمی‌تونید؟!

–اعتقاداتمون به هم نمی‌خوره!!

–سحرجون حالا تو بذار بیاد، باهاش بشین حرف بزن.

–یه چیز دیگه هم هست!

–چی عزیزم؟!

–بابام بهم درباره پسرِ یکی از دوستاش گفته. الان گفتم باشه، بهشون بگو برا آشنایی یه شب بیان. اوناهم فردا شب نیان!

–خب برو به بابات بگو فردا شب نیان. بگو یکی دیگه قراره بیاد. یا به این پسره بگو یه شب دیگه بیان. 

–آره این بهتره، به فرزام پیام میدم و میگم فردا شب نیان. ممنونم خانم موسوی.

–خواهش میکنم عزیزم. امروز کلاس نداشتی؟! 

–نه فردا دارم. 

–باشه. کاری نداری عزیزم؟!

–نه ممنون از لطفت.

بعد از خداحافظی، رفتم سراغه دفترچه خاطراتم.

وقتی شهاب اومد، حرفی زد که موندم چی بگم؟!

برا یه مدت دانشگاشون تعطیل بود، اونم پیشنهاد داد برگردیم ایران، تا بابا اینا رو ببینه.

مونده بودم چی بگم؟! من که تازه اومدم اینجا، هنوز یه هفته نشده.

اخمام رفت تو هم. شهاب پرسید، تو دوست داری اینجا بمونی هنوز؟! اگه می‌خوای تا نریم؟! 

منم کلی درس عقب‌افتاده دارم.

دلم برا شهاب سوخت هرچی باشه شش ماهی میشه بابا اینا رو ندیده. برا همین گفتم عیبی نداره. من وقت زیاده، دوباره میام پیشت.

با تقه‌ای که به در خورد، دفترم رو بستم.

–بفرمایید

–منم سمن. وقت داری کارت دارم؟!

–بیا عزیزم، آره بیکارم.

سمن اومد پیشم نشست. از مشکلی که براش پیش اومده بود گفت.

#به_قلم_خودم

 12 نظر

یاسِ‌کبودِ حیدری

27 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

سرد و بی‌روح کوچه‌ای
دیوسرشتی در کمین
با چنگال‌هایی زمخت
بی‌دفاع، مادری می‌زد
نام او، ام‌الائمه
آسمان نورش بِرفت
چشمانِ او دیگر ندید
محو شد نور از دیدگان
فرش شد روی زمین
برگ از برگ گل، وا شد
روی زمین آلاله شد
چادرش خاکیِ‌خاکی
زیرلب زمزمه یاعلی
بر بالین مادر آمد، فرزند
گریان چون ابر بهاری
می‌زد صدا مادر
کودکانه می‌کشید، دست
روی یاسِ کبودِ حیدری
پیچید در کوچه‌ها
بوی نرگس و آلاله
پر شد فضا از عطر گل
آمد، فریاد مهدی‌اش
می‌گیرم انتقام روزی
مادر، از چادر خاکیت
از اشک‌هایِ حسنینت
از قتل نابهنگام محسنت
از زخم مسمارِ سینه‌ات

#بیت_ألاحزان

#به_قلم_خودم

 3 نظر

حمام آخرت

26 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

💠 بهلول هارون را در حمام دید و گفت: به من یڪ دینار بدهڪاری طلب خود را می خواهم.​

💠هارون گفت: اجازه بده از حمام خارج شوم؛ من ڪه این جا عریانم و چیزی ندارم بدهم.

💠بهلول گفت: در روز قیامت هم این چنین عریان و بی چیز خواهی بود، پس طلب دنیا را تا زنده ای بده ڪه حمام آخرت گرم است ودستت خالی.

 4 نظر

سفرعشق۲۸

26 دی 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_بیست‌و‌هشتم

#سفر_عشق 
با دیدنش نفسم بند اومد. خدایا این، اینجا چکار می‌کنه؟! دست‌و‌پام شل شده بودند، انگاری قفل کرده بودند. نمی‌تونستم حرکتشون بدم.

شروع کردم به متوسل شدن به امام رضا. ازش خواستم کمکم کنه. 

بهم قدرت بده، بتونم برم بفرستمش بره.

بعد از چند لحظه از ماشین پیاده شدم. رفتم سمتش، بهش گفتم اینجا چرا اومدی آقای محترم؟! 

–سحر این چه سر‌ووضعیه برا خودت درست کردی؟! این لباسها چیه؟! 

–مگه بهت نگفتم گذشته رو فراموش کن، ما دیگه به درد هم نمی‌خوریم؟!

–من نمی‌فهمم، تو چرا اینطوری شدی؟! دیشب که اون حرفا رو ازت شنیدم، گفتم باید بیام از نزدیک باهات حرف بزنم، ببینم چت شده؟!

–من حرفی با شما ندارم، لطفا از اینجا برید وگرنه زنگ می‌زنم به پلیس.

–چی میگی سحر، خاطرات خوشمون رو یادت رفته؟!

–ببینید من دارم ازدواج می‌کنم لطفا دست از سرم بردارید.

–من نمی‌ذارم، ما باهم قرار گذاشتیم. 

رفتم سمت ماشین و دیگه نموندم به حرفاش گوش بدم. داد میزد! حالا می‌بینی، من نمی‌ذارم ازدواج کنی؟!

درِ ماشین رو باز کردم و رفتم داخل، سرم رو گذاشتم رو فرمون. اشکام اینقد زیاد بودند که سنگینیشون رو حس می‌کردم، تا پلک زدم، گونه‌هام تو سیلِ اشکام غرق شدند.

خدایا من چکار کنم؟! این اشتباه رو چطور از زندگیم پاک کنم؟! خدایا حالا که دستم رو گرفتی و نجاتم دادی، کاری کن این گذشته برا همیشه فراموش شه.

نمی‌دونستم، با این حال خرابم برم بیمارستان پیشِ هانا یا برگردم خونه.

دیدم اگه اینطوری برم تو خونه، باید به مامان بگم چم شده. بخاطر همین ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت بیمارستان.

خیابونها حسابی شلوغ بودند. به سختی می‌شد تردد کرد. کلافه شده بودم از این وضع.

کاش الان تو حرم بودم و با اشکهایی که می‌ریختم، آروم می‌شدم.

با صدای بوق ماشینها، به خودم اومدم، دیدم راه باز شده و مسیر ماشینها رو سد کردم.

وقتی رسیدم بیمارستان اینقد حالم بد بود، توان حرکت نداشتم. به زور خودم رو رسوندم به داخل بیمارستان. هانا با دیدن حالم، هراسون سمتم اومد. دستام رو گرفت، گفت:

–سحر چت شده، چرا رنگت پریده، دستات برا چی مثل یخ سرد شدن؟!

–ه ه هی چ چی، ه ااان ن ا.

من رو برد رو صندلی نشوند و گفت:  –همین‌جا بشین برم برات آب‌قندی چیزی درست کنم، بیارم.

بعد از پنج دقیقه‌ای با یه لیوان آب‌قند اومد، کنارم نشست.

–این رو بخور اگه خوب نشدی برم پرستار رو صدا بزنم.

آب‌قند رو که خوردم یه کم حالم بهتر شد. بغض گلو مثل یه آتشفشان، تموم دلتنگیاش رو انداخت بیرون.

سرم رو گذاشتم رو شونه هانا و گفتم: 

هانا حالم بد.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 127
  • 128
  • 129
  • ...
  • 130
  • ...
  • 131
  • 132
  • 133
  • ...
  • 134
  • ...
  • 135
  • 136
  • 137
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 156
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس