یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

سفرعشق ۴۳

17 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_چهل‌وسوم

#سفر_عشق 
حالم خیلی بد بود، رو تختم دراز کشیدم، شاید خوابم ببره تا از این وضع نجات پیدا کنم، ولی فایده نداشت. 

از رو تخت بلند شدم و رفتم دفترچه‌ام رو از تو کیف درآوردم، تا خودم رو مشغول نوشتن کنم. 

داشتم کیکم رو می‌خوردم، شهاب با آی‌ناله کردن از خواب بیدار شد. مامان وقتی حالِ خرابش رو دید، دست‌پاچه شده بود، گوشی رو برداشت و به بابا زنگ زد. 

تا بیاد و شهاب رو ببرن بیمارستان.

یه مسکن بهش دادم، تا بابا میاد یه کم آروم بگیره ولی دردش هر لحظه بیشتر می‌شد. 

صدای زنگِ آیفون تو کل ساختمون پیچید. رفتم نگاه کردم، بابا بود. در رو باز کردم. باعجله اومد تو. وقتی شهاب رو تو اون حال دید. خیلی ناراحت و عصبی شد، که چرا زودتر بهش زنگ نزدیم؟!

بابا و مامان شهاب رو بردن بیمارستان. هرچی اصرار کردم، منم باهاشون برم، نذاشتند.

زیر غذا رو خاموش کردم و رفتم تو اتاقم. 

گوشیم رو برداشتم و صفحش رو نگاه کردم، چند تماس روش بود. بازشون که کردم، فرزام بود. سریع شمارش رو گرفتم.

نذاشت حتی بوق اول رو بخوره، سریع جوابم رو داد!!

–الووو سلام سحرجون. حالت خوبه؟!

–سلام. ممنون. تو خوبی؟!

–آره عزیزم. چرا هرچی زنگ می‌زنم، برنمی‌داری؟!

–شرمنده فرزام جان! حالِ شهاب خوب نبود، طبقه پایین بودم. گوشی رو تو اتاق جا گذاشته بودم.

–آهااا. حالا حالش بهتره؟! 

–بردنش بیمارستان.

–إی بابا چه ماجرای شد، خونه رفتن شما!! سحرجان از خودت بگو. راست بگو دلت برام تنگ شده یا نه؟!

–خوبم. خیلی دلتنگتم فرزام. من چطوری دوریت رو تحمل کنم؟!

–فدای دلت بشم، منم دلم برات تنگ شده!!

–فرزام چکار می‌کنی؟! سرکاری؟! 

–نه عزیزم، کارم تموم شد. دارم میرم خونه. سحرجان کی سرت خلوته بهت زنگ بزنم؟! 

–نمی‌دونم. فعلا بابا اینا بیان، ببینم شهاب رو میارن خونه یا نه!

–باشه. پس من برم، میدونم الان سرت شلوغه!! شب یه زنگ بهت می‌زنم. منتظرم باش عزیزم.

–چشمممم. کاری نداری فرزام؟!

–نه برو. مراقب خودت خیلی باش خانم!

–ممنون، توم همین‌طور. 

خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم. 

با شنیدن صدای مامان، خودکار رو گذاشتم رو دفترچه و رفتم طبقه پایین.

–بفرما مامان‌جان، کاری داشتی عزیزم؟!

–سحر دخترم، زن‌دایی و زیبا دارن، میان اینجا. گفتم : بدونی، شاید بخوای ببینیشون.

–نه مامان، خیلی خسته‌ام. می‌خوام یه کم بخوابم. اگه پرسیدن، بگو خوابم.

اینو گفتم و با بی‌حالی رفتم سمت پله‌ها. تو دلم گفتم:

خدایا من چم شده، حوصله هیچ‌کس و هیچ‌چیز رو ندارم؟! 

تمام اونایی که قبلا برام جذاب بودن و دوست داشتم باهاشون هم‌کلام بشم، دیگه حوصلشون رو ندارم.

هووووف!! خدا کنه به آرامش برسم.

#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

راز ماندگاری انقلاب

15 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

یکی از جنگ‌هایی که مشرکان با پیامبر به راه انداختند، جنگ احزاب بود.
جنگی سخت و طاقت‌فرسا که از هرطرف دشمن، مسلمانان را محاصره کرده بود.
مسلمانان از ترس چشمانشان از حدقه بیرون زده و جانهایشان به گلوگاه رسیده بود، اما با این حال به خداوند و رسول ایمان داشتند، و پیروزی را نزدیک می‌دانستند.
این در حالی بود، که منافقان و کسانی که سست ایمان بودند، به خداوند گمانهایی زدند.
امروز هم در کشور عزیزمان ایران شاهد همین جنگ هستیم. آمریکا و ایادی کفر با هر طرفندی و نیرنگی در صدد ضربه زدن به ایران نوپا هستند. یکبار جنگ سخت را به راه انداختند که با خواری و ذلت شکست خوردند و مانند موشی به لانه خزیدند.
نقشه شومشان را عوض کردند و جنگ نرم را به راه انداختند. هدف در این جنگ اعتقادات ملت بود. روی زنان و جوانان سرمایه‌گذاری کردند. اینبار هم با شکست مواجه شدند و کاری از پیش نبردند.
اقتصاد ملت را نشانه گرفتند، به خیال پوچ و خام خودشان گفتند:
تحریم‌ها را بیشتر کنیم و قیمتها را بالا ببریم. مردم در فقر باشند، تا به نظام پشت کنند. اما زهی خیال باطل!! ملتِ ایران استوارتر از قبل پشت ولایت و انقلاب ایستاده‌اند.
در زمان پیامبر هنگامی که جنگ خندق اتفاق ‌افتاد. دشمنان اسلام وقتی پیروزی مسلمانان را حتمی دیدند، شروع به شایع‌پراکنی و تضعیف روحیه مسلمانان کردند.
کاری که الان آمریکا دارد، انجام می‌دهد. آمریکا و دشمنان اسلام هربار می‌گویند: این بار کار نظام تمام است. نمی‌دانند، حافظ این انقلاب کسی است که نمی‌گذارد کوچکترین گزند و آسیبی به آن برسد.
دشمنان می‌دانند ایران هر روز قدرتمندتر از دیروز است به همین علت شایعه‌سازی می‌کنند. ولی بدانند، این انقلاب پشتوانه محکمی دارد. امام زمان “عج” حافظ و نگهبان آن است و رهبری فرزانه و حکیم دارد. و از طرفی مردمی قدرتمند و باایمان دارد که پایش بیفتد جانشان را فدای اسلام می‌کنند.

” و تظنون بالله الظنونا - یعنى منافقین و کسانى که بیمار دل بودند، آن روز درباره خدا گمانها کردند، بعضى از آنها گفتند: کفار به زودى غلبه مى کنند، و بر مدینه مسلط مى شوند، بعضى دیگر گفتند: بزودى اسلام از بین مى رود و اثرى از دین نمى ماند، بعضى دیگر گفتند: جاهلیت دوباره جان مى گیرد، بعضى دیگر گفتند: خدا و رسول او مسلمانان را گول زدند، و از این قبیل پندارهاى باطل.” سوره مبارکه احزاب، آیه 10.

#جنگ_نرم

#مرگ_بر_آمریکا

#راز_ماندگاری_انقلاب

#یادداشت_روز

#به_قلم_خودم

 6 نظر

سفرعشق ۴۲

15 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

#قسمت_چهل‌و‌دوم

#سفر_عشق 
وقتی رسیدم خونه ….. بابا تو پذیرایی نشسته بود. رفتم جلو سلام کردم. بعدم رفتم پیش مامان تو آشپزخونه. 

–سلام مامان‌جون.

–سلام عزیزم. خسته نباشی!

–ممنون مامان!!

نفس عمیقی کشیدم و با نازوادا گفتم: 

–واااای مامان عاشقتم، بوی قورمه‌سبزی خوشمزت مستم کرده!! کی آماده میشه، روده کوچیکه، روده بزرگم رو خورد؟!

–تا لباسات رو عوض کنی و آبی به دست و صورتت بزنی، جا افتاده عزیزم!

از پله‌ها رفتم بالا. داشتم در اتاق رو باز می‌کردم، صدای زنگ گوشیم اومد!!

صفحش رو باز کردم، فرزام بود!!

اصلا یادم نبود، بهش قول دادم بگم کی بیان خواستگاری!!!

درِ اتاق رو باز کردم و نشستم رو تختم. خدایا چکار کنم؟! چی بهش بگم؟! 

تماس رو قطع کرده بود. گوشی رو برداشتم، بهش زنگ بزنم!!! تقه‌ای به اتاقم خورد و صدای سمن اومد.

–سحرجون وقت داری، کارت دارم؟!

–آره، بیا تو عزیزم.

گوشیمو روی عسلی کنار تختم گذاشتم و به سمن گفتم بشینه کنارم.

–خوبی سمن‌جون؟!

–واقعیتش نه زیاد!!

–چرا؟! 

–همون قضیه نیما!!

لب پایینم رو به دندون گرفتم و گفتم: وااای یادم رفته بود، مشکلِ سمن رو. چقدر من بد بودم ازش غافل شدم.

–میخوای من با نیما حرف بزنم؟!

–می‌ترسم سحر!! اگه بگه نه!! چکار کنم؟!

–بذار حالا یه طوری زیر زبونش رو بکشم، شاید خدا کرد و اونم تو رو دوست داشت!!!

–ممنون سحر. اگه نبودی چکار می‌کردم؟! 

–دیوونه مثل اینکه خواهریم هااا!! این چه حرفاییه می‌زنی؟!

–من دارم میرم پایین ناهار بخورم، تو نمیای؟!

–تو برو. منم یه زنگ بزنم الان میام.

سمن با لبخندی که رو لبش نشست، سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و از اتاقم زد بیرون ،،، وقتی مطمین شدم رفته گوشی رو برداشتم تا به فرزام زنگ بزنم.

همین که یه بوق خورد، برداشت، معلوم بود، منتظر تماسم بوده!

–الووو سلام سحر. خوبی؟!

–ممنون. شما خوبید؟! 

–نه زیاد!! میشه مثل قبل..

نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه و گفتم:

–ببینید اگه جوابتون رو دارم میدم، فقط بخاطر اینه یه فرصت به هردومون بدیم!!

من خیلی فرق کردم، اون آدم سابق نیستم. دوست دارم کسی همسر آیندم بشه، تقریبا بهتر یا حداقل عقایدش مثل خودم باشه.

–آخه چرا اینطوری شدی سحر؟! 

–من دیگه باید برم. با بابام صحبت می‌کنم، بهتون پیام میدم، کی تشریف بیارید خواستگاری!! کاری ندارید؟!

–سحر من دوست دارم، برای رسیدن بهتم هرکاری بتونم انجام میدم!

–من برم دیگه. خداحافظ.

–منتظر پیامتم. خداحافظ.

گوشی رو گذاشتم رو عسلی. لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین ناهار بخورم.

مامان هنوز میز رو نچیده بود، کمکش کردم و بعدم به بابام گفتم بیاد ناهار بخوره. نمیدونستم چطور به بابا قضیه فرزام رو بگم. الان می‌گفت: تو فعلا تکلیف آقای سهرابی رو مشخص کن بعد خواستگار بعدی بیاد جلوو!

با اینکه عاشقِ قورمه‌سبزی‌های مامان بودم ولی اشتهام کور شده بود. 

همین‌طوری داشتم با غذام بازی می‌کردم، که صدای بابام اومد تو گوشم.

–سحر دخترم کجایی؟! چرا هرچی صدات میزنم اینجا نیستی؟!

–بله باباجون! همین‌جام، ببخشید!

–چرا غذات رو نمی‌خوری؟! 

–الان می‌خورم.

چند لقمه‌ای به زور خوردم و از مامان تشکر کردم. 

–عزیزم تو که چیزی نخوردی!

–مامان یه کم خسته‌ام میرم استراحت کنم، برام بذار رو اجاق، عصری گشنه شدم میام می‌خورم.

رفتم تو اتاقم. خیلی خسته بودم. موندم چکار کنم؟! 

خدایا تو دوراهی سختی گیر کردم!! خودت کمکم کن.

#به_قلم_خودم

 2 نظر

سفرعشق ۴۱

13 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_چهل‌و‌یکم

#سفر_عشق 
لکنت زبون گرفته بودم. حتی نمی‌دونستم چکار کنم.

بهتر از این نمی‌شد، آقای سهرابی هم تو اتاق نشسته بودند!

 با لرزشی که تو صدام بود، گفتم: 

–ب ب ب ب خشید. مگه روزهای زوج بسیج برا خواهران نیست، پس چرا امروز…

اینقدر حالم بد بود، حتی نتونستم ادامه حرفم رو بزنم.

سرم رو از خجالت پایین انداخته بودم.

که صدای آقای طاهری تو اتاق پیچید و گفتند:

–خانم مرادی آره روزهای زوج با خواهرانه ولی امروز فردِ!!

تا این رو شنیدم، دیگه نزدیک بود، پس بیفتم! برا همین فرار رو بر قرار ترجیح دادم و ببخشیدی گفتم و سریع درِ اتاق بسیج رو بستم.

تکیه‌ام رو به دیوار دادم و چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم.

خاک تو سرت سحر امروز این دومین دفعه است که اینطوری با آقای سهرابی برخورد می‌کنی! الان میگه دلم خوشه رفتم خواستگاری یه دخترِ گیج!!!

تو دلم همش داشتم خودم رو نفرین می‌کردم. پاهام دیگه قدرت نداشت! آروم آروم رفتم سمتِ کلاس. 

تا هانا رو دیدم، عصبی بهش پریدم و گفتم:

–الهی خفه شی از دست راحت شم! مگه نگفتی خانم موسوی احتمالا اتاقِ بسیجه؟! دیووونه چرا نگفتی امروز نوبت آقایونه؟!!

یه ریز حرف می‌زدم و به هانا اجازه نمی‌دادم، زبون باز کنه!!!

دیدم صدای خندش تو کلِ کلاس پیچید! 

–سرش داد زدم. من میگم آبروم رفته تو هِرهِر می‌خندی، کوفت و خنده!!!

با حالت اخم رفتم رو صندلی نشستم.

هانا اومد از دلم دربیاره، با اخم نگاش کردم و گفتم:

–چرا باید امروز اینطوری باشه؟! دو بار آقای سهرابی رو دیدم هردودفعه هم آبروم رفت! 

–خب من اصلا یادم نبود، امروز نوبت آقایونه!! چرا میگی دو بار؟!

–هیچی بیخیال. الان حالم خوب نیست بعدا برات میگم.

گوشیم رو از تو کیف درآوردم، رفتم تو مخاطبام، اسم خانم موسوی رو جست‌وجو کردم. شمارش رو گرفتم، بعد از چند تا بوق برداشت.

–الووو سلام زهراجون.

–سلام. به‌به سحرِ خاااانم. خوبی عزیزم؟!

–ممنون. کارم داشتی؟! 

–آره. کجایی، بیام ببینمت؟!

–نه، شما بگو کجایی؟! من بیام.

–من نمازخونه‌ام!

–آهااا باشه الان میام عزیزم.

خداحافظی کردم و به هانا گفتم: 

–توم میای؟!

–آره، کارم تمومه دیگه. صبر کن اینا رو جمع کنم!

بلند شدم، دستی به سرو‌روم کشیدم و مقنعه‌ام رو مرتب کردم، منتظر شدم، هانا خانم بیاد!!

به نمازخونه که رسیدیم، رفتیم سمت خانم موسوی و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی.

پرسیدم: 

–زهراجون چکار می‌کنید؟!

–نمازخونه رو برا فردا مرتب می‌کنیم!!

–فردا؟! چه خبره مگه؟!

–عزیزم یادت رفته؟!

–چی رو؟!

–مگه فردا مراسم شهادت حضرت زهرا نداریم؟! برا همین کارت داشتم!

با کفِ دستم زدم رو پیشونیم، اتفاقای امروز باعث شده بود، همه چی رو فراموش کنم.

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

–شرمنده امروز زیاد حالم خوب نیست، برا همین یادم رفته بود.

–خیره انشالله! چیزی شده؟! 

–نه عزیزم. فردا سعی میکنم نیم ساعت قبل مراسم اینجا باشم. 

–راستی سحرجون، کیکها یادت نره!!

–نه یادم هست، الان میرم سفارش میدم برا فردا. خب دیگه کاری نداری، من خیلی کار دارم برم؟! 

–نه عزیزم برو، به سلامت.

به هانا گفتم، تو نمیای؟! گفت نه فعلا دانشگاه کار دارم.

از نمازخونه اومدم بیرون. دنبالِ یه مسیرِ دیگه گشتم برا خروج از دانشگاه. روم نمی‌شد دوباره یه دسته گلِ دیگه به آب بدم!!

برا همین از درِ پشتی دانشگاه رفتم بیرون. باید دانشگاه رو دور می‌زدم تا برسم جایی که ماشین رو پارک کرده بودم.

دیگه نایی در بدنم نبود! اینهمه اتفاق بد امروز برام افتاد! بعد از حدود بیست دقیقه پیاده‌روی بالاخره رسیدم کنار ماشین!

سویچ رو از کیفم درآوردم و  درِ ماشین رو باز کردم. نشستم تو، تکیه دادم به صندلی و آخیش بلندی گفتم.

یادِ گیج‌بازی‌های امروزم می‌افتادم، خندم می‌گرفت!!

چه روزی داشتم ممممن!!

ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم. 

نزدیک خونمون یه شیرینی فروشی خوب بود. باید سفارش کیک یزدی برا فردا می‌دادم.

 یادم افتاد، از خانم موسوی نپرسیدم چند کیلو بگیرم!!

یادم باشه، رسیدم یه زنگ بهش بزنم!

خیابونا خیلی شلوغ بود، نیم ساعتی تو ترافیک موندم!!

به شیرینی فروشی که رسیدم، شماره خانم موسوی رو گرفتم.

–الووو سلام عزیزم.

–سلام. رفتی یا هنوز تو دانشگاهی؟!

–نه زهراجون اومدم سفارش کیک بدم. یادم رفت بپرسم، چند کیلو بگیرم؟!

–عزیزم به نظرم پنج کیلو بس باشه!!

–باشه. کاری نداری؟!

–نه قربونت. التماس دعا سحر!!

–چشم. خداحافظ.

رفتم داخل، از پسری که اونجا بود، پرسیدم:

–سلام. ببخشید آقای سهیلی نیستند؟!

–سلام. نه رفتن تا جایی کار داشتند. کاری دارید در خدمتیم!

–من پنج کیلو کیک یزدی برا فردا ساعت ۸:۳۰ می‌خوام.

–باشه. ببخشید بنویسم خانم؟!

–مرادی هستم. به آقای سهیلی بگید، می‌شناسند. چقدر تقدیمتون کنم؟!

–بفرمایید.

–لطف دارید.

بعد از اینکه پول رو حساب کردم. از مغازه اومدم بیرون. سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم.

#به_قلم_خودم

 4 نظر

سفرعشق ۴۰

11 بهمن 1397 توسط نردبانی تا بهشت

​#قسمت_چهلم

#سفر_عشق 
نمی‌دونستم چکار کنم؟! گرمی گونه‌هام رو حس می‌کردم. مطمئن بودم، الان مثل لبو قرمز شدم. 

چند قدمی عقب رفتم و زیر لب با صدای آرومی گفتم: 

–ب ب ب خشید آقای سهرابی.

–خواهش می‌کنم، تقصیر من بود، بدجایی وایساده بودم.

سریع قدم‌هام رو برداشتم که برم. صدای آقای سهرابی رو شنیدم، گفت:

–خانم مرادی کلاسورتون. 

واااای به کل فراموش کرده بودم که کلاسورم از دستم افتاده بود رو زمین!! لب پایینیمو به دندون گرفتم و برگشتم سمتش ،، با قدم های آرومی رفتم جلو و گرفتمش و تشکری زیرِ لب کردم. 

سریع رفتم سمتِ کلاس . یادم می‌افتاد، خندم می‌گرفت. به خودم تشری زدم و گفتم:

دختر معلوم هست تو چت شده؟! تو قبلا این پسرهای بیچاره رو درسته قورت می‌دادی!! حالا چرا نمی‌تونی حتی باهاشون حرف بزنی. 

به کلاس که رسیدم، استاد سرِ کلاس بود. در زدم و ببخشیدی گفتم، رفتم رو صندلی خالی که تقریبا ته کلاس بود، نشستم.

هانا برگشت سمتم و شروع کرد به تکون دادن لباش ،، هرکاری کردم نفهمیدم چی میگه 

بدون توجه به کلاس با عصبانیتی که تو صورتم بود، گفتم: 

– معلومه چی میگی؟! چرا با لبات اشکال هندسی در میاری ؟؟؟ 

با حرفی که زدم کل کلاس رفت رو هوا ،،، با صدای خنده بچه های کلاس تازه فهمیدم چی گفتم  

استاد عصبی نگاهی بهم انداخت و گفت:

–خانم مرادی دیر که اومدی، حالام نظم کلاس رو بهم میزنی!!

سرم رو از خجالت پایین انداختم!! إی خدااا فکر کنم امروز، روز من نیست!!!

اصلا حواسم به درس نبود. همش یادِ برخوردم با آقای سهرابی می‌افتادم و لب پایینیم را به دندون می‌گرفتم.

بالاخره کلاس تموم شد. 

هانا اومد پیشم و گفت:

–دختر میگم چرا دیر اومدی؟!

–خواب موندم!!

–خانم موسوی دنبالت می‌گشت.

–چکارم داشت؟!

–نمیدونم !!

–الان کجاست، کلاس داره؟!

–شاید تو اتاقِ بسیج باشه!!!

–باشه الان میرم ببینم چکار داشته؟! تو نمیای؟! 

–نه من یه خورده کار دارم.

–باشه پس من برم و زود میام.

رفتم دستگیره درِ اتاق بسیج رو کشیدم. با چیزی که دیدم از تعجب خشکم زد! یعنی چی؟! چرا امروز اینطوریه؟!

#به_قلم_خودم

 6 نظر
  • 1
  • ...
  • 123
  • 124
  • 125
  • ...
  • 126
  • ...
  • 127
  • 128
  • 129
  • ...
  • 130
  • ...
  • 131
  • 132
  • 133
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 395
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • دلتنگی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس