نردبانی تا بهشت

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

جنگ بین اسلام و کفر

08 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

محمدکریم دکامی متولد هفتم شهریور ۱۳۴۴، در یکی از روستاهایِ تابع الشتر در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود.

تحصیلات ابتدایی را در همان روستایِ زادگاهش به اتمام رساند و برایِ ادامه تحصیل به شهرستان الشتر رفت. در سال ۱۳۶۲ موفق به اخذ دیپلم شد و پس از آموختن علوم دینی و معارف اسلامی، وارد حوزه علمیه شهرستان بروجرد شد. به دلیل رشد علمی وی در مدت محدودی به عنوان مدرس دروس مقدماتی در حوزه علمیه مشغول به فعالیت گشت. توجه فوق‌العاده‌اش به امور مذهبی، سیاسی، اجتماعی و حضور فعال در کلیه مراسم‌هایِ مذهبی و همچنین ایراد سخنرانی از او شخصیتی منحصر‌به‌فرد ساخت.

شهیدِ بزرگوار دکامی به فرائض دینی کاملا مقید بود، خانواده شهید نقل می‌کنند: “بیشتر شب‌ها محمدکریم را در تخت‌خواب نمی‌دیدند و بعد متوجه می‌شدند در اتاقی نشسته و مشغول خواندن نمازشب و تلاوت قرآن و ادعیه است.”

شهید دکامی در فعالیت‌هایِ اجتماعی حضوری فعال داشت و در دوران قبل از انقلاب برایِ سرنگونی رژیم پهلوی، به پخش کردن اعلامیه برایِ آگاهی دادن اقشار مردمِ مختلف از اعمال غیراسلامیِ آنها اقدام می‌کرد.

از جمله خصوصیاتِ بارزِ شهید، احترام به پدر و مادر بوده است. ایشان همیشه پشتِ سر پدر و مادر حرکت می‌کردند. در گفتن حرف و صحبت خیلی ادب داشتند. حقوق بزرگ‌ترها را رعایت می‌کردند. وی نمونه کامل یک انسان موحد و خداپرست بود چرا که رفتار و کردارش همه را مجذوب خویش می‌کرد.

مادر شهید دکامی نقل می‌کنند :

“به محمدکریم گفتیم: بعدا به جبهه برو! او در جواب گفت: اکنون جنگ بین اسلام و کفر است. ما ادعایِ مسلمان بودن می‌کنیم پس باید با کفار بجنگیم.”

وی همیشه دعا می‌کرد که خدا شهادت را نصیبش کند و خداوند نیز به رازها و دعاهایِ او لبیک گفت و شهادت را هدیه راه پرگهرش کرد.

پ ن: شهید محمدکریم دکامی در روز ۲۷ مرداد سال ۱۳۶۴ در عملیاتِ عاشورایِ ۲ منطقه چنگوله مفقود‌الأثر شد و روحِ بلند و والایش به مادر گمنامِ شهیدان حضرت زهرا “سلام‌الله‌علیها” پیوست.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

 7 نظر

دوراهی

07 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

بعضی مواقع در دوراهی‌هایی قرار می‌گیری که نمی‌دانی کدام راه را بروی!

هردو دلنشین‌اند، هردو برایت شیرین هستند به طوری که نمی‌شود چشم بر رویِ یکی بست و به راه دیگری رفت!

دوراهی من هم این روزها، دعوت برایِ روضه و سخنرانی در خانه‌ها از یک طرف و از طرف دیگر دعوت شدن برایِ اردویِ جهادی در یکی از روستاهایِ دورافتاده شهر! با کلی کلنجار رفتن با خودم، بخاطر نیاز مردم روضه را ترجیح دادم!

مداح زیاد هست اما وظیفه اصلی در درجه اول بیان احکام است بعد روضه‌خوانی! متأسفانه به دلیل کم‌کاری ما طلاب، خیلی از مردم احکام ابتدایی را نمی‌دانند! دیشب با خواهرم بیمارستان بودم، خانمی به علت خوردن عسل زیاد، معده‌درد شدید گرفته بود و سرم برایش تزریق کرده بودند. علت را جویا شدم. به دلیل نداستن حکم شرعی مربوط به تعداد روزهایِ پاکی زنان، عسل زیادی برایِ تنظیمِ دورانش خورده و راهی بیمارستان شده بود! وقتی حکم را برایش گفتم: چشمانش از حدقه بیرون زد و با تعجب نگاهم کرد!

اگر ما طلاب در جامعه حضور داشته باشیم و مجالس روضه را به دست بگیریم، می‌توانیم در کنارِ روضه خواندن، احکام و سخنرانی را ایراد کنیم و فقط به روضه بسنده نکنیم.

 8 نظر

کلاس وبلاگ‌نویسی

06 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

ظهر شده بود و کلاس‌های صبح به پایان رسید. قرار شد بعد از نماز و صرف ناهار، در بعدازظهر آموزش عملی ساخت وبلاگ برایِ کسانی که به دوره دعوت شده بودند، ارائه شود.

به دوستم گفتم:

“از کلاس‌هایِ صبح که استفاده نکردیم، حداقل می‌توانیم وبلاگی برایِ خودمان بسازیم و کار کردن با آن را یاد بگیریم!”

ساعتِ دو کلاس شروع شد و به سایتِ حوزه مربوطه رفتیم. باز هم من و دوستم پشتِ سیستمی نشستیم که خراب بود و نمی‌شد از آن استفاده کرد! از خنده روده‌بر شدیم! استادِ بزرگوار جناب آقایِ جلیلی داشتند به صورت عملی به دوستان آموزش ساخت وبلاگ و وبلاگ‌نویسی را می‌دادند، من و دوستم هم بِروبِر مشغول رصد‌ کردن دیگران بودیم!

آن روز شاید از کلاس، نهایت استفاده را نکردم اما خدا را شاکر هستم که موقعیتی برایم فراهم کرد تا امروز بتوانم از مطالبِ کپی‌پیستی فاصله بگیرم و مطالبی هرچند ضعیف اما #به_قلم_خودم در فضایِ مجازی منتشر کنم!

من و دوستم از کلاس برگشتیم و تا چند ماه وبلاگ نداشتیم. یک روز باهم قرار گذاشتیم، به اتاقِ سایت رفتیم و در آنجا یکی‌ یک وبلاگ با کمک هم برایِ خودمان ساختیم! بعد هم اولین مطالبِ را به صورت کپی‌پیستی از اینترنت جست‌وجو و در آنجا بارگذاری کردیم! باز هم وقفه‌ای بلندمدت بین من و وبلاگم ایجاد شد و مدتی طولانی از آن بی‌خبر بودم، تا اینکه فهمیدم با وبلاگم می‌توانم عقایدم را به سراسر دنیا نشان دهم و از آنها دفاع کنم! اینگونه شد که فعالیتم را شروع کردم و کم‌کم به وبلاگم رونق بخشیدم و قصد دارم در آینده اگر بتوانم بیشتر در آن به تبلیغ بپردازم و مطالب بهتر و کلیدی‌تری را بارگذاری کنم!

وبلاگ داشتن و وبلاگ‌نویسی مهارتی است که اگر طلاب بتوانند به نحوِ احسن از آن استفاده کنند، می‌توانند در فضایِ جهانی مطالبی را به نفع اسلام و تشیع به اشتراک گذارند و حقانیت این مذهبِ غریب را به دنیا ثابت کنند!
پ ن1: از تمام کسانی به ویژه استادِ عزیز جناب آقایِ جلیلی، که باعث شدند با ساخت فضایِ مجازی اما دوست‌داشتنی کوثرنت و کوثربلاگ، رشد کنیم و با قلم به جنگ نرم دشمن برویم، نهایت تشکر و قدردانی را دارم.

 6 نظر

علم بهتر است یا ثروت

05 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

از بچگی تاکنون زیاد در گوش‌مان خوانده‌اند:
“علم بهتر است یا ثروت؟!”
عده‌ای می‌گویند:
“ثروت بهتر است چون این دوره و زمانه علم کیلویی چندئه؟!”
عده‌ای شاید بگویند:
“علم بهتر است چون عالم بین مردم ارزش دیگری دارد!”
شاید گروهی هم بگویند:
“هردو در کنار هم خوب هستند چون امروزه انسان باید هم عالم باشد و هم ثروت داشته تا در جامعه مطرح شود و همه او را بشناسند!”
حکمت 147 نهج‌البلاغه را می‌خواندم؛ دیدم امثال ما چقدر فکرمان کوچک است و اگر کسی با انگشت اشاره به دور‌دست‌ها اشاره کند ما فقط به نوک انگشت او نگاه می‌کنیم و از آن فراتر نمی‌رویم!
مولا علی “علیه‌السلام” در زمینه علم بهتر است یا ثروت چه زیبا بیان می‌کنند! آنگاه که به کمیل بن زیاد می‌فرمایند:
“یَا کُمَیْلُ الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ
إی کمیل! علم بهتر از ثروت است؛ زیرا علم، تو را حفاظت می‌کند و تو ثروت را حفاظت می‌کنی. مال با مصرف کردن کاسته می‌شود و علم با نشر دادن، افزایش می‌یابد. پرورده ثروت با از میان رفتن آن از بین می‌رود.!

علم بهتر است یا ثروت


امام علی “علیه‌السلام” در این حکمت با مقایسه‌ای بسیار جالب، اثبات می‌کنند که علم برتر از ثروت است!
ایشان می‌فرمایند:
علم نگهبان انسان است و تو را حفاظت می‌کند اما تو باید ثروت را محافظت کنی و همیشه دغدغه از دست دادنش را داری! مدام مراقب هستی، دزدی به مالت نزند! در بانک می‌گذاری، ترس داری اگر بانک ورشکسته شد ثروتت را چگونه باز‌پس گیری!
“همان‌گونه که چند سالِ پیش همین اتفاق برایِ یکی از بانک‌ها افتاد و کسانی که پول در آن بانک داشتند هر روز در مقابل بانک اردو می‌زدند شاید پول خود را پس گیرند!”
نوسانات بازار و اَرز هم، که دیگر قابل گفتن نیست!
ویژگی دیگری که حضرت به آن اشاره می‌کنند، این است:
علم، پیوسته در حال رشد است و این در حالی است که ثروت با خرج کردن کم می‌شود! بعضی مواقع نسبت به مال و ثروت آنقدر حریص می‌شوی که شاید عرصه را به خانواده‌ات تنگ می‌کنی که مبادا از ثروتت کم شود و روزی برسد دستت خالی شود!
ویژگی بعدی این است:
أثر علم، ماندگار است. اگر روزی از دنیا بروی از تو به نیکی یاد می‌کنند و نام عالم تا قیامت بر زبان‌ها ماندگار می‌ماند اما اگر ثروتمندی ورشکست شود و مالش را از دست دهد یا از دنیا رود این مال و ثروت برایش نامی بر جایِ نمی‌گذارد و تازه شاید وراث بر سر تقسیم ارث و میراث به جان هم بیافتند و در این بین فحش و ناسزایی را نثار جانِ میتِ بیچاره کنند!
البته ناگفته نماند هر علمی ارزشمند نیست و هر عالمی نامش ماندگار و ابدی نیست!

 19 نظر

کلاس وبلاگ‌نویسی

04 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

رسیدیم به مرکز مدیریت و با کمال ناباوری دیدیم؛ کلاسی در آنجا برگزار نشده است! از این اتاق به آن اتاق به دنبال کلاس بودیم، که یکی از عزیزان فرمودند:

” –مگر خبر ندارید؟!

–چی رو؟!

–مکان کلاس تغییر کرده به یکی از حوزه‌هایِ خواهرانِ مرکزِ استان!!

–پس چرا اطلاع ندادند؟!

–دیشب اطلاع‌رسانی کردند، حتما به شما نگفتند!!

من و دوستم داشتیم پس می‌افتادیم! حوزه مربوطه اول شهر بود و مرکز مدیریت انتهایِ شهر، ماشین‌مان هم رفته بود و الان باید با آژانسی که آن نزدیکی بود تماس می‌گرفتیم و دوباره بر‌می‌گشتیم ورودیِ شهر!

وقتی رسیدیم حوزه، کلاس شروع شده بود و ساعت از نه‌ونیم صبح گذشته بود! با عرض شرمندگی از استادِ بزرگوار بی‌سروصدا در صندلی‌هایِ آخر جلوس فرمودیم! حرص خوردن برایِ این‌همه بدو‌بدو از یک طرف و هاج‌و‌واج ماندن از حرف‌هایِ از ما بهترانِ استادِ عزیز از طرف دیگر، فضایِ کلاس را برایمان تبدیل کرده بود به یک فضایِ خشک و بی‌روح که هر‌لحظه در انتظارِ زنگ تفریحی بودیم تا خودمان را پیدا نماییم!

استاد توضیح می‌دادند و در این بین از یکی از خانم زرنگ‌هایِ کلاس که اتفاقا صندلی اول هم نشسته بود، سوال می‌پرسید و می‌خواستند مطلب ادبی درباره موضوعِ موردنظر فی‌البداهه تحویل استادِ عزیز بدهند! الحق و الانصاف هم بانویِ عزیزمان حاضر‌جواب بودند و سریع مطلب را می‌گفتند!

با خودم فکر می‌کردم:

“خدایا این خانم ادبیات خوانده‌اند این‌همه قشنگ مطلب ادبی می‌گویند؟! اصلا استادِ ارجمند ایشان را از کجا می‌شناسند که به فامیلی صدا می‌زنند؟!”

دوباره می‌گفتم:

“حتما در ابتدای کلاس خودشان را معرفی کرده‌اند و در ذهن استاد مانده‌اند”

کلی سوال بی‌جواب در ذهنم فریاد می‌زد و کلافه‌ام کرده بودند! به دوستم نگاه کردم و او هم از من بدتر گیج شده بود!

گفتم:

“دیدی با این دیر رسیدن، همه چیز چگونه برایمان مبهم و گنگ است!”

زمانِ اول کلاس تمام شد و دوستان برایِ استراحت بیرون رفتند. من و دوستم ماندیم که معاونت فرهنگی استان برایِ احوال‌پرسی به پیش‌مان آمد. ما هم از فرصت استفاده کردیم و گفتیم:

“ببخشید ما دیر رسیدیم اول رفتیم مرکز مدیریت بعد دوباره برگشتیم اینجا”

ایشان گفتند:

“من دیشب به تمام معاونت‌‌هایِ فرهنگی استان خبر دادم، نگاهی بندازم ببینم به شهر شما هم خبر دادم.”

وقتی نگاه کردند دیدند ما و چند شهر از قلم افتادیم و یادشان رفته خبر دهند و بخاطر همین کلی معذرت‌خواهی کردند و شرمنده‌شان شدیم!

کلاس بعدی هم بعد از استراحت و تنفس، شروع شد و ما همچنان گیج و منگ بودیم چون ادامه همان کلاس اول بود!

 12 نظر
  • 1
  • ...
  • 88
  • 89
  • 90
  • ...
  • 91
  • ...
  • 92
  • 93
  • 94
  • ...
  • 95
  • ...
  • 96
  • 97
  • 98
  • ...
  • 176
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

نردبانی تا بهشت

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آیه قرآن
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • رهبری
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • گل رزUR
  • مشکاتِ جان
  • یاس کبود

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 334
  • دیروز: 393
  • 7 روز قبل: 2929
  • 1 ماه قبل: 24698
  • کل بازدیدها: 515041

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • کربلا دلتنگتم
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • بانوان و ورزشگاه
  • پایان شب سیه سپید است
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • ترس از ترور
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سکوت یخ‌زده انتظار را بشکن...
  • صبح‌انتظار
  • سفرعشق۶۵
  • مانتوهای باز و شلوارهای پاره‌پوره
  • بلاتکلیفی این روزهایم

رتبه کشوری وبلاگ

  • رتبه کشوری دیروز: 18
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 24
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 18
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس