یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

کار فرهنگی حوزه

02 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

چند روز به شروع هفته دفاع مقدس مانده بود. با کمکِ معاونت عزیز فرهنگی و چند نفر از دوستانِ پایه ثابتِ تزئینات مدرسه، تصمیم گرفتیم به حوزه رنگ و بویِ جبهه و شهادت بدهیم. وسایلِ را از انبار بیرون آوردیم. با خودم گفتم:

“با چند تا عکس شهید، دو گونی، این پارچه قرمز… چطور می‌خوایم کار کنیم؟!”

آستین‌ها را بالا زدیم و به خودِ شهدا متوسل شدیم. ورودیِ اتاقِ بسیج را تزئین کردیم و نمایشگاه کتابِ شهدایی در اتاقِ بسیج راه‌اندازیی کردیم. نمازخانه را هم به زندگینامه شهدا و عکسِ شهدایِ شهرستان مزین کردیم. تصمیم گرفتیم روز اول مهر، طلاب را به صرفِ آش‌رشته به مناسبتِ هفته دفاع مقدس و شروع سال تحصیلی برایِ ناهار دعوت کنیم! با یکی از جانباز‌هایِ شهر هم تماس گرفتیم و از ایشان خواستیم عصرِ روز دوشنبه اول مهر، برایِ قدردانی از تلاش‌هایِ ایشان در عرصه جنگ و جهاد مزاحم‌شان شویم. خدا را شاکر هستیم، که این توفیق نصیبِ مدرسه ما شد تا قدمِ کوچکی برایِ این ایامِ عزیز برداریم.

 2 نظر

مهمانِ یه عزیز

01 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

دفاع مقدس که می‌آید، بهانه‌ای می‌شود تا از رشادت‌ها و سرافرازیی‌هایِ دلاورمردان و شیرزنان این مرزوبوم تقدیر و تشکر کنیم.

مدرسه ما هم از این مهم مستثنی نیست.

با اساتید و طلاب مدرسه راهی خانه‌یِ یکی از این عزیزانِ جان‌بر‌کف شدیم.  

جانبازِ هفتاد درصدی که ده سال در اسارتِ بعثیان بوده است. با خودمان مقایسه‌شان که می‌کنم، آنها افرادی صبور بودند که ده سال اسارت و شکنجه‌ی دشمن نتوانست لحظه‌ای و کمتر از آنی آنها را از اهدافِ مقدس‌شان باز دارد!

او و همسرش ده سال نامزد بوده‌اند، قبل از خواندن خطبه‌ی عقد اسیر می‌شود و هرچه با فرستادن نامه از او می‌خواهد، ازدواج کند، تشکیل خانواده دهد و به پایِ او نماند، ایشان قبول نمی‌کند و می‌گوید:

“باهم انقلاب کرده‌ایم و من هم بچه همین انقلابم، به پایت می‌مانم تا هروقت می‌خواهد، طول  کشد!”

به این جانبازِ عزیز نگاه می‌کردی، نورانیتِ چهره‌اش، در وجودت معنویتی ایجاد می‌کرد که برایِ چند ساعتی غم‌هایت را فراموش می‌کردی!

به گونه‌ای خاطراتِ اسارت را تعریف می‌کرد که انگار تو هم در اردوگاه بوده‌ای و طعمِ تلخِ اسارت را چشیده‌ای!

از جمله خاطراتش، تدارک و آماده کردنِ اردوگاه برایِ آغازِ جشن پیروزیِ انقلاب در سالِ ۶۳ بوده است! برایم خیلی جالب بود، در کشورِ دشمن اسیر باشی و بین بعثیان، انقلاب را جشن بگیری!

تعریف می‌کرد:

“چند روز قبل از ۱۲ بهمن شروع کردیم به جمع کردن میوه‌هایی که آنها به ما می‌دادند! هوا سرد بود و خراب نمی‌شدند. با خرمایی هم که به ما دادند، حلوا درست کردیم و با مقداری آرد و شکر شیرینی پختیم! شب جشن داشتیم و در حالِ آماده‌سازی اردوگاه بودیم که خبر به گوشِ بعثیان رسید! آمدند و همه جا را گشتند. زیر پتوها میوه‌ها، شیرینی‌ها و حلوا را پیدا کردند. بینمان درگیری به وجود آمد. افسر عراقی را کتک زدیم، آنها هم به جانمان افتادند و ما را تا می‌توانستند زدند! آن شب گذشت و مانع جشن‌ گرفتن‌مان شدند!”

حرفایش را که می‌شنیدم، اندوه می‌خوردم. آنها در بدترین شرایط بین دشمن، به فکر برگزاریِ جشن پیروزی انقلاب بوده‌اند اما ما در بهترین شرایط، بین نیروهایِ خودی، کوچکترین قدمی برایِ این ایام برنمی‌داریم و کم‌کم در حالِ فراموشی هستند!

 2 نظر

کوچه شهید...

31 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

چند سالی از تغییر نام کوچه‌هایِ شهرم می‌گذرد. نام شهدا را برداشتند و به قول خودشان برایِ اینکه مردم در پیدا کردن آدرس اذیت نشوند نامِ لاله یک، لاله دو… را بر آنها گذاشتند.

به خیالِ خودشان خواستند مردم راحت آدرس را پیدا کنند، اما ندانستند با این‌کار روشناییِ شب‌هایِ تار را از بین می‌برند!

نوبت به کوچه ما رسیده بود، اسم جدید را آورده بودند تا نصب کنند. پدرم و چند نفر از اهالی مانع شدند و گفتند:

“بهتر از نام شهید، مگر اسمی پیدا می‌شود. اسمِ کوچه ما را تغییر ندهید و بذارید همین باقی بماند." 

رفتند و نامِ کوچه ما همان شهید فرخی باقی ماند. 

 12 نظر

آرایش عروس محجبه

30 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

از این آرایشگاه به آن آرایشگاه رفتیم، برایِ سوال کردن از اینکه عروسِ محجبه آرایش می‌کنند یا نه؟!

خدا خیر دهد عده‌ای را می‌گفتند:

“بله اگر عروس خانم خودش مایل باشد، آرایش می‌کنیم؛ اما باید یک مدل زیبا باشد تا زیبایت دو چندان شود!

عده‌ای هم که انگار در کشور غربی زندگی می‌کردند، امل می‌‌خواندند و سعی می‌کردند، اندیشه و باورت را تغییر دهند!

به یکی از آرایشگاه‌ها که رفتیم، همین که پرسیدیم:

“عروس محجبه درست می‌کنید؟!”

با عصبانیت نگاهی کرد و گفت:

“بابا چرا می‌خوای محجبه باشی؟!”

گفتیم:

“چرا بی‌حجاب باشیم؟!”

گفت:

“یه شب هزار شب نمی‌شه! واقعیتش من درست نمی‌کنم چون کارم خراب می‌شه!”

گفتیم:

“به قول خودت یه شب هزار شب نمی‌شه، حیف نیست بخاطر یه شب، عبادت چندین سالت رو بر باد بدی!”

دیدیم گفت:

“آن شب آنقدر از عروس خوشگل‌تر خودشون رو درست می‌کنند که همین‌‌طوریش عروس تو چشم نیست وای بحال اینکه عروس، محجبه هم باشد!”

به او گفتم:

“عزیزمن چرا بخاطر یکی دیگه آخرتت رو می‌سوزونی و هرکی پیشت میاد، سعی می‌کنی منصرفش کنی؟!”

با خواهرم از آنجا بیرون آمدیم ولی دلم شکست بخاطر اینکه، خدا می‌داند! چند نفر قصد داشته‌اند، محجبه باشند ولی با حرفایشان رأی آنها را زده‌اند و بی‌حجاب وارد خیابان و بازارشان کرده‌اند!

“پیامبر در روایتی به حضرت علی “علیه‌السلام” می‌فرمایند:

ای علی بدترین مردم کسی است که اخرت خود را به دنیا بفروشد و بدتر از ان کسی است که بفروشد اخرتش را به دنیای دیگری خداوند عذرش را نمی پذیرد چه عذرش صحیح باشد یا کاذب به شفاعت هم نمیرسد.

بحارالانوار، ج 74، ص 46″

 8 نظر

تشویق روستاییان برای رفتن به جبهه

29 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

شهیدِ والامقام محمدحمید نقدی‌پور در سال ۱۳۴۵ در روستای دکاموندِ شهرستان الشتر در خانواده‌ای باایمان و انقلابی پا به عرصه گیتی نهاد. ایشان صداقت، صبر، فداکاری و ایمان را از والدین باتقوایِ خویش فرا گرفت.

دوران تحصیل ابتدایی را در روستایِ دکاموند به پایان رساند و تا پایه دوم راهنمایی در مدرسه راهنمایی ابن‌سینا درسش را ادامه داد. در سالِ ۱۳۵۷ پدرِ عزیزش را از دست می‌دهد و محمدحمید دوشادوش مادر و برادرش در کنار درس خواندن در کارهایِ کشاورزی و دامداری کمک‌حال‌ خانواده می‌شود. 

در آذرماه ۱۳۶۲ به جبهه‌هایِ حق علیه باطل رهسپار می‌شود تا به ندایِ پیر فرزانه خمین لبیک گوید.

محمدحمید با وجود سن کم داری روحیه‌ی عقلی و قوی فراتر از سن و سالش بوده است. عضو بسیج روستا و شهرستان بود و مسئولیت گروه مقاومت را برعهده داشت. به مادر و خواهرش توصیه می‌کرد:

” من به تازگی به جبهه می‌روم، شما هم باید دیگران را تشویق و ترغیب کنید تا راه امام را ادامه دهند. بچه‌هایِ روستا را جمع می‌کرد و برای‌شان جبهه و جنگ را وصف و تشویق‌شان می‌کرد که به جبهه بروند.

برادر شهید از محمدحمید می‌گوید که تا چه حد مردم را برایِ رفتن به جبهه ترغیب می‌کرده است:

“تقریبا آبان‌ماه بود که به کوهنوردی رفته بود. ما منتظر بودیم که از کوه بیاید. دو نفر مهمان داشتیم. وقتی از کوه آمد و دو نفر مهمان را با اسلحه‌هایِ در دست دید. شهیدِ عزیز آنها را در دست گرفت و به مهمان‌ها گفت: الان در جبهه‌های ما بچه‌هایِ زیادی هستند نیاز به کمک دارند و شما با اسلحه‌هایتان می‌خواهید به شکار بروید. چه سودی برایِ شما دارد تفنگ و اسلحه را بردارید، به میدان رزم بروید و از اسلام و انقلاب دفاع کنید!

شهید نقدی‌پور در آخرین دیدار خود با خانواده که یک روز قبل از اعزام بود، به مادرش می‌گوید:

“به فاطمه‌زهرا قسمتت می‌دهم شیرت را حلال کنی و از ته قلب راضی باشی که اعزام می‌شوم.

نگذارید خواهرانم گریه و زاری کنند. سیاه نپوشید و حجاب خود را رعایت کنید. راه حضرت فاطمه “سلام‌الله‌علیها” و حضرت زینب “سلام‌الله‌علیها” را ادامه دهید.”

محمدحمید همواره با خلق و خویِ حسنه در بین همسالان خود الگویِ یک نوجوان مسلمان و انقلابی به شمار می‌رفت. او وظایف شرعی و عبادی خود را به نحو احسن به جای می‌آورد و در همه صحنه‌های سیاسی، مذهبی و اجتماعیِ انقلاب حضور داشت.

در وصیت‌نامه شهید تأکید زیادی شده که پیرو ولایت‌فقیه باشید.

پ ن: شهید نقدی‌پور، فهمیده‌ای دیگر بود که در غروب روز ۱۳۶۲/۹/۲۶ هنگام جابجایی نیروهایِ کمین در پاسگاه زید عراق، قلبش مورد اصابت ترکش خمپاره بعثیان قرار گرفت و با خونِ سرخش درختِ نوپایِ انقلاب اسلامی را آبیاری کرد.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

 4 نظر
  • 1
  • ...
  • 75
  • 76
  • 77
  • ...
  • 78
  • ...
  • 79
  • 80
  • 81
  • ...
  • 82
  • ...
  • 83
  • 84
  • 85
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 431
  • دیروز: 396
  • 7 روز قبل: 1994
  • 1 ماه قبل: 18149
  • کل بازدیدها: 445269

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • خیرمحض

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس