یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

طلبگی من

15 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

دانشگاه را که به پایان رساندم، هیچ هدفی نداشتم و احساسِ پوچی می‌کردم. من هم مانند بقیه مدرکی را  برایِ خاک خوردن بر رویِ دیوار، قاب گرفتم! احساس می‌کردم، چهار سال از عمرم به بطالت گذشته است. دو سالی در خانه بودم و حوصله هیچ کاری نداشتم. سالِ ۱۳۹۱ با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم برایِ جامعه‌الزهرا ثبت‌نام کنیم. زمانِ امتحان به دلیل کاری که برایم پیش آمد، نتوانستم در آزمونش شرکت کنم! 

رمضان سالِ ۱۳۹۲ در کلاسی با نام مهدویت شرکت کردم. در آن کلاس، مدیرِ یکی از کانون‌هایِ مساجد شهرستان پیشنهاد کار به عنوانِ مسئول فرهنگی کانون مربوطه را به من داد. برایِ سرگرم شدنم خوب بود! به خاطر همین با کمالِ میل پذیرفتم! کارِ زیاد سختی نبود. حقوقِ کمی داشت اما شش ماه یک‌بار یک سفر زیارتی به قم و مشهد داشتیم و من یا یکی دیگر از خواهران به عنوان مربی همراهی‌شان می‌کردیم! روزهایِ جمعه برایِ شرکت در نماز جمعه به مصلایِ شهر می‌رفتم. در یکی از این جمعه‌ها دختری را دیدم که در گوشه‌ای از مسجد، به سوالات شرعیِ خانم‌ها جواب می‌داد. با یک سلام و پرسیدن سوالی که شاید بهانه‌ای برایِ آشنایی بود، شماره تلفن‌مان را باهم ردوبدل کردیم! خیلی زود باهم دوستِ صمیمی شدیم. آن سال، او تازه فارغ‌التحصیل شده بود و بعد از آشنایی‌مان، معاون آموزشی حوزه شد!

 4 نظر

امید دادن به دیگران 

14 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

قطعا با آدم‌هایی در زندگی‌تان برخورد داشته‌اید که حرفای‌شان فقط بویِ ناامیدی می‌دهند! 

البته همه اینطور نیستند، به صحبت‌های بعضی دیگر که گوش می‌دهی، آنقدر به تو آرامش می‌دهند که به آینده‌ای روشن امیدوار می‌شوی!

خدا کند هیچ‌گاه با دسته‌ی اول برخورد نکنید که به محضِ نشست‌وبرخاست با آنها، آرزویِ مرگ می‌کنی! 

تجربه‌ای که صبح برایِ خودم اتفاق افتاد. یکی از دوستان چنان با حرفایش ناامیدی را به من هدیه داد که برایِ چند دقیقه حالم گرفته شد ولی به خودم گفتم:

“توکلت کجا رفته، بگذار برایِ خودش بگوید! آنچه را حکمت و مصلحت خداوند در آن است انجام می‌گیرد، پس ناراحتی و ناامیدی هیچ معنایی ندارد.”

تا می‌توانید امید را به دیگران هدیه دهید نه اینکه با حرفایتان ناامیدشان کنید! البته این به معنای این نیست واقعیات و نقصی‌ها را از آنها مخفی کنید! شیوه بیان در اینجا خیلی مهم است. طوری بیان کنید که در عین توجه به نقص‌ها و کاستی‌ها، امیدوار به انجام آن کار باشد.

 4 نظر

اسم شمامه و روضه

12 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

خدا بعضی صاحبان مجالسِ عزاداریِ اهل بیت را خیر دهد. برایِ فرستادن فاتحه در پایانِ روضه، لیستِ طویلی را از اموات می‌آورند تا فاتحه‌ای را نثار روحشان کنیم! بعضی مواقع اسمی را می‌بینی که نه می‌دانی مرحوم بگویی یا مرحومه؟! گاهی هم حتی تلفظش را نمی‌دانی، فتحه بدهی یا کسره یا ضمه؟!

امروز من هم همچین بلایی سرم آمد! اسمی را باید تلفظ می‌کردم که نه می‌دانستم اسمِ خانم است یا آقا و حتی نمی‌دانستم چگونه تلفظش کنم؟! با حالتِ سوالی و از رویِ تعجب پشتِ میکروفن گفتم:

“…و شمامه با فتح شین و…؟!” و حالا دیدم خداروشکر درست تلفظش کرده‌ام!

البته این اسم، حسنی هم برایِ من داشت. به گوگل خان سری زدم و جستجویش کردم. اسم موردنظر شمامه بود. معنایِ بسیار زیبایی داشت. معنایش رایحه و بویِ خوش بود! نکته بسیار جالبی که دیدم، تعدادِ بانوانی بود که تا سالِ ۱۳۹۴ این اسم را داشتند. حدود ۶۳۲۵ نفر تا این سال، در قید حیات بوده‌اند. اکنون هم شاید بیشتر شده باشند.

 3 نظر

نماز در مدارس و ادارات

11 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

هرکجا می‌رویم، انگشتِ اتهام را سمتِ جوانان و نوجوانان می‌گیریم! در بوق و کرنا می‌کنیم:

“ای داد، ای بیداد، جوان‌هامون از دست رفتند، دیگه نماز نمی‌خونند!”

یکی نیست بگوید:

” آخر آقایِ محترم، خانمِ عزیز! خودت نمازت را اول وقت بخوان. ببین جوان چگونه نماز‌خوان می‌شود؟!”

این چند روز که برایِ اقامه نماز به یکی از دبیرستان‌هایِ سطح شهر رفتم، اذان را پخش می‌کردم، اما هیچ‌کدام از معلمان و دبیران برایِ اقامه نماز نمی‌آمدند! دانش‌آموز به دبیر نگاه می‌کند، وقتی برایِ او نمازِ اول وقت یا خواندن نماز، بی‌ارزش و بی‌اهمیت است با چه انگیزه‌ای به نمازخانه بیاید؟!

امروز در یکی از اداراتِ استان کار داشتم. صدایِ اذان در راهرو پیچید. به نمازخانه که رفتم، فقط پنج شش نفر از کارمندان، در حالِ برگزاری نماز جماعت بودند! سالن و راهرویِ اداره هم مملو از جمعیت بود! اگر کارمندِ فلان بخش، برایِ خواندن نماز، دربِ اتاق را قفل کند، ارباب‌رجوع متوجه می‌شود که وقت نماز است و باید به نمازخانه برود!

آنها بی‌خیال برایِ خودشان کارشان را می‌کردند و ارباب‌رجوع هم از این اتاق به آن اتاق در رفت‌و‌آمد بود. انگار نه انگار، وقتِ نماز است!

 21 نظر

رمان عطریاس۲۲

09 مهر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

وقتی سفره رو چیدیم، دورتادور سفره نشستیم و شروع به غذا خوردن کردیم. جوش اینقدر برام سنگین بود که اشتهام کور شده بود. با هر سختی و مشقتی بود، غذا رو خوردیم و سفره رو جمع کردیم. خواستم ظرف‌ها رو آب‌کشی کنم، مادرِ آقامهدی نذاشت و گفت:

“دخترم دیدم، احساس شرم می‌کردی، غذایِ درست و حسابی نخوردی! بیا بشین و چند لقمه بخور!”

هرچه اصرار کردم که خاله‌جون سیرم، قبول نکرد که نکرد! نشستم، قاشق رو گرفتم دستم. زینب مشغول ظرف شستن شد. اولین لقمه رو گذاشتم دهنم که با شنیدنِ صدایِ یاالله آقامهدی، غذا پرید تو گلوم! به سرفه افتاده بودم، زینب باعجله یه لیوان آب آورد و گفت:

“دختر تو خودت رو نکشی خوبه!" 

آقامهدی کلی معذرت‌خواهی کرد و گفت:

“ببخشید زینب خانم، حاج‌آقا گفتند: آماده شید تا شب برای استراحت بریم خونه خودمون.”

با شنیدن این حرف، زیر لب آخیشی گفتم و ریزریز شروع کردم به لبخند زدن. هرچند خونواده آقامهدی خیلی ازمون پذیرایی کردند ولی معذب بودم و نمی‌تونستم راحت باشم!

آقامهدی:

ستایش خانم واقعا دخترِ بانجابت و باحیاییه! بااینکه یه خونواده غیرمذهبی داره ولی ایمان و حجابش قابل تحسینه! زمان که می‌گذره و بیشتر شناخت روش پیدا می‌کنم، عشق و علاقه‌ام بهش چند برابر می‌شه!

مادرم هم که الحمدلله پسندش کرده و موافقتش رو اعلام کرده بهم!

 8 نظر
  • 1
  • ...
  • 73
  • 74
  • 75
  • ...
  • 76
  • ...
  • 77
  • 78
  • 79
  • ...
  • 80
  • ...
  • 81
  • 82
  • 83
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 145
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس