یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

سیره اهل بیت

21 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

🔴 دوازده مورد از آداب سفره

#امام_مجتبی ” سلام الله علیه ” فرمودند:

آداب سفره دوازده تاست که هر مسلمانى باید آنها رابداند:

▪️چهارتاى آنها واجب است
▪️چهار تا سنّت
▪️وچهار تا از باب رعایت ادب مى باشد .

🔻 امّا آن چهارتا که واجبند :

1. معرفت خداوند
2. خشنودى
3. نام خدا بر زبان آوردن
4. شکر خدای متعال

🔻 و آن چهار که سنّت است :

1. دست شستن پیش از غذا خوردن
2. نشستن بر طرف چپ (بدن)
3.خوردن با سه انگشت
4. لیسیدن انگشتها .

🔻 و امّا آن چهار که از باب رعایت ادب مى باشد :

1. خوردن از آنچه در جلوى توست
2. کوچک گرفتن لقمه
3.خوب جویدن غذا
4. کمتر نگاه کردن به صورت مردم .

📚 وسائل الشیعه ج16 ص539

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 نظر دهید »

بارانی از جنس ظهور

20 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

این روزها باران که می بارد، دلتنگیت برای کسی که اتصال دهنده زمین و آسمان است؛ بیشتر می شود.
او غریب است به وسعت بین زمین و آسمان!
باران می بارد و همه جا را می شوید.
اما!
زمین این روزها، بارانی از جنس ظهور تو می خواهد؛ تا پلیدی ها را بشوید.
ناآرامی ها را بشوید و با خود ببرد؛ هر آنچه را آرامش را از زمین گرفته است.
زمین تو را می خواهد ای آقای خوبی ها، کجایی؟!

 2 نظر

قسم به قلم و پژوهش

19 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

قسم به قلم و آنچه می نویسد…
قسم به آنان که علم را برای آیندگان به یادگار می گذارند و مشکلی را از جامعه برمی دارند…
قسم به علمایی که مداد و قلم شان برتر و بالاتر از خون شهدا است…
قسم به آنان که مسئولیت این کار را بر عهده گرفتند و دیگران را برای رسیدن به قله های عظیم علم یاری نمودند.
آری قسم به پژوهش و پژوهشگر، قسم به کسانی که شب و روز خود را برای آموزش پژوهش صرف نمودند و در این راه سختی های زیادی را متحمل شدند.
پژوهش سرمایه است، سرمایه ی ارزشمندی که برای مشکلات جامعه راه حل ارائه می دهد.
پژوهشگر چون ابرهای باران زا است که با جمع آوری مطالب و نوشتن آنها، باران زلالی را برای شادابی و سرزنده گی، نثار روح و جان مردم می کند تا سیراب شوند و روح تازه ایی پیدا کنند؛ تاریکی ها را بزدایند و شفاف سازی را جایگزین شان کنند!
مسئول پژوهش بودن کار دشواری است و هرکسی را توان پذیرش آن نیست!
برای همین است گفته اند:
” هر کسی را بهر کاری ساختن”
پس نمی توان ادعا کرد که اگر من جای مسئول پژوهش بودم؛ چه کاری را انجام می دادم؟!
هرچند باید گفت:
مسئول و معاون پژوهش وظایف خطیری را بر عهده دارد، از جمله اینکه باید در علم آموز ایجاد انگیزه کنند تا بتوانند برای پژوهش و تحقیق، قدم های مثمرثمری را بردارند.
اولین قدم برای تحقیق، انگیزه نوشتن است که اگر نباشد؛ انگار کارهای دیگر به چشم نمی آیند و کار پژوهشی ابتر می ماند!

 2 نظر

حسادت باعث جدایی

19 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

بلاخره بعد از یک ساعت و خورده ای علی به همراه برادرش، به دنبال مان آمدند!
پدرم، برادرم و داییم من را برای رفتن به محضر همراهی کردند.
بعد از رسیدن مان، آقای عاقد کارهای عقد را انجام داد و صیغه را جاری کرد.
من و علی رسما زن و شوهر شدیم و خدا را به خاطر دادن نعمت ازدواج شکر می کردم!
چند سال پیش که برای زیارت به حرم امام رضا رفته بودم، با خودم پیکسلی که اسم امام رضا (علیه السلام) بر روی آن حکاکی شده بود را خریداری کردم و برای همسر آینده ام تبرکش کرده بودم!
حالا بعد از چند سال این اولین هدیه من به علی بود! آن را درآوردم و بر روی کتش نصب کردم. علی پیکسل را بوسید و گفت:
” بهترین هدیه ایی است که تا الان گرفته ام.”
بعد از محضر راهی خانه شدیم و ناهار را در خانه ی ما خوردیم.
بعدازظهر به همراه علی برای گردش و حرف زدن به بیرون رفتیم. از احساسش گفت و از اولین باری که من را دیده بود!
چنان با احساس تعریف می کرد که دلت برای دادن این هدیه از طرف خداوند، غنج می رفت!
علی گفت:
“پارسال که به عنوان مربی قرار شد به همراه کاروان مان به مشهد بروی، وقتی برای اولین بار تو رو داخل اتاقم دیدم با خودم گفتم تو یه فرشته ای که خداوند بعد از مرگ زینب نصیبم کرده! خیلی خوشحال بودم که حالا که زینب نیست خدا تو رو سر راهم قرار داده.”
از گذشته خودش هم حرف هایی زد و بعد از گرفتن شیرینی به سمت خانه مان آمدیم.
روزها به سرعت برق و باد می گذشتند و من و علی بیشتر به هم دل بسته می شدیم.
در این مدت هم، خواهر و برادرهای علی برای شام دعوت مان کردند تا بیشتر باهم باشیم!
دو هفته از عقدمان گذشته بود: با پیامی که از علی دیدم، دست هایم یخ زدند و رنگم مانند گچ سفید شد!
در پیامش نوشته بود:
“فعلا به حوزه نرو تا بعدا برایت تعریف کنم دوستای نارفیقت چه شایعاتی پشت سرت گفتند!”
از وقتی که عقد کرده بودیم، حرف های دوست و در و همسایه را می شنیدم که می گفتند:
“خدا شانس بده، چه شوهری نصیب مائده شده! هم کارمند هم ثروتمند و هم خوش اخلاق و مومن.
گاهی می گفتند: تمام شهر مال این آقائه اینقدر ثروتمندئه!”
این ها را می شنیدم اما برای خوشبختی مان و ادامه زندگی مان، انگار زبانم قفل شده بود تا “و ان یکاد” بخوانم!
حسادت دوستانم کار خودش را کرد و با گفتن حرف هایی که نمی دانستم چی هستند، بین من و علی جدایی انداختند!
آن پیام شد آخرین پیام علی و هرچه بعد از آن روز پیام دادم، تماس گرفتم جوابم را نداد!
دو ماه سعی کردم به علی پیام بدهم شاید دلش نرم شود و برگردد. اما نمی دانم چه حرف هایی پشت سرم زده بودند که عشق مان را در نطفه خاموش کردند!
او حتی به من نگفت که چی گفته بودند.
حتی به من فرصت نداد از خودم دفاع کنم!
چنان دلش را نسبت به من زده بودند که انگار اصلا مائده ایی وجود نداشته است!
هفت ماه این وضع را تحمل کردم. در این مدت خانواده ام خیلی سعی کردند اوضاع را درست کنند، اما نشد که نشد!
مائده ماند و یک دنیا غم و غصه که چون خوره به جانش افتاده بود…
مائده ماند و فکری که هنوز هم نمی دانم چه حرفی پشت سرم آن نامردها زده بودند…
مائده ماند و فکر آینده ایی که از من تباه شد…
مائده ماند و زخمی که نتیجه خنجر زدن از پشت بود…
و مائده ماند با یک دنیا حرف نگفته در دلش، که دوست داشت داد بزند، فریاد بزند تا سبک شود…
ولی هنوز هم عاشقم هست هربار که واسطه ایی فرستادم تا تکلیفم را مشخص کند، گفته:
“من مائده را خیلی دوست دارم و به هیچ وجه طلاقش نمی دهم!”
اما کاری باهاش کرده اند که حتی نمی تواند جلو بیاید و این بلاتکلیفی را درست کند!

 16 نظر

نامزدی و بله برون

17 آذر 1399 توسط نردبانی تا بهشت

تصمیمی که با آن همه چیزم را از دست دادم. هر آنچه را تا آن روز کاشته بودم همه را درو کرد، کبریتی به آن زد و آتش شان داد!
من از دو راهی که داشتم؛ ازدواج را انتخاب کردم چون بارها از اساتید شنیده بودم؛ هیچ وقت به خاطر تحصیل و شغل، ازدواج را پس نزنید!
من هم ازدواج را انتخاب کردم، تا روحم را کامل کنم. تا به آرامشی که خدا در آیاتش گفته بود، برسم. تا دینم را کامل کنم…
اما نمی دانستم با این انتخاب، آرامشی را که سال ها در حوزه با هزار زحمت به دست آورده ام؛ از دست می دهم!
قرار مجلس خواستگاری گذاشته شد. استرس عجیبی داشتم، انگار در دلم رخت می شستند!
در رویاهایم هزار جور خیال بافی می کردم!
با تعریف هایی که از همکارها و همه شهر می شنیدم، دلم از این انتخابم قرص تر می شد.
حسن دیگری که این خواستگارم داشت و به خاطرش همه شهر او را می شناختند؛ این بود که شاعر توانمند شهرمان بودند.
من هم از اینکه به خاطر شاعر بودنش، روحش لطیف است و زندگی سختی در پیش نخواهم داشت؛ خوشحال بودم!
بعد از خواستگاری و حرف زدن ما دو تا با هم، قرار شد یک هفته نامزد باشیم و در این مدت کارهای عقد مثل آزمایش و خرید را انجام دهیم. تاریخ عقدمان هم روز 17 ربیع الاول همزمان با ولادت پیامبر مهربانی ها تعیین کردیم!
پیامک هایش را به همراه شعرهایی که برایم می سرود، دلخوشیم را نسبت به آینده بیشتر می کرد. من یک سالی در محیط کار فقط ظاهر این مرد را دیده بودم، رفتارش با ارباب رجوع که می دیدم به صبر و تحملش غبطه می خوردم!
( این را بگویم: چون مربی احکام و قرآن آن اداره بودم، برای همین کارم با ایشان که کارمند بخش فرهنگی بودند؛ همراه بود.)
به اقوام که خبر ازدواجم را با فلانی دادیم؛ همه تحسینم کردند که انتخاب خوبی داشته ام! این باعث می شد، بیشتر نسبت به انتخابم دلگرم بشوم!
ایشان حتی قول داده بودند که کار معلمی ام را در شهر خودمان درست کنند. اعتقاد داشت برای یک زن، معلمی بهترین شغل است.
شاید که نه، قطعا مثل هر دختری آن یک هفته شیرین ترین روزهای زندگیم بود!
باهم به آزمایشگاه رفتیم و آزمایش را انجام دادیم. بعد به سمت طلافروشی رفتیم و اولین خریدمان هم که یک حلقه با نگین های زیاد رویش بود، خریداری کردیم. طلافروش یک قرآن بهمان برای عقد هدیه داد و آن شد اولین هدیه عقد ما!
روز بعد برای خرید لباس به بازار رفتیم. تصمیم داشتم زیاد داماد را به زحمت نندازم. من هرچه سعی می کردم خریدی نکنم، او قبول نمی کرد! بعد از چند ساعت خیابان گردی و خرید، خسته و کوفته راهی خانه شدیم.
بعدازظهر نوبت آرایشگاه داشتم و باید برای شب که بله برون بود، آماده شوم.
با لطف و مدد خداوند مجلس بله برون هم تمام شد و مهریه من یک جلد کلام الله مجید، یک دست آینه و شمعدان، یک حج و کربلا و 114 سکه تمام بهار آزادی قرار دادند!
بالاخره روز عقدم فرا رسید. قرار شد ایشان (علی) به همراه برادرش به دنبال ما بیایند تا به محضر برویم.
حس عجیبی داشتم، حس خوشایندی که البته با استرس همراه بود!
ساعت 9 قرار بود بیایند به ساعت که نگاه کردم، عقربه روی 10 را نشان می داد و آنها هنوز نیامده بودند…

پ.ن: بیت شعرهایی که دوران نامزدی برایم سرود 👇 👇 👇
ابریم ابری ابری نای باریدن ندارم
شانه ی مهر تو باید که بگریم که ببارم
🌹 🌹 🌹
منم و خنده ی پیدا منم و گریه ی پنهان
کوه من دامنه ات کو که بر آن سر بگذارم
🌹 🌹 🌹
نقره داغ زندگانی به کنار تو رسیدم
زخمی تیغ زمانه به بهار تو رسیدم
🌹 🌹 🌹
به یکی گونه روان است شطی از خون دل من
به یکی دیگرم امید که کنار تو رسیدم

اگر شعرش رو فرستادم گفتم تا بدونید با اتفاقی که برای زندگیم افتاد چه رنجی رو تحمل کردم و بببینید من انتخابی کردم که فکر می کردم درسته. نمیدونم چرا اینطوری شد؟!

 6 نظر
  • 1
  • ...
  • 44
  • 45
  • 46
  • ...
  • 47
  • ...
  • 48
  • 49
  • 50
  • ...
  • 51
  • ...
  • 52
  • 53
  • 54
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 273
  • دیروز: 396
  • 7 روز قبل: 1994
  • 1 ماه قبل: 18149
  • کل بازدیدها: 445269

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • خیرمحض

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس