یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

هوای پاک طلبگی

13 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​هشت سال از عمرم را به بطالت صرف کردم!!
 
عمری‌که، اگر آنگونه می‌خواستم، سپری می‌شد و راهنما و مشاور خوبی داشتم، شاید موفق‌تر از امروز بودم.

سال ۸۵ دانشگاه شرکت کردم و دو رشته قبول شدم.
 علم حدیث دانشگاه عالی شهید مطهری و مدیریت دولتی پیام‌نور شهرمان!!

آن موقعها خانواده‌ها مایل نبودند، دخترک چشم و گوش‌ بسته‌شان
 به شهر دیگری برود، خانواده من هم از این امر مستثنی نبودند.
 تنها راهم پیام‌نوری بود، که به لطفِ دانشجویانش تخلص گرفته بود به پیام‌گور!!

برای ثبت‌نام رفتم و انگار دنیا را به من داده بودند. نمی‌دانستم دارم زندگی و عمرم را به بطالت می‌گذرانم!!

تا چشم بر هم گذاشتم و به طرفة‌العینی روزها سپری شد و من فارغ‌‌التحصیل شدم!!

مدرکِ بی‌ارزشم را مثل تمام جوانان این سرزمین قاب گرفتم اما من به دیوار نصبش نکردم، بین تمام مدارکم آن را مدفون کردم!!
 
مدرکی که هیچ فایده و سودی برایم نداشت و حتی پدرم هم برایش عرق زیادی ریخته بود تا من شاید به جایی برسم، پشتِ میزنشین شوم و برای خودم برو‌وبیایی به دست آورم!!

بعد از دانش‌آموخته شدن، از دیگران اصرار بود برای ادامه تحصیل و از من اکراه برای ثبت‌نام!!

با خودم می‌گفتم:
“مثلا تا دکتری هم رفتی وقتی بند و تبصره پ نداری، وقتی جایگاهی که باید امثال من که رشته مدیریت و حسابداری خونده بودن رو می‌چرخوندن و یه لیسانس فلسفه اون رو اشغال کرده بود، همون بهتر که شرکت نکنم و به همین اکتفا کنم”

بعد از چند سالی با معاون آموزش حوزه شهرمان آشنا شدم، تعریف از خود نباشه از آنجایی که خیلی اجتماعی هستم، با یک پیامک دوستانه به دوستان صمیمی تبدیل شدیم!!

صمیمیتمان همان و قدم گذاشتنم در حوزه همان!!

به پیشنهادش، برای حوزه ثبت‌نام کردم و منتظر مصاحبه شدم، اما این اولِ  راه پرفرازونشیب اما شیرین چون احلی من عسل برای من بود!!

روز مصاحبه با مخالفت شدید خانواده روبرو شدم و دلیلشان هم این بود که درسم را ادامه دهم!!

اما من واقعا برایِ راه دیگری ساخته شده بودم، راهی که پیدایش کردم و الان حسرت می‌خورم ای‌کاش زودتر قدم در این مسیر می‌گذاشتم!!

هرطوری بود، مصاحبه را شرکت کردم و قبول شدم. خانواده هم از قبولیم استقبال کردند و با خیالِ راحت ثبت‌نام کردم!!
 "بماند کاری کردم که خواهر کوچکترم هم برای حوزه ثبت‌نام کنه!! “

با وجود متلک‌هایِ خویشان و اقوام، با اقتدار سرم را  بالا گرفتم و باافتخار می‌گویم “من طلبه‌ام” !!

فقط یک ترم دیگر تا اتمام درسم مانده اما از همین الان دلم را اندوه گرفته که سال بعد لیاقت دارم دوباره قدم در این فضایِ سراسر خیر و نیکی بگذارم و دم‌و‌بازدمم را با هوایِ پاک و مقدس این مکان، فرو برم و بیرون دهم.

 9 نظر

عطریاس۴

12 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​🌸🌿🌺🌿🌸🌿

🌿🌺🌿

🌺🌿

#رمان_دوم 

#قسمت_چهارم

#عطر_یاس 
ترجیح دادم بجا اینکه با زینب دردِ دل کنم و از حال بدم براش بگم ،، از خودِ شهدا مدد بگیرم.

نمیدونم چرا تو دلم یه اطمینانی داشتم. من قبلا این آقا رو اصلا ندیدم ولی برام عجیبه، یه ماه پیش تو خوابم، دیده بودمش اونم توی حرم حضرت زینب (س) 

تو فکرام غرق بودم که زینب اومد دنبالم و گفت:

–ستایش، آقای مجد میگه بیاید بریم اردوگاه.

سرم رو تکون دادم و باهاش هم‌قدم شدم.

دل کندن از طلاییه برام خیلی سخت بود. ببینم عمری باشه که دوباره بیام یا نه ،، خدامیدونه کی دوباره بتونم بیام طلاییه ،،، طلاییه خیلی مسیرش دوره، بخاطر همین دوری کاروانها کمتر به زیارت این مکانِ مقدس میاند.

نشستیم تو ماشین و حرکت کردیم سمتِ اردوگاه.

وقتی رسیدیم، نزدیکی های غروب بود و باید می‌رفتم اتاقِ صوت.
غروبِ پنجشنبه بود. سیستم رو باز کردم و مداحی زیبایی از حاج مهدی سلحشور با مضمون شهدایی و جاموندن از قافله کربلا رو گذاشتم. 

بعضی کاروان‌ها، شب برا زائرا برنامه تو حسینیه اجرا می‌کردند. اون شبم، دعای کمیل رو برگزار کردند و روحانی که باهاشون بود، روضه جانسوزی از قتلگاه سیدالشهدا رو خوند.
صدای گریه‌ها اونقدر بالا بود که توی کلِ محوطهِ اردوگاه به گوش می‌رسید.
اردوگاه، هم خوابگاه آقایون داشت هم خوابگاه خانم‌ها. تقریبا بین خوابگاه‌ها چند کیلومتری فاصله بود. ولی خادم‌های خانم و آقا باید شب‌ها نگهبانی می‌دادند. برا همین تقسیم‌بندی کرده بودند، هر دو نفری دو ساعت بیدار باشند. 

دو آقا برا قسمتِ آقایون شیفت می‌دادند  و دو خانم هم سمتِ خوابگاه‌ خانم‌ها.

بااینکه خسته‌کننده بود و هوا سرد، ولی تو اون ساعات خلوتِ شب می‌شد کلی با خدا مناجات کرد!!
🌿

🌺🌿

🌿🌺🌿

🌼🌿🌺🌿🌼🌿

 2 نظر

روز معلم

11 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

آموختن هدیه‌ای است آسمانی، از طرف رب العالمین برای آنهایی که وارثان انبیاء هستند.

آری معلمی، عشقی است آسمانی.
او عاشق یاد دادن است و آموزش.

چشمانش را به روی مادیات بسته است و بدون ذره‌ای چشم‌داشت، چراغِ راهِ علم‌آموزان گشته است!!

او همچون شمعی می‌سوزد تا دیگران راه را از بیراه تشخیص دهند!!

برایش مهم معنویت است و ایمان مردم، غیر از این هیچ انتظاری ندارد.

چون شمع آب می‌شود و روشنی‌بخشِ تاریکی و ضلالتِ راه می‌شود.

دل از خود بریده‌ و به عالمِ ملکوت وصل گشته‌ است. او غیر خدا را نمی‌بیند، کار را فقط به عشق او انجام می‌دهد و اجرِ رسالت او فقط بر خداوند است و این است پاداش ایثار او!!

 نظر دهید »

غربت اسلام

10 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

دلم به حالِ اسلامِ غریب می‌سوزد.
این دین با وجودِ زیبایش بین مردم چقدر مظلوم است!!

به هر گوشه‌اش می‌نگری، زیبایی منحصربه‌فردی دارد که در هیچکدام از ادیان آن را نمی‌توان یافت.
از توصیه‌های فردیش بگیر تا توصیه‌های اجتماعی و پزشکیش سراسر نور است و روشنایی!!

غربیان بعد از 1400 سال، مطلبی می‌گویند و اکتشافی انجام می‌دهند، با غرور و افتخار، کشفشان را به وسیله بوغ و کرنا به گوش عالم و آدم می‌رسانند.
حال آنکه اسلام همان را سالها پیش که اصلا اسمی از غرب نبوده، برایِ آسایش و سلامتی بشر به ارمغان آورده است!!

آنوقت جوان ما دمِ از آزادی و غرب می‌زند، حرف از بافرهنگ بودن و باکلاسی می‌زند!!

فراموش کردند، غربیان آموزه‌های ما را می‌گیرند و به آن افزودنی‌های غیرمجاز اضافه می‌کنند، بعد آن را به خورد خودمان می‌دهند!!

افزودنی‌هایی که روح و روانمان را مسموم کرده و قلوبمان را به تسخیر خود درآورده‌اند!!

هدف‌ها پوچ و واهی گشته‌اند و ناامیدی در دلها جا خوش کرده است!!

خود را اسیر روانشناسی غرب کرده‌اند و به دنبالِ آرامش و آسایش در زندگی می‌گردند و این در حالی است که قرآن بهترین نسخه را برای بشر چیده و بارها در آیات دلنوازش اشاره کرده تنها با یاد خدا دلها آرام می‌گیرد؛

” هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَعَ إِیمَانِهِمْ

آیه 4 سوره مبارکه فتح”

 نظر دهید »

اردوی جهادی

09 اردیبهشت 1398 توسط نردبانی تا بهشت

تا ظهر با بچه‌ها بازی کردیم و با خانم‌ها هم یه جمع زنانه و دوستانه تشکیل دادیم و از هر دری، حرف زدیم، البته نه به عنوان یه طلبه رویِ منبر بریم و خستشون کنیم، بلکه به عنوان یه دوست سعی کردیم حرفایی درباره وظایف شوهرداری و سبک زندگی اسلامی بگیم!!

برام خیلی جالب بود، زنهایِ اون منطقه هیچکدوم ابرو برنداشته بودند!! وقتی ازشون دلیل رو پرسیدم، گفتند :
شوهرامون اجازه نمیدند، اصلاح کنیم!!
تو ذهنم گفتم:
“مگه میشه مردی از زنِ مرتب و تمیز خوشش نیاد
چطور اجازه میدند، لباسِ آنچنانی بپوشند بعد صورتِ زنشون براشون مهم نیست :oops: 🤔 “

به شوخی بهشون گفتم:
–اگه به خودتون نرسید، شوهراتون محو و تماشایِ دختران آرایش‌کرده خیابونی میشند هاااا، بعد میرند سرتون هووو میارند!!
دیدم گفتند:
–خب خودشون دوست ندارند، میگند اصلاح کردن زن و ابرو برداشتن حرامه، یکی از خانم‌ها رو نشونم دادن و گفتند: ببین بخاطر ابرو گرفتن تا یه سال با شوهرش دعوا داشته 😱 :oops:

واقعا برام خیلی جالب بود، در بین خودمون همچین چیزی مرسوم نیست!!
رفتم تحقیق کردم، دیدم این خانم‌ها از اهل تسنن بودند و در گروهی از اونها، اصلاح صورت و ابرو برداشتن برا زن حرام است!!

اون روز به خاطرِ رحلت حضرت زینب “سلام‌الله‌علیها” مراسم زیارت عاشورایی هم در محل استقرارمون برگزار کردیم و ثوابش رو هدیه کردیم به روح تمام شهدا مخصوصا شهیدِ سید میثم حسینی، که عکسش زینت‌بخش سفره هفت‌سینمون بود.

 8 نظر
  • 1
  • ...
  • 106
  • 107
  • 108
  • ...
  • 109
  • ...
  • 110
  • 111
  • 112
  • ...
  • 113
  • ...
  • 114
  • 115
  • 116
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 109
  • دیروز: 2
  • 7 روز قبل: 2901
  • 1 ماه قبل: 20166
  • کل بازدیدها: 444663

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • خیرمحض

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس