یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

پناهگاه امن

23 خرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

خدایا !
سرگرمِ لهو و لعب دنیا شدم و آغوشت را پس زدم. دل در گروِ محبت غیر تو دادم و خوار و زبون گشتم!
دلم آغوشی می‌خواهد از جنس خودت، دلم برایِ دستانِ پرمهرت تنگ شده است!
پروردگار!
به هرکس غیر از تو روی آوردم، تنها چیزی که عایدم شد، تباهی بود و سرگردانی!
اکنون! این بنده پریشان‌حال نیازمند نگاه توست و سردی روزگار او را به ‌مانند گل‌ها در فصل خزان، منجمد کرده‌اند.
این تنِ یخی، گرمایی می‌خواهد از جنس خدایی تو، نوری می‌خواهد از تشعشعاتِ روشنایی همیشگیت!
الهی!
حال که به خود آمده‌ام و به آغوشت نیاز دارم، اگر تو هم مرا از درگاه خویش برانی به که و کجا روی آورم تا آرام و قرار گیرم، اگر توام از نزد خویش مرا بازگردانی به چه کسی دوباره اعتماد کنم و پناهنده شوم که فقط بارگاه توست خانه‌ی امن و امان بندگان خاطی!

#پی‌نوشت
“إن طردتنی من بابک فبمن الوذ
اگر توام از درگاه خویش برانی بِه کِه روآورم؟!

و إن رددتنی عن جنابک فبمن أعوذ
و اگر توام از نزد خویش بازگردانی بِه کِه پناه برم؟!”

#فرازی_از_مناجات_تائبین_خمس‌عشرة

 نظر دهید »

عطریاس۶

23 خرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​🌸🌿🌺🌿🌸🌿

🌿🌺🌿

🌺🌿

#رمان_دوم 

#عطر_یاس 

#قسمت_ششم
هاج واج به روبه روم خیره شده بودم. مونده بودم که یعنی اونم قراره بیاد؟!
سری تکون دادم و باخودم گفتم 

–هان ‌پس اونی که زینب گفت ایشونه؟!

چشام از تعجب گرد شده بودن!!! نگام بین زینب و چیزی که دیدم می‌چرخید .. زینبم همش با لبخند نگام می‌کرد. دستم رو مشت کردم و محکم زدم تو بازوش، چنان آی گفت که دلم به حالش سوخت، ولی بی‌اهمیت بهش گفتم:

–تا تو باشی و من رو سرکار نذاری!! میمردی بهم بگی کی قراره باهامون بیاد تا حداقل یه کم سرووضعم رو مرتب کنم!!

اصلا حواسم نبود چی دارم به زینب میگم، که با شیطنت لب زد:

–برا چی باید بهت میگفتم حاج‌آقای حسینی هم قراره باهامون بیاد؟! ایشون دوست شوهرمه و وقتی من گفتم ستایش رو با خودم میارم شوهرمم گفت پس منم دوستم آقا مهدی رو میارم!!

با شنیدن اسمش، قند تو دلم آب شد، خدایا من همیشه آرزوم بود اسم همسر آیندم مهدی باشه!! حالا این دلِ بی‌صاحب عاشق طلبه‌ای شده ، که اسمش مهدیه!!

تو حالِ خوشم غرق بودم و اصلا حواسم به روروبرم نبود!! 

با ضربه‌ای که زینب به پهلوم زد، به خودم اومدم و گفتم:

–عه چته دیووونه؟!

با ابرو به جلوش اشاره کرد، ردِ اشاره زینب رو گرفتم و با دیدنِ منظره روبروم حس کردم، گر گرفتم!! 

کنارِ ماشین رسیده بودیم و من اصلا متوجه نشدم که حتی یه سلام کنم!!

از خجالت سرم رو پایین انداختم با صدایی که انگار از ته چه بیرون میومد، لب زدم:

–سلام. ببخشید من

حاج‌آقایِ یوسفی (شوهر زینب) حرفم رو قطع کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گفتند:

–عیبی نداره خواهرِ من، بفرمایید سوار شید!!

حاج آقایِ حسینی هم جواب سلامم رو دادن، بعد از شنیدن جوابِ سلامشون، سریع خودم رو انداختم تو ماشین و نفس راحت کشیدم!!

🌿

🌺🌿

🌿🌺🌿

🌼🌿🌺🌿🌼🌿

 2 نظر

شکل‌گیری شخصیت

23 خرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​
 ناهار مهمان دوستم بودیم. موقع نماز که شد، دختر دو ساله‌اش چهارپایه‌ای را کنار دستشویی گذاشت و مشغول وضو گرفتن شد! 

به این حالش غبطه خوردم، ما بزرگترها کجا سیر می‌کنیم و فرزندانمان با ضمیر پاکِ خود کجاها سیر می‌کنند؟!

کارهایی که انجام می‌دهند به دور از هرگونه ریا و خودنمایی است! 

انجام می‌دهند، چون با دیدن کارهای ما بزرگترها تحت‌تأثیر قرار گرفته‌اند و آنها را تکرار کرده‌اند!

انجام می‌دهند چون دلشان صاف است و به دید آنها دنیا پر از زیبایی و پاکی است، به محض بزرگ شدن متوجه می‌شوند، آدم‌ها چه ضمیری دارند و هرکدام فقط به فکر خود هستند! 

بزرگ شدن، متوجه می‌شوند آدم‌ها برای موفقیت خود، حتی حاضرند دیگران را زیر پاهایشان له کنند!

کاش حال که، کودکانمان در سن کم اینگونه از ما تأثیر می‌پذیرند، مراقب رفتارمان باشیم تا در بزرگی هم همین‌طور خوب بمانند. رفتار و کردار ما است که شخصیت آنها را می‌سازد.

 نظر دهید »

گناه مانع فرج

22 خرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

دلم دردودل خواست کند با او، که سببِ غیبتش کارهایِ ما است.
با او، که گناهانمان شب و روز دلش را می‌شکند و اشکش را جاری می‌کند!
گفتم:
آقایِ من بیا!
از جوابش شرمنده سر به زیر انداختم!
گفت:
مگر منتظری؟!
دل به دریا زدم و محکم گفتم:
آری منتظرم، ببین شب و روز ذکر لبانم ” اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ” است!

جوابش اشک را به چشمانم هدیه کرد!
با غمی که در صدایش بود گفت:
آری ذکر لبانتان تعجیل فرج است اما نه کوششی نه تلاشی برایِ آمدنم می‌کنید، فقط می‌گویید آقا بیا!

گفتم:
آقایِ من مگر بد است می‌گوییم بیا؟! دلمان فرج شما را می‌خواهد!

با چشمانی اشکبار نام جد غریبش را زمزمه کرد و گفت:
به جدم حسین هم نامه نوشتن و گفتن بیا، اما به محض آمدن او را کشتند!
سر به زیر انداختم و با بغض گفتم:
مولایِ من! پس چه کنیم برایِ آمدنت؟!
گفت:
شناختن من دوایِ دردِ فرج است!
گفتم: آقاجان ما شما را می‌شناسیم و به مقامت معرفت داریم!

درحالی که تنهایِ‌تنها در محرابِ جمجران به نماز ایستاد تا اذان و اقامه گوید و هیچ‌کس نمازش را به او اقتدا نکرد، گفت:
اگر می‌شناختید که این‌گونه گناه نمی‌کردید!!

 نظر دهید »

من و علم‌گمشده

20 خرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

​بعد از یه ترم تلاشِ وافر در زمینه علم‌آموزی"مثلا در طول ترم طلبه درس‌خونی بودیم و اصلا نگذاشتیم یه ثانیه از وقتمان که مانند طلاست بیهوده هدر برود!!” به سراغِ کتاب‌هام رفتم تا کتابِ فقه رو بردارم و نیم‌نگاهی به آن بیندازم!

چند بار کتاب‌ها رو زیرورو کردم اما با کمالِ ناباوری دیدم، إی دل غافل! کتاب فقه‌ام نیست که نیست‌.

برایِ یافتنِ علمِ گم‌شدم، به تکاپو و جنب‌وجوش افتادم. اما کاش گمشده‌ام فقط کتاب فقه بود! “از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، دروغ چرا؟!” کتابِ زن‌در‌اسلامم رو هم نیافتم! 

هاج‌وواج تموم خونه رو گشتم اما “انگار قطره آبی شده‌اند و به زیر زمین رفته بودند”

انگشتِ اشاره رو در دهن گذاشتم و تریپِ فکر کردن گرفتم که ببینم چه بلایی سر کتاب‌های نازنیم آمده است؟!

“البته داخل پرانتز این نکته رو به سمع‌و‌نظرتون برسانم که حقیر تعریف از خود نباشه از منضبط‌ترین‌ها هستم نمیدانم شاید بویِ توطئه می‌آید یا خودم بخاطر پیری دچار فراموشی گشته‌ام که برایِ اولین بار چیزی رو گم کرده‌ام”

به‌هرحال بعد از تماس با رئیس‌رؤسا و بچه‌هایِ بالا و پرس‌وجو از آنها، تصمیم گرفتم، به مغزم فشار بیاورم و گمشده‌ام را بیابم.

بعد از کلی فکر کردن و با درون بیچارم کلنجار رفتن، جنابِ حافظه مدد کردند و به خاطرِ مبارکم آوردند:

“یادته فلان روز و فلان ساعت که درس‌هایِ ترم تموم شد و قصد تبلیغ دین اسلام رو در فلان روستا داشتی، به جهت بارِ سنگین و مشقتِ حمل آنها عزمت رو جزم کردی که آنها رو در کمدِفرهنگی به امانت بگذاری تا بعد از ماه رمضون آنها رو به خونه بیاوری!”

به این حافظه‌ی منجی لبخند ملیحی زدم و برایِ برداشتن کتاب‌ها راهی حوزه شدم!

بعد از اینکه کتاب‌ها رو در آغوش گرفتم و از بویِ مطبوعِ آنها مست شدم، قدم در مسیر خونه نهادم. 

بعد از رسیدن و خوش‌وبش کردن با خونواده محترم، قسمت طلاق رو باز کردم که بخونم، اما نمی‌دونم فقط من اینطوری هستم یا همه مثل من هستند و طلاق بحث خوبی نیست برایِ شروع مطالعه، آن هم از طرفِ من که تاکنون حتی بازش هم نکرده‌ام! به نظرم اول بروم سراغ بحث شیرین عقد، بعد از کلی انرژی گرفتن، بیایم سراغِ بحثِ تلخ طلاق، بهتر است!

طلاق عرش خدا رو به لرزه درمیاره من که عددی نیستم تا به هفت ریشتر نرسیده، جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کنم!

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 100
  • 101
  • 102
  • ...
  • 103
  • ...
  • 104
  • 105
  • 106
  • ...
  • 107
  • ...
  • 108
  • 109
  • 110
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • ندا فلاحت پور
  • صاحل الامر
  • شب های بی ستاره

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 178
  • دیروز: 210
  • 7 روز قبل: 2323
  • 1 ماه قبل: 20005
  • کل بازدیدها: 444873

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه
  • حجاب هدیه الهی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس