یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

صاحب دنیا کجایی

01 شهریور 1398 توسط نردبانی تا بهشت

امام زمانم سلام!

با آشنا و غریبه که حرف مے‌زنم

تمام حرف‌هایم به دنبال یک هدف هستند

آن هدف دنیا است که اینگونه سرگرمش شده‌ام و تو را از یاد برده‌ام

اے عزیزمن!

تو در کجاےِ این دنیاےِ خاکے قرار دارے؟!

که من تو را گم کرده‌ام!

بتاب

بتاب اے آفتابِ عالم‌تاب!

بتاب تا تشعشعے از آفتاب، حسن و جمالت را از پسِ ابرهاےِ این دنیاےِ پست و زبون به نمایش گذارد!

آنگاه فقط‌وفقط تو باشی و دنیا برایت سرِ تعظیم فرود آورد!

پس بتاب

بتاب إے آقاےِ من!

تا فقط تو را ببینم 

و 

فقط تو را بخواهم

 نظر دهید »

آشوبم، آرامشم تویی

30 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

خدایا

تلاشهایےهست ڪه

جزء با مدد تو 

به ثمر نمےرسد

و دعاهایےڪه 

جز با آمین تو

به اجابت نمے‌رسد

 مےدانم رحمتت

 هیچ حد و مرزے ندارد

هرجا گسترده شده و هرزمان مے‌بارد

پس

اینک این بنده خطاکار و روسیاه

“از تو دلے آرام مےخواهد و

آرامشےاز جنس خودت”

 2 نظر

عطر یاس ۲۰

30 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

#رمان_دوم 

#عطر_یاس 

#قسمت_بیستم
وقتی رسیدیم خونه آقامهدی، مادرش اومد استقبالمون. رو کرد به من و زینب و گفت:

دخترا بیاید تو آشپزخونه کمکم! بعدم آقامهدی گفت:

–مامان‌جون خسته‌اند بذارید برند استراحت کنند خودم که هستم.

مامانش گفت:

–خستگی کجا بود از زیارت میاند؟! منم همه کارها رو کردم یه کم سالاد درست کنند ظرفا رو هم دربیارند و آماده کنند تا زودتر شام بخوریم!

خیلی خوشم از این رفتارِ مادر آقامهدی اومد، انگاری دختر خودش بودیم اینقد باهامون راحت بود!

لبخندی بهشون زدم و گفتم:

چشم خاله‌جون من برم یه آب به دست و صورتم بزنم الان میام.

زینب همراه خاله رفتند آشپزخونه. منم رفتم سمت سرویس بهداشتی، یه آبی به صورتم زدم و تو آینه نگاهی به خودم انداختم، خیلی نگران بودم که نکنه بابا اینا با خواستگاری آقامهدی مخالفت کنند!

از سرویس بیرون اومدم و رفتم تو آشپزخونه! آقامهدی هم اونجا بود با دیدن من دستپاچه شد و سینی‌ای که دستش بود رو خواست بذاره رو کابینت، از دستش افتاد رویِ زمین. با شنیدن صدایِ سینی، خاله و زینب سمتمون برگشتند! با دیدن خنده‌هایِ زینب بهش چشم‌غره‌ای رفتم و با لب و لوچه آویزون گفتم:

–هیس، ساکت باش!

خاله رو کرد به آقامهدی و گفت:

–پسرم کمک که نمی‌کنی توروخدا آشپزخونه رو بهم نریز و برو پیش بابات اینا!!

 بیچاره آقامهدی نمی‌دونست چی بگه؟! ببخشیدی گفت و از آشپزخونه رفت بیرون!

خاله شروع کرد به حرف زدن که:

–پسرم از عصری که شما رفتید تو پخت‌وپز کمکم کرده، ماشالله کدبانویی برا خودش! اگه اینطوری بهش نمی‌گفتم همش اینجا می‌موند!!

زینبم که همش منتظرئه یه سوژه گیر بیاره برا خندیدن، زد زیر خنده. رفتم پیشش و با آرنج زدم به ساق دستش و گفتم:

–زشته، اینهمه می‌خندی!! الان می‌گند این دخترئه خل‌وچله!

–نترس نمی‌گند! تو چرا بهت برمی‌خوره؟! هنوز که نه به دارئه نه به بارئه!

از این حرف زینب چشام از تعجب گرد شد! چی داشت برا خودش می‌گفت؟!

 نظر دهید »

هزاران سوال بی‌جواب در ذهن

30 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

مطلبی را می‌خواندم، چشمانم پراشک شدند. دیدم، خالی از لطف نیست چند خطی دلنوشته بنویسم و مطلب را هم برایِ شما بفرستم!

قربان مظلومیت آقاجان! تو را شناختند و حقت را ادا نکردند. می‌دانستند تو کی هستی و باز به ناحق خانه‌نشینت کردند! طمع، حرص و آز انسان را به جایی می‌رساند که با وجود هم‌نشین بودن با پیامبر و تماشا کردن غدیر، باز هم سقیفه به راه می‌اندازد و امام و خلیفه مسلمین را خانه‌نشین می‌کند! مگر مولا برگزیده شده از طرفِ خداوند نبود، مگر شما دست او را نگرفتید و مقامش را تبریک نگفتید، پس چرا اینگونه خلافت را از غصب کردید و آن را به خود نسبت دادید؟!

مگر حرف پیامبر برایتان سند نبود و قرآن حجت! خداوند آیه نازل کرد و فرمودند:

“ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی”

پس چگونه سخنش را نادیده گرفتید و هوایِ نفس را تبعیت کردید و بین مسلمانان دو دستگی ایجاد کردید؟!

مگر عایشه مقامت را نشناخت پس چگونه جنگ جمل را به راه انداخت و سپاهی را علیه تو به میدان جنگ آورد؟!

اینها و هزاران سوالِ بی‌جواب در ذهنمان مانده تا روزی که منتقم‌آل‌محمد ظهور کند و ظالمان را سر جایشان بنشانند!

عایشه می‌گوید:

 روزی با رسول خدا در خانه نشسته بودیم دیدم صدای دق الباب آمد !

رسول خدا به من اشاره کردند که در خانه را باز کنم رفتم دیدم پدرم بر ما وارد شد پیامبر اشاره کردند بنشین.

دو مرتبه صدای دق الباب آمد !

در را باز کردم یکی دیگر از صحا‌بی وارد شد پیامبر اشاره کردند بنشین.

مرتبه سوم که صدای دق الباب آمد پیغمبر فرمود خودم در را بازیکنم:)

در را باز کردند حضرت علی وارد شدند پیغمبر سر و روی علی را بوسیدند و جای خود را به او دادند 

از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدم چرا ایندفعه به من اجازه ندادید در را باز کنم؟

🔸️پیغمبر فرمود : اولین باری که در زده شد جبرئیل نازل شد و فرمود بنشین

🔹️دومین دفعه هم جبرئیل از جانب خدا دستور آورد بنشین 

🔸️سومین دفعه برادرم جبرئیل نازل شد 

و فرمود : برخیز که صد و بیست و دو هزار ملک پشت در دعوا میکنند که چه کسی در را به روی علی باز کند یا رسول الله خودت برو و آن ها راآرام کن و در را باز کن.

پی‌نوشت:

صحیح بخاری ج ۲ صفحه۶۲۱

صحیح مسلم جلد ۳ صفحه ۴۵۲

ابن حجر عسقلانی ج ۱ ص ۱۹

(( هرسه منبع از معتبر ترین کتب اهل سنت))

 4 نظر

کارت ملیت رو ببر و سیم‌کارت هدیه بگیر!

29 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

معتادان اینترنت، بدوید برایِ شما برنامه ویژه‌ای دارند!

می‌دانند چقدر به کوثرنت و کوثربلاگ معتاد گشته‌ایم! بشتابید تا وقتش به پایان نرسیده است!

روز عیدی، من هم می‌خواهم به همه شما عیدی بدهم! خبری را که نمی‌دانم از آن اطلاع دارید یا نه!

به مناسبت عید سعید غدیر، دفاتر پیشخوان سراسرِ کشور، سیم‌کارت به همه هدیه می‌دهند! کافی است کارتِ‌ملی خود را به همراه ببرید تا یک عدد سیم‌کارت هدیه بگیرید! از خطش هم استفاده نکردید از اینترنتش برایِ یک ماه نهایت استفاده را ببر! اینکه تا کی وقت دارد، از آن اطلاع دقیقی ندارم اما فکر کنم تا چند روز آینده وقت دارد. 

 8 نظر
  • 1
  • ...
  • 82
  • 83
  • 84
  • ...
  • 85
  • ...
  • 86
  • 87
  • 88
  • ...
  • 89
  • ...
  • 90
  • 91
  • 92
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 145
  • دیروز: 416
  • 7 روز قبل: 1543
  • 1 ماه قبل: 14550
  • کل بازدیدها: 446147

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • بزرگترین افتخار
  • چشمه

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس