یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

سرد و بی روح کوچه ای...

27 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

سرد و بی‌روح کوچه‌ای
دیوسرشتی در کمین
با چنگال‌هایی زمخت
بی‌دفاع، مادری می‌زد
نام او، ام‌الائمه
آسمان نورش بِرفت
چشمانِ او دیگر ندید
محو شد نور از دیدگان
فرش شد روی زمین
برگ از برگ گل، وا شد
روی زمین آلاله شد
چادرش خاکیِ‌خاکی
زیرلب زمزمه یاعلی
بر بالین مادر آمد، فرزند
گریان چون ابر بهاری
می‌زد صدا مادر
کودکانه می‌کشید، دست
روی یاسِ کبودِ حیدری
پیچید در کوچه‌ها
بوی نرگس و آلاله
پر شد فضا از عطر گل
آمد، فریاد مهدی‌اش
می‌گیرم انتقام روزی
مادر، از چادر خاکیت
از اشک‌هایِ حسنینت
از قتل نابهنگام محسنت
از زخم مسمارِ سینه‌ات

✏ز. یوسفوند

 2 نظر

محبت اهل بیت در دل ماست...

27 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

الهی شکر که از کودکی محبت شما اهل بیت در دل ما قرار گرفت. این بزرگترین نعمتی است که خداوند به ما شیعیان ارزانی داشته است.

شهادت خیر النساء العالمین بی بی فاطمه الزهرا تسلیت باد

 2 نظر

کی غذای حرم می خواد... 

26 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

چشمانش را برای لحظاتی برهم‌می‌گذارد تا فارغ از درد و رنج روزگار خاطراتِ خوش گذشته را در ذهنش مرور کند. با یادآوری اولین فیش غذایِ حضرتی در دستش لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد! چه ساعاتِ دلنشینی بود و چه لحظات باورنکردنی!! یکی از آرزوهایِ دیرینه‌اش خوردن غذایِ حرم بود و هردفعه که به زیارت می‌رفت، با حسرت نفس عمیقی می‌کشید و بویِ مطبوع قورمه‌سبزی حرم را مهمان ریه‌هایش می‌کرد! نمی‌داند چه ادویه‌ای را در این غذاها می‌ریزند که اینگونه هوش و حواس از سر همه می‌پراند! به گمانش بخاطر نظارت امام رضا “علیه‌السلام” که هوایِ زائرانش را دارد اینگونه معطر و خوش‌طعم هستند!

در سال اول طلبگیش به مدد مولا که او را طفیلی عاشقانش پذیرفت، سفر زیارتی به مشهد از طرف حوزه برایش اتفاق افتاد. یکی از بهترین سفرهایِ زیارتی بود و از آن مهم‌تر و ارزشمندتر دعوت شدن سرِ سفره آقایِ کرم، و رفتن به مهمان‌سرا بود. نزدیک ظهر با تقسیم فیش‌هایِ غذا به همراه سایر دوستان راهی مهمان‌سرایِ حضرت می‌شود. لحظات‌ لحظاتِ عجیب و غریبی بود، شور و شوق وصف‌نشدنی مهمان دل‌هایِ همه بود! جمعیت زیادی به صف ایستاده بودند، شادی در صورتشان موج می‌زد. هرکدام به امیدی برایِ گرفتن این غذا آمده بودند. عده‌ای با حسرت کناری ایستاده بودند و منتظر لطف و کرم آقا، به دنبال گرفتن ذره‌ای غذایِ تبرکی از دیگران بودند.

به نزدیک درب ورودی رسید و باید فیش را نشان می‌داد تا وارد مهمان‌سرا شود. اما با شنیدن صدایِ التماس خانمی به خودش می‌آید. با آه به دستانش نگاه می‌کرد و از دختر مریضش برای طلبه جوان می‌گفت: دختری که حسرت چشیدن غذای حضرت را در دل دارد. باید بین آرزویِ چندین ساله و نگاه ملتمسانه آن خانم یکی را انتخاب می‌کرد! لحظه سختی بود. ناخودآگاه فیش را در دستان خانم گذاشت و از صف خارج شد. در گوشه‌ای با اندوه، رفتن دوستان به داخل را نگاه می‌کرد. در دلش به آقا گفت: لایق قدم گذاشتن در مهمان‌سرایت نبودم و با زمزمه این حرف، قطرات اشک بود که صورتش را نوازش می‌دادند! یک لحظه نگاهش به مدیرشان می‌افتد که با حالت سوالی از دور از او می‌پرسد: “پس چرا اونجا وایسادی و نمیای جلو” دستانِ خالی از فیش غذا را نشانش می‌دهد. مدیر اشاره می‌کند به نزدش برود. نزدیک که می‌شود به او می‌گوید: “با ما بیا” نزدیک مهمان‌سرا که می‌شوند به خادم‌ها می‌گوید: “ما طلبه هستیم و همه باهم هستیم” آنها هم بدون نگاه کردن به فیش‌ها، به آنها اجازه ورود می‌دهند. همان لحظه اشک‌هایش سرازیر می‌شوند و از حضرت بخاطر لطفش تشکر می‌کند. اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود و امام‌الرئوف اراده کرده بود به او نشان دهد برداشتن یک قدم مورد رضایت ایشان چه شیرینی‌هایی را به دنبال دارد! از پله‌ها که می‌گذرد، هق‌هق گریه‌هایش بیشتر می‌شود. باورش نمی‌شود لطف امام‌الرئوف شامل حالش شده باشد! به مهمان‌سرا که رسیدند هرکدام از دوستان بر روی میزی نشسته اند. او به همراه خواهر و چند نفر از دوستانش هم بر روی یک میز می نشینند. تویِ دلش غوغا بود، از یک طرف خوشحال بود و از طرفی ناراحت که چرا بدون فیش وارد شده است؟! عذاب‌وجدان گرفته بود. برای همین به نزد یکی از خادم‌ها می‌رود که مسن‌تر از بقیه بود و بعدا معلوم می‌شود مسئول مهمان‌سرا است. ماجرا را برایشان تعریف می‌کند و می‌گوید: بدون فیش وارد شدم! ایشان لبخندی می‌زند و می‌گوید: “شما مهمان ویژه امام رضا هستید، هرچیزی نیاز دارید بگید براتون بیارم. آدرس میز رو هم می‌پرسند بعدم می‌گویند: شرمنده چون غذا به اندازه فیش‌ها پختیم فقط از غذا نمی‌تونید بخورید ولی هرچی خواستید می‌تونید بردارید.”

با خوشحالی می‌رود، کنار بچه‌ها می‌نشیند. هنگام پخش غذا، متوجه می‌شوند غذا خورشت بادمجان است. دوستان زیاد این غذا را دوست نداشتند. با شگفتی بسیار می‌بینند غذایِ همه دوستان طلبه خورشت بادمجان است و کنار میز آنها که می‌رسند، می‌گویند: “خورشت بادمجونمون تموم شده، برا شما قورمه‌سبزی آوردیم.” همه به آنها می‌گویند: “خوش‌بحالتون غذایِ شما قورمه‌سبزیه” خلاصه بچه‌های میز، هرکدام مقداری از غذای خودشان را به او می‌دهند و سهمش بیشتر از غذایِ آنها می‌شود! سالها بعد چندباری مهمان آقا می‌شود و هنوز در دلش امید است دوباره لطف و کرم آقا شامل حالش شود! 

✏ز. یوسفوند

 4 نظر

زیارت اول

26 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

ریحانه خیلی دلش می خواست به مشهد برود اما هربار اتفاقی می افتاد و به آرزویش نمی رسید.
دانشگاه که قبول شد، در بسیج دانشگاه ثبت نام کرد.
معمولا بسیج دانشگاه ورودی های هر سال را به زیارت امام رضا می بردند و حالا ریحانه یکی از آن زائرها بود!
ته دلش اضطراب و دلهره داشت که نکند این دفعه هم از سفر جا بماند؛ برای همین تا آخرین لحظه باورش نمی شد که قرار است، برود!
روز حرکت رسید و وقتی خودش را در کوپه قطار دید؛ دلش قنج رفت و بی صبرانه منتظر رسیدن بود.
ساعت ها و دقیقه ها برایش مانند سال می گذشتند!
بعد از 12 ساعت چشم انتظاری بالاخره، مهمان دار قطار اعلام کرد که به ایستگاه راه آهن مشهد رسیدید و لوازم تان را جمع کنید.
بعد از پیاده شدن راهی هتل شدند و ریحانه فقط لحظه شماری می کرد که به حرم برود.
در قطار با دختری به اسم معصومه آشنا شد که ده باری به مشهد آمده بود و ریحانه از او خواسته بود تا او را به حرم ببرد و گوشه گوشه ی حرم را نشانش بدهد!
بعد از اینکه کلید سوئیت را گرفتند، وسایل شان را در اتاق گذاشتند؛ غسل زیارت کردند و راهی حرم شدند.
در خیابان امام رضا که می رفتند، ریحانه داشت همه جا را از نظر می گذراند یک دفعه چشمش به گنبد زرد حرم افتاد؛ پاهایش بی رمق شد و دیگر توان قدم برداشتن نداشت. لحظه ای بر روی سکوی که آنجا بود نشست، از خود امام رضا خواست که به پاهایش قدرت بدهد و آرامش را به قلب پرهیجانش بازگرداند!
دقایقی سپری شد و با چشمان بارانی آرام آرام قدم برمی داشت. نفس عمیق می کشید تا عطر حرم را مهمان ریه هایش کند.
بعد از بازرسی وارد صحنی شد، که بر روی تابلویی نوشته شده بود صحن جامع رضویی. اذن دخول را زمزمه کرد و به همراه معصومه به صحن آزادی رفت.
معصومه به هرجایی می رسیدند، با آب و تاب اسم شان را می گفت و همه جا را به او نشان می داد.
بعد از زیارت به صحن انقلاب رفتند و روبروی پنجره فولاد دو رکعت نماز زیارت خواندند.
ریحانه بعد از خواندن نماز با چشم های گرد شده غرق در تماشای جای جای صحن بود.
به خانم هایی که آنجا بودند، نگاه می کرد که با چه حال خوشی اسم امام رضا را صدا می زنند و از او مدد می خواهند.
معصومه کتابچه دعایی را به طرفش گرفت و از او خواست زیارت نامه را باهم بخوانند.
بعد از خواندن زیارت نامه، با اینکه دلش نمی آمد اما با اصرار معصومه راهی هتل شدند.

✏ز. یوسفوند

 نظر دهید »

آغوش مهربان روزهای سرد...

25 دی 1399 توسط نردبانی تا بهشت

آقاجان سلام!
کجایی ای آغوش مهربان و گرم روزهای سرد و یخ زده انتظار…
ای آب روان!
دل ها از نبودنت چون کویری خشک و بی آب شده اند و چشم به راه هستند تا با دریای ظهور تو شاداب و حاصلخیز شوند…
ای روشنایی بخش چشم ها!
چشم ها از چشم انتظاری چون چشمان یعقوب نبی نابینا گشته اند و پیراهن یوسف گونه ات را می خواهند تا بینا و روشن شوند…
ای تمنای دل بی قراران عالم!
بیا که زنگار دل های خاک خورده روزگار صیقلی می خواهند از جنس روشنایی نور تو…
آری مولای من!
کاروان دل های زخم خورده و چشمان به انتظار نشسته را به منزلگاه امید برسان، که ظهور تو اجابت دعای همه است…

✏ز. یوسفوند

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 34
  • 35
  • 36
  • ...
  • 37
  • ...
  • 38
  • 39
  • 40
  • ...
  • 41
  • ...
  • 42
  • 43
  • 44
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 409
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • دلتنگی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس