یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

حکم کسی که در اصل روزه فضای خود شک دارد...

20 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

❇️ وظیفه کسی که در اصل یا مقدار روزه قضای خود شک دارد ❇️

? کسی که نمی‌داند روزة قضا بر عهده دارد یا نه، اگر به نیت ‌آنچه که وظیفة اوست (اعم از روزة قضا و مستحبی)، روزه بگیرد و در واقع روزة قضا بر عهده‌اش باشد، به عنوان روزة قضا حساب می‌شود.

? کسی که روزۀ قضا به ذمه دارد و نمی داند با وجود داشتن روزة قضا، روزة مستحبی صحیح نیست، اگر به نیت استحباب، روزه بگیرد، روزه اش باطل است و به جای روزة قضا هم حساب نمی‌شود.

احکام روزه مطابق با فتاوای مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای

 نظر دهید »

وظیفه دختربچه‌ها برای گرفتن روزه...

19 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

❓مسئله ۶۲: حكم روزهٔ دختربچه‌هایی كه تازه به تكليف رسیدن و روزه‌گرفتن براشون خیلی سخته، چيه؟

? آیت‌الله خامنه‌ای: بايد روزه‌ها رو بگيره، اما هر ساعت روز که دچار ضعف و سختی زیاد شد، می‌تونه افطار كنه. در مورد تشنگی هم به احتياط واجب، فقط مقداری آب بخوره که ضرورت داره، زیاده‌روی نکنه و بازم تا غروب هیچی نخوره. البته بعداً بايد روزه رو قضا کنه.

? آیت‌الله سيستانی: بايد روزه رو بگيره، اما اگه غيرقابل‌تحمل شد، می‌تونه همون موقع غذا یا آب بخوره و احتياط واجب اینه که فقط به مقدار رفع ضرورت بخوره. در هر حال، بعد از خوردن، بازم باید تا غروب از مبطلات روزه پرهيز كنه. 

با این وجود، روزه‌ش باطله و بايد بعداً روزه رو قضا کنه، اما كفاره نداره.

? آیت‌الله مكارم: اگه نمی‌تونه روزه بگیره، واجب نيست؛ اما بايد برای هر روز، 750 گرم گندم یا جو یا نون و… به فقير بده. اگه تا ماه رمضان آينده هم توان قضا کردن نداشت، قضاش هم بهش واجب نیست؛ اما اگه تا ماه رمضان آينده تونست، بايد هر مقدار از روزه‌ها رو که تونست، قضا كنه.

? آیات عظام فاضل، تبریزی، صافی و بهجت: دخترایی که تازه به تکلیف می‌رسن، اگه توانایی روزه‌گرفتن ندارن و براشون سختی و مشقت داره؛ روزه برای اونا واجب نیست، ولی بعداً باید قضای روزه رو بگیرن.

? بقیه مراجع: دختری که تازه به بلوغ رسیده، باید با تغذیه مناسب و استراحت بیشتر روزه‌ها رو بگیره.

اگه به‌خاطر ضعیف‌بودن بنیه در طول روز دچار ضعف شدید و غیرقابل‌تحمل شد، می‌تونه روزه رو همون موقع افطار کنه؛ اما قضای روزه‌ها رو باید بعداً بگیره. 

? توضیح‌المسائل 16مرجع، م1583؛عروةالوثقی، شرایط صحةالصوم، مسأله‌السادس؛ منهاج‌الصالحین، شرایط صحةالصوم، م1030؛ تحریرالوسیله، القول فی شرایط صحةالصوم، م1؛ استفتائات امام، ج1، س88؛ صراة‌النجاة، ج1، س1182؛ خامنه‌ای، أجوبة‌الاستفتائات، س731 و 732؛ مکارم، استفتائات، ج2، س439؛ فاضل، جامع‌المسائل، ج1، س568؛ گلپایگانی، رساله، م1592؛ بهجت، رساله، م1363؛ مظاهری و زنجانی، استفتائات سایت، احکام روزه.

⬅️ احکام به زبان خیلی ساده

 2 نظر

اضطرار برای ظهور...

19 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

? با حال اضطرار امام زمان را از خدا بخواهیم…..

? قبل از نزول بلا امام زمان را از خدا بخواهیم…..

#استاد_پناهیان

 نظر دهید »

عشق...

18 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

زینب هم سوار شد. به صورتم خیره شد و گفت:

–چته دختر، شبیه جن‌زده‌ها شدی؟! 

لبخندی رویِ لبم نشست و گفتم:

–خب دیوووونه این چه جور شلمچه رفتنِ؟!

–ببخشید مگه چشه؟! خیلیم دلت بخواد، با خودمون داریم می‌بریمت!

با آمدن حاج‌آقایِ یوسفی اینها دیگر حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم!

فضایِ ماشین خیلی برام گرم شده بود! هرچه شیشیه را پایین می‌کشیدم، انگاری درون‌ِ کورهیِ آجرسازی بودم!

ته دلم همش به خودم تشر می‌زدم، ستایش آروم باش! 

چشم‌هایم را بستم و زیر لب

“ألا به ذکر الله تطمئن القلوب ” را تکرار کردم تا شاید  ذره‌ایی از استرسم کم شود، ولی مگر می‌شد!

دلم آشوب بود و می‌دانستم این حالِ بدم بخاطر چی هست؟!

با نیشگونی که زینب از بازویم گرفت، گفتم:

–آیییی دختر! چته؟!

–خب هرچی صدات می‌زنم، جواب نمیدی!! معلوم هست امروز چته ستایش؟!

–هیچی، به یه چیزی فکر می‌کردم!! حالا بفرما چکارم داشتی؟!

–دیدم بیقراری و هی سرت رو از پنجره میبری بیرون! گفتم ببینم حالت خوبه؟!

بهش لبخند تلخی زدم و گفتم:

–آره خوبم، فقط یه کم گرمه!

حاج‌آقا یوسفی آهنگ شهدا شرمنده‌ایم را با صدایِ حاج میثم مطیعی گذاشته بود و تا آنجا سعی کردم، این آهنگ را با عمق وجودم بشنوم و به شهدا متوسل شوم.

وقتی رسیدیم شلمچه، زینب به حاج‌آقایِ یوسفی گفت:

–من و خانم امیدی میریم، یه کاری باهاش دارم، بعد میایم پیشتون!

مانده بودم زینب چکارم دارد که حس کردم چیزی من را سمت خودش کشید! به خودم آمدم، دیدم زینب دستم را کشیده؛ دارد من را دنبال خودش می‌کشاند!

دستم را از دستش کشیدم و با عصبانیت لب زدم:

–زینب چرا اینطوری می‌کنی، می‌میری آروم بهم بگی بیا بریم؟!

زینب صورتش را درهم کشید و گفت:

–ببخشید ستایش خانم هربار باید کلی صدات بزنم!

 ولی معلوم نیست خانم‌خانمها کجاها سیر می‌کنند که صدایِ ما زمینی‌ها رو نمی‌شنوند!

✍ز. یوسفوند

  

 2 نظر

آقا مهدی...

17 فروردین 1400 توسط نردبانی تا بهشت

هاج‌وواج به روبه‌رویم خیره شده بودم. مانده بودم که یعنی ایشان هم  قرار است با ما بیاید؟!

البته ناگفته نماند، ته دلم بابت این قضیه  خیلی خوشحال بودم!

سری تکان دادم و باخودم گفتم:

–آهاااا ‌پس اونی که زینب گفت ایشونه؟!

چشم‌هایم از تعجب گرد شده بودند! نگاهم بین زینب و چیزی که می‌دیدم در حال چرخیدن بود .. 

زینب هم با لبخند نگاهم می‌کرد. دستم را مشت کردم و محکم به بازویش زدم! چنان آخی گفت که دلم به حالش سوخت، ولی بی‌اهمیت گفتم:

–تا تو باشی و من رو سرکار نذاری!! می‌مردی بهم بگی کی قراره باهامون بیاد؛ تا حداقل یه کم سرووضعم رو مرتب کنم و به خودم می‌رسیدم!

اصلا حواسم نبود به زینب چه حرف‌هایی می‌زنم! که با شیطنت لب زد:

–برا چی باید بهت می‌گفتم حاج‌آقای حسینی هم قراره باهامون بیاد؟! ایشون دوست شوهرمه و وقتی من گفتم ستایش رو با خودم میارم شوهرمم گفت پس منم دوستم آقا مهدی رو میارم!!

با شنیدن اسمش، قند در دلم آب شد! خدایا من همیشه آرزویم این بود اسم همسر آینده‌ام مهدی باشد! حالا این دلِ بی‌صاحب عاشق طلبه‌ایی شده ، که اسمش مهدی است!

در حالِ خوشم غرق بودم و اصلا حواسم به روبرویم نبود!

با ضربه‌ایی که زینب به پهلویم زد، به خودم آمدم و گفتم:

–عه چته دیووونه؟!

با ابرو به جلو اشاره کرد، ردِ اشاره زینب را گرفتم و با دیدنِ منظره روبرویم حس کردم، گر گرفتم!

کنارِ ماشین رسیده بودیم و من اصلا متوجه نشده بودم که حتی سلامی کنم!

از خجالت سرم را پایین انداختم با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد، گفتم:

–سلام. ببخشید من

حاج‌آقایِ یوسفی (شوهر زینب) حرفم را قطع کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گفتند:

–عیبی نداره خواهرِ من، بفرمایید سوار شید!!

حاج آقایِ حسینی"آقامهدی” هم جواب سلامم را دادند. بعد از شنیدن جوابِ سلام‌شان، سریع خودم را انداختم داخلِ ماشین و نفس راحتی کشیدم!

✍ز. یوسفوند

 4 نظر
  • 1
  • ...
  • 12
  • 13
  • 14
  • ...
  • 15
  • ...
  • 16
  • 17
  • 18
  • ...
  • 19
  • ...
  • 20
  • 21
  • 22
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 5
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 1127
  • 1 ماه قبل: 14134
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • دلتنگی

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس