یاس کبود۱۴

افتخارم سربازی مولا است. سعی می کنم آنچه را در وبلاگم منتشر می شود به قلم و نوشته خودم باشد، مگر در مواردی اندک. انشالله این نوشته ها مورد رضایت مولایم قرار بگیرد و قدمی هرچند کوچک برای زمینه سازی ظهور باشد.
  • بهار ما تویی یابن الحسن 
  • ورود 
  • وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

خبرمهم

01 مرداد 1398 توسط نردبانی تا بهشت

سی روز به عید غدیر مانده است. روزی که بزرگترین عید برایِ شیعیان است. روزی که نعمت تمام شد و دین کامل گشت! 

حال از توِ شیعه می‌پرسم آیا برنامه‌ای برایِ این روز بزرگ داری؟! ‌آیا می‌خواهی دِینت را به مولایت ادا کنی؟!

امسال چگونه می‌خواهی غدیر را تبلیغ کنی؟!

اگر منِ شیعه این روز را و عظمتش را به مردم می‌شناساندم، نه حسین به قربانگاه برده می‌شد و نه مولا و امام زمانم در پس پرده غیبت روزگار را به تنهایی و غم و غربت سپری می‌کرد!

جنیان همه شیعه‌اند و اختلافی بینشان نیست! آنان در غدیر خم حضور داشتند و نسل به نسل به آیندگان خبرِ مهم را رساندند. اما آدمیان چه؟! ‌سقیفه به راه انداختند و مولایِ برحق را خانه‌نشین کردند، خار در چشم و استخوان در گلویش فرو بردند! خلافت را غصب کردند و پهلویِ همسرش را بین در و دیوار شکستند! وظیفه‌اش صبر بود و عمل کردن به وصیت پیغمبر! ‌وظیفه‌اش حفظ اسلام نوپایِ محمدی بود و رساندن آن به دست منِ شیعه!! پس تو إی شیعه برخیز و تکانی به خودت بده! عید امسال را باشکوه‌تر از قبل برگزار کن! نسلِ شیعه را با فرزند‌آوری گسترش بده دشمن کم شدن شیعیان را می‌خواهد تو آلت و وسیله‌اش نباش، برخیز و تا دیر نشده کاری انجام بده!

هرکس هرکاری در توان دارد انجام دهد! بگذار ما هم به آیندگان مذهب شیعه را انتقال دهیم! بگذار نسل شیعه روزبه‌روز گسترش یابد!

 10 نظر

گل نرگس

31 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

به هر گل‌فروشی رسیدم، سراغ گلِ نرگس را گرفتم. هربار یک جمله را شنیدم “هنوز نیومده”

مولای من! فصل آمدنت کِی می‌رسد؟ دلها بیقرارند و چشمها به انتظار آمدنت خشک شده‌اند! دلمان برای دیدنت لک زده است و چشمانمان به دنبال تو می‌گردد.

مولا ‌جان! کاش حوالیِ این  روزهایِ دلگیر بانگ ” اناالمهدیت” گوشِ دل را نوازش دهد و چشمهای کور و نابینا با پیراهن یوسف‌گونه‌ات بینا گردد!

 نظر دهید »

گمنام در دجله

31 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

شهید مهدی باکری فرمانده‌ی عملیات‌هایِ والفجر مقدماتی و والفجر یک، دو، سه، چهار، شهیدِ گمنامی که از خدا خواست حتی جنازه‌اش یک ذره از خاک زمین را اشغال نکند! 

خدا هم بخاطر اخلاص و ایمانش دعایش را مستجاب کرد و برای همیشه پیکرش در دجله از چشم‌ها پنهان ماند و به مادرِ شهیدان گمنام پیوست.

مردی بود که برادر و غیربرادر برایش یک مفهوم داشت و به همه رزمندگان به چشم حمید نگاه می‌کرد. در عملیات خیبر به مهدی خبر می‌دهند برادرت  حمید به درجه رفیع شهادت نائل شده است و می‌خواهیم پیکرش را به عقب برگردانیم؛ ولی شهید باکری اجازه نداد و جمله‌ای تاریخی را بر زبان جاری کردند:

“همه آنها برادرایِ من هستند، اگه تونستید همه رو بر گردونید، حمید رو هم بیاورید، اگه نه بذارید حمید هم اونجا بمونه! “

او کسی بود که در مدت ۹ ماه شهردار بودن در ارومیه، خاطرات زیبایی از او ثبت شده و نشان‌دهنده‌ی خدمات خالصانه او به مردم در این مدت کوتاه است. 

خاطرات زیبایی که می‌تواند الگو برایِ همه کسانی باشد که وظیفه‌ای را برعهده دارند!

سیل همه جا را فرا گرفته بود و هر لحظه بر شدت آب‌ها بیشتر می‌شد. خانه‌هایِ زیادی ویران شده بودند. شهید باکری با شنیدن صدایِ پیرزنی از داخل یکی از خانه‌ها به سویش دوید و شروع به تخلیه آب داخل خانه کرد. پیرزن گوشه‌ای ایستاده بود و به جان جوانِ ناشناس دعا می‌کرد و نفرینش را نثار شهردار ارومیه! 

مهدی کارش فقط‌و‌فقط برایِ خدا بود اهمیتی نداشت پیرزن او را تحسین کند یا نفرین دهد! کارش خالص برایِ خدا بود و حتی لب باز نکرد که بگوید:

“مادر، شهردار ارومیه خود من هستم! “
پ.ن: مهدی باکری در ۳۰ فروردین ۱۳۳۳ در میاندواب متولد شد و در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۶۳ در شرق دجله، روستای حریبه در عملیات بدر به  شهادت رسید.

“روحشان شاد و یادشان گرامی”

 2 نظر

عطریاس۱۶

31 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

#رمان_دوم 

#عطر_یاس 

#قسمت_شانزدهم
با شنیدن حرفایِ حاج‌آقا، احساس کردم من رو گذاشتن تو کوره آجرسازی! حس کردم لپ‌هام از شرم و حیا مثل گوجه شدند! 

خدایا حالا چه جوابی بهشون بگم؟! یه کم مِن‌مِن کردم و با لرزشی که تو صدام بود، گفتم:

–واقعیتشه اگه صلاح بدونید قبلش با مامانم اینا صحبت کنم بعد به زینب خبرش رو میدم.

با گفتن این حرف نفس راحتی کشیدم و زیر  لب گفتم: آخیش راحت شدم!!

با ضربه‌ای که زینب به بازوم زد، صورتم رو برگردوندم سمتش و گفتم:

–چته، چرا می‌زنی؟!

–دختر یه کم آروم‌تر، صدات رو می‌شنوند!!

لب پایینیم رو به دندون گرفتم و گفتم:

–اگه شنیده باشند چی؟!

–نمی‌دونم من که شنیدم!

–نه فاصله من و تو کمه، کنار هم نشستیم، اونا فاصلشون زیاد بعدم سرگرم حرف زدن با هم هستند!!

با خودم شروع کردم به حرف زدن، دختر تو چت شده چرا همش گیج‌بازی درمیاری؟! الان حاج‌آقای حسینی فکر می‌کنه همیشه رفتارت اینطوریه!

حاج‌آقا کنار یه خونه قدیمی ماشین رو خاموش کرد و گفت:

–بفرمایید آقا مهدی اینم خونتون! 

حاج آقای حسینی شروع کرد به تعارف کردن که بریم تو استراحت کنیم و شام رو اونجا بخوریم بعد حرکت کنیم. اولش حاج‌آقا اینا قبول نکردند ولی اینقدر اصرار کردند که بالاخره زینب و حاج‌آقا راضی شدند و پیاده شدند. من موندم و مخمصه‌ای که توش افتاده بودم، نه راه پس داشتم نه راه پیش!

با صدایِ حاج‌آقای حسینی به خودم اومدم که گفتند:

–خانم امیدی بفرمایید یه کلبه درویشیه، کسی هم خونه نیست غیر پدر و مادرم!

به این حرفش تو دلم خندیدم آره کسی نیست فقط مشکل من خود شما هستید اگه شما نباشید میام! از ماشین پیاده شدم و گفتم:

–ببخشید اگه اجازه بدید من برم چون خونواده نگران میشند، بهشون گفتم تا غروب میرسم!

با حرفی که زینب زد دیگه نتونستم چیزی بگم! خانم لب باز کردن و گفتند:

–الان خودم به مامانت زنگ میزنم که امشب رو می‌مونیم قم تا بعد از شام بریم حرم!

از یه طرف خوشحال بودم که زیارت حضرت معصومه هم میرم از طرفی هم معذب بودم و ناراحت.

 نظر دهید »

شکرنعمت،نعمتت افزون کند

30 تیر 1398 توسط نردبانی تا بهشت

یکی از حسن‌هایِ اردوهایِ جهادی و رفتن بین مردم، لمس کردن تفاوت بین نظام شاهنشاهی و نظام جمهوری اسلامی است.

وقتی بین روستاهایِ دورافتاده قدم می‌زنی، به چشم خود کارهایی که قبلا حتی در شهرهایِ کوچک هم نبود و الان در روستاها دیده می‌شود را می‌بینی. 

قدیم تحصیل علم فقط برایِ از ما بهتران بود و بیشتر پدرومادرهایمان بی‌سواد مانده‌اند اما امروز به برکت نظام اسلامی در روستاها هم مدارس وجود دارد و همه حقِ خواندن و نوشتن دارند و هر خانه‌ای حداقل یک دکتری یا ارشد دارد!

در قدیم هر شهری یک یا چند شبکه بهداشت داشت اما اکنون هر روستایی برایِ خودش شبکه بهداشت دارد!

قدیم راهها بیشتر خاکی بودند الان  راهها آسفالت شده‌اند و عبورومرور مردم راحت شده است. 

از مادرم شنیده‌ام آن زمان‌ها به لبِ چشمه برایِ آوردن آب می‌رفتند الان تا حیاطِ همه لوله آب کشیده شده است!

مردم شهر از نفت برایِ حمام و گرم کردن استفاده می‌کردند الان حتی روستاها هم انرژی مصرفی را از گاز می‌گیرند!

آری نمی‌گوییم امروز کشور گل‌وبلبل است و همه چیز مهیا است چون تنها زمانی که جهان گل‌وبلبل می‌شود، هنگامه‌ی ظهور منجی عالم بشریت است، اما نسبت به قبل خیلی پیشرفت داشته‌ایم.

کسانی که دمِ از بهتر بودن زمان شاهنشاهی می‌زنند و منتظرند نظام به قدیم برگردد، اندکی با وجدان بیدار خود نه در خواب بنشینند و دودوتاچهارتا کنند و مقایسه‌ای به دور از هرگونه جانبداری داشته باشند، آیا در گذشته اینهمه نعمت به وفور یافت می‌شد؟!

قدری بی‌انصافی است که چشم بسته از کنار پیشرفت‌هایِ نظام عبور کرد و آنها را نادیده گرفت!!

راست گفته‌اند:

“شکر نعمت، نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند”

می‌ترسم روزی فرا رسد و بخاطر کفران این نعمتِ بزرگ انقلاب، خداوند آن را از ما بگیرد و ظالم را بر جامعه حکمفرما کند! باید دست به کار شد و مردم را هشیار کرد. وظیفه من و تو طلبه سنگین‌تر از قبل است. اگر قبل از انقلاب طلاب به کمک اقشار دیگر جامعه انقلاب اسلامی را به پیروزی رساندند، امروز وظیفه طلاب حفظ نظام جمهوری اسلامی و رساندن آن به دستِ یگانه منجی جهان است!

امروز ایرانِ اسلامی به جایی رسیده که چشم همه بدخواهان جهان به آن خیره شده و با کارشکنی‌هایِ خود و جنگ نرم مانع پیش رفتن نظام می‌شوند اما عده‌ای در خواب غفلت به سر می‌برند یا خود را به خواب زده‌اند و عصایِ دست دشمن برایِ ضربه زدن به نظام شده‌اند!

مردم باید بیدار شوند و همه دست در دست هم گذارند و پیشرفت انقلاب نسبت به گذشته را به جهانیان نشان دهند!

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 92
  • 93
  • 94
  • ...
  • 95
  • ...
  • 96
  • 97
  • 98
  • ...
  • 99
  • ...
  • 100
  • 101
  • 102
  • ...
  • 168
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

یاس کبود۱۴

مولای‌من! تقویم را ورق می‌زنم، اما غیر از سرما و یخبندان چیزی نمی‌بینم. دل مان برای بهار لک زده و چشمان مان به دنبال بهار می‌گردد. بیا تا این سکوت یخ‌زده انتظار را بشکنی و بهار را برای مان به ارمغان بیاوری. آری مولای‌خوبم! دلم گلِ یاس می‌خواهد و نرگس. دلم برای عطرِ شمیم گلِ محمدی تنگ شده است. می‌دانم تو به انتظار ما نشسته‌ای، تا برگردیم. دریغا! چنان غرق لذت هستیم که فراموش کرده‌ایم، آمدنت را. ✏ز. یوسفوند

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احادیث اهل بیت
  • احکام شرعی
  • اطلاعیه
  • امام زمانی
  • بدون موضوع
  • حجاب
  • خاطرات تبلیغی
  • دعا
  • دلتنگی
  • دلنوشته
  • دوستانه
  • رمان
  • رمان عطر یاس من
  • رمان عطریاس
  • رمان‌سفرعشق
  • زیارت
  • سخن حکیمانه
  • سروده های من
  • سفرنامه
  • شهدا
  • صحیح‌خوانی نماز
  • طلبگی من
  • طلبگی من
  • عیدولایت
  • محرم و عاشورا
  • مناجات
  • مناسبت‌ها
  • مولودی
  • میلاد
  • نوشته های مدرسه
  • وبلاگ‌نویسی
  • وحدت بین شیعه و سنی
  • کروناویروس
  • کلیپ تولیدی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

وبلاگ دوستان

  • مهنا
  • ضحی
  • طلبگی‌ام مرا افتخار است
  • طوبای محبت
  • کویر تشنه باران
  • شورشیرین
  • مرکزندیریت حوزه علمیه خواهران

لوگو

یاس کبود

بهترین وبلاگ ها

  • نورفشان
  • ندا فلاحت پور
  • معاون فرهنگی نوشهر
  • صاحل الامر
  • فرهنگی

گزارش تخلف

گزارش تخلف

آمار

  • امروز: 51
  • دیروز: 462
  • 7 روز قبل: 1342
  • 1 ماه قبل: 16355
  • کل بازدیدها: 445731

پربازدیدها

  • دلم فریاد می‌خواهد
  • حمام عمومی
  • زن خوب وقتی آقاش میاد خونه...
  • کربلا دلتنگتم
  • عشق‌بازی در تاکسی!
  • چون شب باش و آرامش ببخش
  • بانوان و ورزشگاه
  • دوراهی انتخاب
  • دیوار زندگی
  • مناجات
  • شأن پوششی بانوی طلبه
  • ترس از ترور
  • تشکر از دوستان کوثربلاگ😘
  • معرفی برای ازدواج در سرپل
  • صبح‌انتظار
  • دختر و پسر بی‌خانمان
  • سفرعشق۶۵
  • بلاتکلیفی این روزهایم
  • نماز اول وقت
  • چشمه

رتبه کشوری وبلاگ

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس